پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو... و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
آن روزهای گرم را به یاد می آوری؟ آن روزها که بی هیچ گناه - در میهن خویش - جولان باتوم اهریمنان را به تماشا نشستیم... جوانکان پرمحاسن یازهرا گویان و خشمگین و... پرکینه ... به یاد می آوری فریادها را؟ آن روزها که کینه و نفرت در هوا افشان بود به یاد می آوری بغض مان را وقتی که می شنیدیم؛ فلان دوست را ... هم با خودشان بردند...؟
یادت می آید؟ آن پسر را ... آری! او که بازوبند سیاهش در یاد تو مانده و پیشانی بند سبزش در خاطر من ... نامش احمد بود ... نه؟!
سال ها گذشته ... شش ... هفت ... شاید کمی بیشتر ... فریاد ما اسیر سینه است و فریاد دیگرانی پشت دیوار محبوس... شنیده ای؟ پشت دیوار صدای خس خس می آید .. کسی تن نحیفش را بر کف اتاق می کشد - از درد - پروانه ای گرداگرد دیوارها خویش را به آتش می کشد ... امانش نمی دهند...
گوش كن! فریادها را می شنوی: "مرا در خاطرت هست؟ ... ... ما را در خاطرت هست؟"
برخیز! ریش تراش همکلاسمان را دزدیده اند ...! بیدارشو ! پیله های خواب را بدر قفس بیداری را ببین و رویای آزادی را واگذار ... حقیقت اینجاست ... ببین!
اینجا زمین و زمان ... مد روز خیابان... حتی آسمان ... راه راه است ... بشکن میله های این سرزمین سراسر بیگانه را بشکن! پیش از آن که ناچار شوی پیراهنی خونین را بر سر بگیری...
اشك امانم را بريده ... اکبر به خوابم آمده...عزت با من سخن می گوید ... می فهمی؟