پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو... و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
در کائنات قدم می زنی؟ چه حسی دارد؟ از خود بسته ات چگونه بیرون زدی؟ چگونه آسوده خیال در میان کهکشان ها به تفرج می پردازی؟ از ذهن زمینیان آگاهی هست تو را؟ بر کدامین قانون یافتی این باغ ستاره را؟ چگونه از خود بسته ات بیرون زدی؟
زمانی بود که از زمین، جایگاه اکنونم را می نگریستم و با حسرت آرزوی عروج داشتم. عاشقانه در طلب دستگیری ستاره ها بودم تا شاید یکی از آنها دستش را به سویم دراز کند. آن موجودات نورانی دنباله دار را قسم می دادم تا مرا از جایم بر کنند و بر دنباله خود همسفر شان سازند. آنچنان مشتاق غرق شدن در سپیدی آن راه شیری رنگ بودم که نفهمیدم چگونه به اینجا آمدم. انگار آنگاه که خواب بودم یا شاید نه، آنگاه که از پشت پنجره محقر معبد سیمانی ام به آسمان می نگریستم به اینجا پرتاب شدم، نمی دانم.
حال چه؟ هوای چه در سر داری؟ می خواهی مانند هر مسافری به جدایی پایان دهی و به مبدأ ات بازگردی؟ یا آنکه هوای پراکنده شدن در فضای پیرامونت را داری؟
می خواهم دو نیمه شوم. تکه ای از من باید راه زمین پیش گیرد و به موجودات دو پایی که بشر می خوانند شان خبر کشف قاره ششم را دهد. بگوید اینجا در کمی بالاتر از افق اگر بنگرند، آن باغ زرد و آبی و ارغوانی را خواهند دید، جایی که بی اختیار در دل فریاد نیستی سر می دهند و بر سر زمین دست نوازش و ترحم خواهند کشید. آنجا که دیگر آنقدر حقیرند که جرأت سخن گفتن ندارند و تا ابد، ایستاده و خاموش، نظاره خواهند کرد.
نیمه دیگرم اما، می خواهم در همین جا نظاره گر مردن ستاره ای غول پیکر باشد و از برابر نقاشی های آسمانی با شنیدن آوایی گوشنواز عبور کند و تا آنجا پیش رود که تا به حال پای هیچ دنباله دار آواره ای به آن نرسیده باشد. این نیمه ام، می خواهم صدای گریه نوزاد یک ستاره را بشنود و در جشن کائنات میهمان باشد.