پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو... و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
می خواستم برایت بنویسم و از تو بگویم ، اما تو خود آنچه باید نوشته می شد را نوشتی و آنچه باید گفته می شد را گفتی. سپس آوایی از دور تو را خواند و تو رفتی ، رفتی "رو به آن وسعت بی واژه که همواره تو را می خواندت".
و بعد از رفتنت چقدر سخت بود بر لب آب گل آلود نشستن و خواندن "آب را گل نکنیم"؛
و بعد از رفتنت چقدر سخت بود زیر باران رفتن با چتر و خواندن "چترها را باید بست، زیر باران باید رفت" و پذیرش منطقی که می گفت: زیر باران رفتن همانا و سرما خوردن همان؛
و بعد از رفتنت چقدر سخت بود ساده بودن در میان مردمی که تنها فرمانده رفتارشان چشمشان بود و خواندن "ساده باشیم ، چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت".
سهراب تو چگونه توانستی با روی و ریای مردم یکرنگ و یکرو باشی؟ و ساده بگویی "چشمها را باید بست،جور دیگر باید دید"...
تو چگونه دیدی مردم اطرافت را؟!!
کاش بودی و می دیدی که همه می گویند "گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد" و شب عید همه در به دردنبال لاله قرمز هستند.
کاش بودی و می دیدی هنوز هم کسانی هستند همچون "حوری دختر بالغ همسایه" که "زیر کمیابترین نارون روی زمین فقه می خوانند"
کاش بودی و می دیدی ...
آه سهراب!
چه فکر نازک غمناکی داشتی و چه زود با "مرغ هوا" دوست شدی.