پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو... و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
اونروز که داشتم از ميدان ونک خيابان وليعصر روبه سمت بالا مي رفتم،برحسب عادت که به اطرافم توجهي خاص ومو شکافانه اي دارم ،تابلويي عريض رو بر سر در شيرخوارگاه آمنه ديدم ، طبق معمول که در همه جا وگاه به صورت آزاردهنده اي زياد است ،تصاويري از شهدابودند .اما برايم جالب بود که چرا اينجا نصب کرده اند؟
نوشته زير آنرا خواندم وبراي لحظه اي مکث کردم،باورم نشد ودوباره خواندم،آري واقعيت داشت،تصاوير مربوط به نوجوانان وجوانان تحت پوشش بهزيستي بودند که در دوران جنگ 8ساله شهيد شده بودند،بسيار منقلب شدم،نه از شهادتشان که اين سرنوشتي محتومبراي خيلي ازجوانان اين مرزوبوم بود،بلکه از غربت وتنهائيشان براي اينکه نه راه پس داشته اند نه راه پيش .نميدانمبه توصيه واجبار رفته بودند يا به اختيار،درهرصورت باردار وضعيتي دردناک بوده اند.
براي يک لحظه هم که شده تصور کنيد وخود را درحالتي که برايتان تصوير مي کنم قرار دهيد،شما هيچ کسي را نداشته باشيد(هيچ کس قابل اتکايي) و به جبهه رفته ايد وبعد از سپري کردن روزهاي متمادي وعدم نوشيدن شربت شها دت!!!! به ناگاه به شمامرخصي يک هفته اي مي دهند که به شهر ويا ديار خود بر گرديد.چقدر از اين خبر ذوق زده ميشديد؟به کجا مي خواستيد برگرديد؟پيش کدام فاميل؟کدام دوست؟کدام آشنا؟به کدام خانه مي خواستيد برگرديد؟کدام نگاه منتظري دنبال شما بود؟
اي خداي من داشتم ديوانه مي شدم،بغض عجيبي کردم اگه تو خيابون نبودم گريه رو رفته بودم،کي ميگه مرد نبايد گريه کنه؟گريه رو گذاشتن برا همين مواقع. تنها کاري که از دستم بر اومد اين بودکه مانع ترکيده شدن بغزم شدم ولي چشام داشت از پر آبي مي ترکيد،بدترين حالتم اونه که نو اين وضعيت يکي از دوستان دانشگاه که از قضا آدم کنجکاوي است از روبروت پيداش ميشه و تو باپررويي کامل خودت رابا موبايلت مشغول مي کني تا اونو رد کني ...............امان از وقتي که اون پرروترباشه