پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو... و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
رابرت دو وين چنزو ، گلف باز بزرگ آرژانتيني ، يك بار برنده ي جايزه ي بزرگ مسابقات جهاني شد و چك خود را دريافت كرد . مصاحبه اي كوتاه با خبر نگاران و روزنامه نگاران انجام داد و سپس به سمت ماشينش رفت تا به خانه بر گردد . هنوز در ماشين را باز نكرده بود كه زني جلو آمد و به او تبريك گفت. چهره ي زن بسيار محزون بود و به سختي و با لكنت زبان به رابرت گفت كه فرزندش به سختي بيمار است و او پول ندارد كه خرج عمل جراحي فرزندش را بدهد . رابرت بلافاصله چكي كشيد و به دست زن داد و گفت : " برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشكلي داشتي پيش من بيا " هفته ي بعد ، يكي از دوستان رابرت كه از جريان اين زن و بچه ي بيمارش خبر داشت به سراغ او آمد و گفت : "خبري برايت دارم . آن زن و بچه ي بيمارش را به خاطر داري ؟ آن زن يك كلاهبردار بود و اصلا فرزندي ندارد . او سرت را كلاه گذاشته است رفيق !" رابرت گفت : " منظورت اين است كه اصلا بچه ي مريضي وجود ندارد ؟ " - درست است . _ خدا را شكر . اين بهترين خبري است كه در اين هفته شنيده ام .
نوشته شده توسط حسین معصومی در دوشنبه 3 اردیبهشت1386