پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو... و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
شایعه ست... (سیگار برگ به کنج لب...مرد شکم گنده می گوید!)
پیرمردِ مرده... پیغام پایانِ پیرانه سری هایِ پس از لرزه، پس لرزه هایِ سرخوشیِ کور . . . چراغ سوسو نمی زند حتا !
صبح؟! چه رویایِ دلپذیری! بن بستِ ما رنگِ شب را ندیده چه رسد به ... یادتان نیست؟ روزی به خودِ شما گفت، مباشر: «... چَشمِ بن بست بسته می شود، چَشم! همین السّاعه قربان! ...»
چشم بسته ی بن بست شب را هم نمی بیند امروز چه رسد به آفتاب و تلالوء خورشیدِ روز!
قربان!! شما شایعات و پچ پچه های هر روزه را شما روزمره گیِ این قومِ دریوزه را شما .. باور نکن... بن بست در اتوبان شما؟ محال است... ولی...
خانه ام را اگر نمی بینی نمی توانی ام بگیری بن بست! شایعه شایع دورانِ سرخوشی تو خانه یِ من است... بن بست!
امید ایران مهر ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶
نوشته شده توسط سحر گلکار در سه شنبه 18 اردیبهشت1386