| » . |
پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو...
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
معرفی برنامه
تصميم گيري مديريتي
موفقیتی بزرگ
یک دهه گذشت
افطاری هشتادی
چند اپیزود پیرامون کنسرت شهرام ناظری با گروه دوستی
سلاممم
عاقبت چاپلوسی
در آستانه سالگرد درگذشت دکتر ونوس
جنگ جاهلانه
سلامی چو بوی خوش آشنایی
برای حلبچه
دامنه آی آر
سرنوشت محتوم
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشيو
( شخصی )

مژده ای هشتادیان بزمی مهیا گشته است خانم دکتر آزاده دل سوی دریا گشته است
بختی سپید،رختی سفید،دامادی با نام سعید همراه این آزاده ی ما گشته است
هشتادیان شادی کنید،وبلاگ چراغانی کنید کاندر گروه و جمع ما عضوی جدید،همراه و همپا گشته است
آزاده عزیز زندگی سرشار از عشق و آسایش و خوشبختی را برای شما آرزومندم.
لينك ثابت ![]()
درباره شیخنا و حبیبنا حاج احسان (ره) ( شخصی )

همه ما باحاج احسان آشنا هستیم یه پسر با مرام و بسیار خوب.
تازه که اومده بودیم دانشگاه تو همه بچه ها یه سرو گردن از همه بالاتر بود. اخلاقیاتش که حرف نداشت خوش تیپ هم که بود( ریش پروفسوری معروفش یادمون نمیره
) و دوست باز. یه روز اومد خوابگاه و در حالی که هنوز همدیگه رو با اسم فامیلی صدا می کردیم و خیلی صمیمی نشده بودیم ما رو دعوت کرد یه شب افطاری بریم خونشون من و حمید فاتح رد کردیم چون واقعا هنوز همدیگه رو خیلی نمی شناختیم اما اصرار کرد که اگه شما نیاید افطاری رو بهم می زنیم چون مامانم گفته حتما دوستای خوابگاهیت باید باشند. خلاصه ما رفتیم و تقریبا همه پسرای صنعتی 80 بودیم(پوریا نبود). خیلی خوش گذشت و این مهمونی بچه ها رو با هم صمیمی تر کرد و حتی مقدمه ای شد تا با جمعی از بچه ها رفتیم جمشیدیه.
این مقدمه رو گفتم تا اشاره بکنم که اتحاد پسرای صنعتی و برنامه هایی که بعدا شاکله سفرهای هشتادی و برنامه های مهمونی و تولد شد رو حاج احسان استارت زد و من خودم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم.
اما سالهای اخیر نوع رفتار حاج احسان تغییر کرده. روندی که از سال آخر دوره لیسانس شروع شده و متاسفانه یک روند نزولیه. دوستاش اکثرا از دستش گله دارند حتی دوستایی که از من بهش نزدیک تر بودند اخیرا پیش من گله می کنند که حاج احسان ازش خبری نیست و سراغی از ما نمی گیره ما چند بار زنگ زدیم ولی ازش خبری نیست. من هم که آدم پررویی هستم و یه ذره دیرتر کنار می کشم و معتقد به جذب حداکثری و دفع حداقلی هستم
کم آوردم. گردهمایی قبلی بهش میگم حاج احسان ببینیمت، میگه خوبه دیگه 3،4 ماه یکبار گردهمایی رو میام کافیه دیگه. حتی خبر نداشت کاوه از ایران رفته. آره خلاصه پدیده حاج احسان از روزهای اوجش فاصله گرفته پدیده منحصر به فردی که حلقه وصل عده زیادی از دوستان بود. سرمایه های اینجوری که به تنهایی به اندازه چندتا دوست کیفیت دارن وقتی افت پیدا می کنند آدم ناراحت میشه حتی آدم می خواد اگه خداحافظی هم قراره صورت بگیره تو اوج باشه تا موندگار بشه.
زدن این مطلب به این دلیل جنبه عمومی داشت که اولا خود پدیده حاج احسان رو اگه بشه احیا کرد و دوم اینکه اگه بشه درس هایی برای خودمون در حوزه ارتباطات از این قضیه یاد بگیریم.
یکی از مهم ترین دلایل افت این پدیده انتقادی بود که من در سال دوم دوره لیسانس بهش کردم: که حاج احسان نمیشه با تعداد زیادی دوست صمیمی بود چون دوست صمیمی دارای توقعاتی ازت میشه که وقتی بجا نیاری ازت دلگیر میشه اما اون به رویه افزودن به دوستهای صمیمیش افزود تا به روزی دچار بشه که عملا خیلی از دوستای صمیمیش ازش برنجند شاید من اشتباه کنم اما، محمد، علی فرش، پوریا و... خیلی های دیگه اشتباه نمی کنند. یعنی با همه دوست بودن و عملا با هیچ کسی دوست نبودن. بزرگی می گفت هر افراطی تفریطی رو در پی داره.
ضمن آرزوی سلامتی و موفقیت برای حاج احسان امیدواریم فرجی بشه و ایشون رو دوباره در میادین هشتادی ملاقات کنیم. ان شاالله![]()
پ ن۱: جالبه که سال ۸۵ هم مصطفی مطلبی شبیه زده بوده پایین رو کلیک کنید:
http://modiran80.blogfa.com/post-106.aspx
پ ن۲: عکس مذکور مربوط به گردهمایی آخر پائیز پارساله که کیمیا زحمت گرفتنش رو کشید.
خبر خوش هشتادی ( شخصی )
قبلا گفته بودم که قرار است در راستای تلاش های دولت کریمه برای خوشحال کردن عموم مردم عزیز و مدیران شهید پرور هشتادی به زودی یک خبر خوش هشتادی را به اطلاع دوستان برسانم و تبریکش را پیش پیش گفته بودم.
پس بدینوسیله بورسیه دکترای جناب دکتر مهاجری عزیز از آمریکای جهان خوار را خدمت ایشان، خانواده محترم و تمام دوستان هشتادی تبریک عرض می کنم و از خداوند برای ایشان موفقیت و سعادت و برای خانواده شان صبر جزیل آرزومندم. امید است که ویزای ایشان هم با عنایات ویژه شیطان بزرگ هر چه سریعتر تمیز (Clear) شود بلکه چرخه گردش (و نه فرار!) نخبگان کامل تر شود.
قابل ذکر است که جناب دکتر مهاجری در خدمت یکی از اساتید صاحب نام رشته مان که سال ها سردبیر بهترین ژورنال رشته مان بوده اند خواهند بود و من نمی توانم حسودیم را در این مورد ابراز نکنم. و باز این را هم عرض کنم که نزدیک بود با جناب دکتر همشهری شویم که خدا به خیر گذراند و ایشان را به کشور دوست و همسایه منتقل نمود.
باز هم از صمیم قلب این موفقیت رو به کاوه عزیز تبریک میگم و شرمنده ام که نتونستم شادیم رو مخفی کنم ![]()
![]()
![]()
پی نوشت: بالاخره آمریکای جهان خوار ویزای دکتر را تمیز (clear) فرمودند. دیگه این شیرینی فردا خوردن داره!
عروسی پوریا ( شخصی )
اولین مطلب در سال جدید رو که می خواستم بزنم هیچ مطلبی بهتر از این نبود که حاکی از خبرخوبی باشه حتی اگه این خبر رو خیلی از شماها بدونید.
عید امسال عروسی پوریا بود، عروسی که در اراک برگزار شد و به مدد عواملی چند به یک مراسم دیدنی تبدیل شد که خیلی از ابعادش اینجا قابل گفتن نیست اما از دید یک هشتادی یک خرده گرده همایی بود چون تعدادی از دوستان هشتادی حضور داشتند. از صمیم قلب برای پوریا وعروس خانوم آرزوی خوشبختی می کنم.![]()
پ ن1: عروسی آقای حسین معصومی هم 25 اسفند بود که همراه تعدادی از دوستان اونجا رو هم با رقص کردی حالی دادیم برای ایشون وخانوم محترمشون آرزوی خوشبختی دارم.![]()
پ ن2:سفره عقد بسیار زیبای فوق حاصل کار جمعی تحت نظارت یک خانوم با سلیقه بود.
پ ن3: آخرهای عروسی بود که دیدم تلفنم زنگ می خوره یک تلفن نا آشنا با کد 021 گوشی رو ورداشتم دیدم حاج احسان هوشیاره و بعد از سلام واحوال پرسی میگه آدرس تالار کجاست؟ اول تعجب کردم که شاید شماره از اراکه و من اشتباه کردم شماره رو که باز نگاه کردم دیدم کد تهرانه گفتم حاجی مگه تو تهران نیستی؟ گفت آره. گفتم عروسی اراکه . خلاصه زدم زیر خنده
بعد دیدم همینجوری نمیشه از این گذشت رفتم سر میز بچه ها و بدون قطع کردن تلفن جریان رو تعریف کردم همه زدن زیر خنده حدید هم راهنمایی خوبی کرد که از نواب بیا پایین مستقیم می رسی به تالار
. البته بعدا فکر کردم که خوب شد احسان به توصیه حدید گوش نکرد چون مستقیم می خوره به بندرعباس![]()
![]()
پ ن4: برای همتون آرزوی سالی سبز و توام با موفقیت وبهروزی دارم.![]()
ن۵: دیروز بهناز رو تو دانشکده دیدم گفت که توقع داشتم وقتی این مطلب رو می زنی عکس ماشین عروس هم باشه دیدم برعکس همیشه بهناز این بار رو راست میگه
خلاصه این هم از ماشین عروس جالب پوریا که با کاغذ کادو درست شده حاصل سه روز کار دسته جمعی که مهمترین دست اندرکارانش خواهر داماد، عموی داماد،خود داماد،یکی از دوستان داماد، و من بودیم. جاتون خالی چند بار پلیس هم در حین حرکت در داخل شهر به ماشین گیر داد.![]()
روانشناسی بچه ها ( خاطرات )
تو این مدت که وبلاگ مدیران هشتاد ایجادشده بچه ها مطالب زیادی نوشته اند. دیگه فکر کنم دست همه اومده که هرکس چه روحیه و طرز فکری داره و تو چه ژانری می نویسه. جالب اینکه بعضی هادست به قلم که می شن عالی می نویسن وبعضی دیگر بیشتر تو وبلاگ خواننده هستند تا نویسنده ولی در گردهم آئی ها بیشتر گوینده اند تا شنونده.بعضی هم که اینجا حضور فعال دارند اصلا تو گردهم آئی ها نمی آیند!!!(مثلا احسان ستاره که تو همه جلسات قبل از همه با باروبندیل اومده ولی تاحالا یه مطلب هم تو وبلاگ نذاشته!)
هروقت متن بچه ها تو وبلاگ نوشته می شه از طرز نوشتن وبیان احساسات و اصطلاحاتی که می نویسند می شه حدس زد نویسنده اش کی بوده.حالا ممکنه اول به چند نفر ظنین بشیم ولی تا آخر متن معمولا دست طرف رو می شه! ...
طبق تجربیات من, معمولا متن های انتقادی تند مملو از اصطلاحات فلسفی بالای لیسانس ژورنالیستی و ایده آلیستی و ناسیونالیستی و بازگشت به خویشتن خویش! مال آقا خباته!
اونهائی که از تجربه شخصی خودشون تو دانشکده,خیابان,محیط کار و عبرت از رویدادها و دعوت به تغییر نوع دیدگاه با زبونی خودمونی حرف می زنه مال نگاره
اونهائی که خیلی مثبت و مودب,از گروه 80 ای ها به عنوان بهترین و باحالترین دانشجویان حال حاضر ایران! تعریف کرده واز بودن با آنها افتخار می کنه کار آقای معصومیه!
مطالب احساسی یا غیرقابل پیش بینی که باید چند بار بخونی تا تازه بتونی فعل وفاعل و منظور نویسنده رو تشخیص بدی مال آقای عسگریه
(درضمن این علامت:
هم به وفور در نوشته های آن جناب یافت میشود)
متن های آرام وموقرانه و تشکرآمیز مال دوتا نسیبه هاست! (اونم بیشتر از وقت کمه و رودربایستی و گرنه دخترهای خیلی باحال و شیطونی هستند)
اگه از استاد های مطرح دنیا و کنفرانس و مقاله والمپیاد و دانشگاهها و سرنوشت اساتید سابق مون خبر یا انتقادی ناگهانی! نوشته بشه کار آقا مصطفی است
(معمولا هم مطالب در چند قسمت و دنباله داره و یکهو کل وبلاگو می گیره! خوب شد که از ایران رفت وگرنه بلاخره یه استاد ازش شکایت می کرد می گرفتنش این دوست ما(عروس خانم) بیچاره می شد! در ضمن معمولا ۲۴ ساعته آن لاینه ! ۳ سوته مطلب دو خطی رو ننوشتی ۶ خط نظر می ده! یه مدت هم اول ازدواج به اسم مریم و مصطفی از کانادا مطلب می نوشت که روح مریم هم از این موضوع خبر نداشت!
)
اگه مطلب سیاسی,شاعرانه و دعوت به اعتراض و حقوق زنان از سایتهای دیگر یا فی البداهه با عکس تاثرآمیز (نظیر پرنده زخمی و دست اتحاد) تو وبلاگ گذاشته بشه کار سحره
اگه شعرهای سخت یا با مضامین خفن جدیدباشه کار آقای پورمنده!(یادتان باشد از ایشان انتقاد نفرمائید
)
اگه یه مطلب هراز گاهی بدون ربطی به مطلب قبلی یکهو فی البداهه نوشته شد و به نظر نمی رسید کار مریمه کار خودشه
(چون ایشان هم از سال اول دانشگاه تا الان ۲۵۰۰ مود عوض کرده اند.خلاصه اگر تو کانادا دیدید رفت دکترای ادبیات خوند تعجب نکنید)
اگه اصطلاحات رایج حوزوی و فتوا یا احتیاط توش داشت که همه می دونن کار آقای شجاع دله!(معمولا در نوشته های ایشان رعایت ادب کامل شده و جوری می نویسند که به کسی برنخورد یا اگر قرار به اهدای جایزه ای به ۱نفر باشه ایشون جوری می نویسند که به همه ۶ تا جایزه برسد زیاد هم بیاید!)
متن های کپی پیست طنز یا شعرهای من درآوردی طنز وتبریک وتسلیت! که تو ابیاتش اسم بچه هابرده شده یکهو پشت سرهم نوشته می شه و بعد می ره تا 6ماه بعدهیچی نمی نویسه کار خودمه! ( این طور که خودمو شناختم نقطه و فاصله هم میون نوشته ها و شعر هام زیاد دارد.بدین صورت:................)
اگرهم هر از گاهی جلوی جدی ترینُ منطقی ترین و پرحرارت ترین مطلب وبلاگ یکهو یه مطلب کاملا بی ربط از مدیران سایر سایتها اومد که حتما یادت نره به وبلاگ من سربزنی یه محموله آهنگای خفن تازه دم برام رسیده معمولا اولین نظر در پاسخ به سوال جدی راحیله
(البته بعدش دوستان مثبت وبلاگ می آیند جلو و حتما از کار آن آقا انتقاد می کنند که به جای آموختن علم به آپلود فایل در وبلاگش مشغول است و کسانی چون من هم ممکن است هرآینه به وبلاگ مذکور جهت دانلود آهنگ در اداره سری بزنند!)
واما در نوشته ها و نظرات آقای کاوه (به درخواست دوستان اضافه گردید): معمولا همیشه ردپای عقل و منطق دیده می شود و ابائی ندارند که طرف دوست صمیمی شان باشد یا نه و ناگهان با جدیت تمام و بی رودربایستی با چند جمله كوتاه و مختصر مفيد از ایشان در قسمت نطرات انتقاد می کنند! (البته معمولا نظرشون منطقیه)
البته جادارد از دوستان ۸۰ ای دیگری یادکنم (که اخیرا دارد آمارشون با نرخ رشد سرسام آوری بالا می ره!) که هر از گاهی خبر ازدواج طلاق! استخدام انتقال ترفیع قبولی فارغ التحصیلی دستگیری! تولد نوزاد مهاجرت فرار و... ایشان به عنوان خبر اول از جانب سایر دوستان خوش ذوق روی وبلاگ نوشته می شه و سیل تبریک ها و پیام های ارسال شده هیچ گاه به دلیل عدم اطلاع از وجود چنین وبلاگ و چنین بچه هائی! به سمع و نظر ایشان نیز نمی رسد!!!
نوشته هاي بعدي مربوط مي شه به بچه هاي احتمالا ۸۱ اي يا ۸۲ اي كه با علاقه تمام)ودلخوري از هم كلاس هاشان كه چرا چنين وبلاگي ندارند( به طور پنهاني وبلاگ رو چك مي كنند و با اسامي يك انسان كنجكاو! يك مدير بيكار! ستاره از آسمان! درخت از زمين! و...در قسمت نظرات پيغام مي گذارند.من در همين جا از هيئت داوران خواهش مي كنم اينها را هم در وبلاگ عضو كنيم چه فرقي دارد ورودي چه سالي هستند مهم اينه كه هستند!
واما در مورد کیمیا: تا جائی که یادمه بیشتر در قسمت نظرات با زبان خودمونی با سایر بچه ها کل کل می کنه که مثلا: فلانی این چی بود گفتی؟! خودت ۲ سال پیش از تولد بچه ات ازدواج کردی هنوز شیرینی ندادی! می کشمت!...یا خودتو یادت رفته قبلا چه شکلی بودی از بقیه انتقاد می کنی؟!.... و این بحث ها تا جائی ادامه دارد که خودش یه بحث داغ و جنجالی و ۱۵تا نظرجدای از مطلب اصلی رو ایجاد می کنه!![]()
توضیح:
اول این مطلب رو در قسمت نظرات گذاشته بودم که به درخواست آقا مصطفی تو صفحه اصلی گذاشتم. ببخشید اگه به کسی برخورد. فقط خواستم کمی بخندیم چون طبق روانشناسی معمولا کسی بدش نمی آد هراز گاهی اسمش تو جمع برده بشه!!!خلاصه یه چیزی هم طلبکار شدم!!!
تبریک پیوندی جدید! ( شخصی )
به مناسبت پیوند مبارک میان دو عزیز هشتادی:
مصطفی و مریم ای دو میم مسگر مشهدی!!!![]()
درمیان حلقه وصل مدیران
مهرتان درسینه هاتان ماندگار ![]()
عهدتان مردانه و مستانه باد!........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قابل توجه بچه های فراگیر پیام نور دانشکده عمران خواجه نصیر تهران ( شخصی )
بچه های هشتادی با سلام
من با اجازه شما از پایگاهمون برای خبر رسوندن به یه عده از دوستان دیگرم استفاده کردم.
قابل توجه کلیه فراگیران دانشگاه پیام نور دانشکده عمران خواجه نصیر...
متاسفانه بدلیل مشکلات پیش آمده امکان تشکیل کلاس در روز پنج شنبه ۳۰/۸/۸۷ وجود نداشته و پیشاپیش از کلیه دوستان عذرخواهی می کنم.
با تشکر
علی یاری
خطی از من بخوانید ( شخصی )
پارك ملت جايِ خوبي است
براي تمرين دموكراسي
وقتي ايستاده ام
به انتظار كسي
كه هيچ گاه نمي آيد
حتا در خواب هاي شبانه ام
كه انتخابات بزرگي است
ميان آن همه …
…
اما هنوزايستاده ام
با دستاني كه
فكر مي كنند
كاش آغوشت
عدالت بيشتري داشت .
این روزا که می گذرن ... تنها و تنها تر می شم . . . مثه یه برگ سبز تو بهاری که ازش جز باد و بارون چیزی نفهمیدم . . . حالا کم کم دارم به تابستون می رسم که آفتابش با تن نرمم نا مهربونی می کنه تا به پائیز نرسیدم بیاییییی......د زمستون خیلی دیره. . .خیلی.
( شخصی )
خداحافظ .
مثل هميشه دنيايي ناگفته را در چند سطر خلاصه ميگويم.
وقتي كه ديدمت مبهم و ناشناس از من گذشتي. نمي دانستم عبور تو لذت بهاري بودنم خواهد شد. روحم را در دستانت به من بخشيدي. و من در شكوه نگاهت همواره به داشتن و نداشتن تو
مي انديشيدم.
به من مي گفتي بگذار من براي تو باشم . تو هم براي من … اما به من دل نبند. و نگفتي چگونه. و
من نتوانستم.
بدان زلال حضور تو هميشه در قلبم پاك و بي ريا جاري است اما بايد بدون تو باشم.
تو بدون من زيباتري.
صبح ( شخصی )
ای بهار در بهار
ای خزان نارسیده ی عشق
تمام اشکهای امشبم برای تو
صبح
مردمک های خوابزدگان را آشفت
و تو
رفتی
ای زود
ای همسفر سالهای عاشقی
دفترت کنار ماست
ای قیصر همیشگی...
تقدیم به روح بزرگت قیصر عزیز.
محمدرضا پورمند ۸ آبان ۱۳۸۶
بيوگرافي ( شخصی )

نمي دونم عكس اين فرد براتون آشنا هست يا نه، اگه نه كه جاي هيچ تعجبي نيست چون تا به حال در كمتر عكسي آفتابي شده و بيشتر عمراو پشت اين وسيله عجيب و غريبي كه در دست داره مي گذره،او با اين وسيله كه مونسش شده ،آنچنان صحنه هايي را شكار مي كنه كه انسان انگشت حيرت به دندان مي گزد. اگه بخوام از خصوصياتش براتون بگم بايد بگم كه هيچي براي گفتن ندارم،چون كه اودر احوالات خاصي به سير و سلوك مشغوله كه هر آدمي را به آن راه نشايد!!! به اين حد، كفايت كه با وسيله اي ديگر كه دايره گونه است و از ديرزماني حتي دورتر از وسيله اول مونس او است چنان لحظات با نشاطي را خلق مي كند كه اطرافيان را به وجد مي آورد گويي كه آنها زمين و زمان را فراموش مي كنند(به قول خودمون جوگير ميشن!) و از خود حركات محيرالعقول در مي كنند!!!(در اينجاست كه به ناگاه شارژ باتري دوربين تمام مي شود و شكار سوژه هاي واقعي از دست مي رود ، واقعاً حيف!!) او در كار خود بسيار جدي است و سر گردهمايي ها و تشكيل تشكلات، جز تبصره هاي من درآوردي خودش كه از بندهاي عديده اي به اندازه بند هاي پاي دوهزارپا!(به قول يكي از بچه ها) تجاوز نمي كند و خودش تنهايي آنها را به تصويب مي رسونه ،با كسي شوخي نداره.
ولي باز گول ظاهر آرام اين آدم را نخوريد چون ممكنه وقتي حواستون پرته آنچنان توپ را محكم به سمت صورتتون پرتاب كنه كه در صورت جاخالي ندادن، روانه بيمارستان بشين. اگه دقت كرده باشين در اين عكس، او از يك وسيله اي كه كمتر در زندگيش به گوشش خورده به نام نردبان استفاده كرده چون معمولاً حيطه فعاليت او در پريدن و جهيدن و قلاب گرفتن از درخت ،ديوار، تير چراغ برق وهر چيزي كه بشه ازش بالا رفت،تعريف شده كه اين باعث تعجب همگان من جمله درخت بينواي پشت سرش شده كه مي تونيد مشاهده كنيد دهان حيرتش تا به كجا باز شده!!!
چتر ( شخصی )
به حسهايت شک کن مرد
به خرد شدن انگشتهاي غرورت
ببين به دو ، سه سال دوري ، خودت را باختي !!
ببين چه ساده و به سادگي
فراموشي وجودت را حذف کرد !!
انگار نه انگار کسي بودي
انگار نه انگار ، بودي .
اين تناسخ ، اين سرازيري ، اين تدفين چشمهايت
آغاز نبودني بزرگ است، در بودني کوچک
ببين بودنت را به نبودنش فروختي و او رفت !!!
آنقدر خيس آرزو بودي
آنقدر قطره هاي بودنش خيست کرد
که يادت رفت ، او با چتر تو خيس نمي شد
چترت را برد.....
و باد وزيدن گرفت
استخوانهايت به لرزه افتادند
از پا که افتادي ، مسيرش را کج کرد تا حتي نبيندت.
خيس بودي و سرما...
بي چتر بودي و باد
آنقدر ماندي ، آنقدر حول و حوش پيمانت ماندي
تا استخوانهايت پودر شد ، شکست .
حالا کنار اينهمه خاطره
منتظر چه اي ؟
سلامي ؟ لبخندي ؟
بوسه اي ؟
نه ! اينجا کسي رد نمي شود
چهارراه هاي وجودت
خالي خاليست
پرنده که هيچ ، قاصدکي هم پر نمي زند.
اينجا جايي براي ماندن ندارد
هوايي نيز.
بايد رفت اما کجا ؟!!
بايد رفت
بايد رفت
سالهاست هر روز مي گويم بايد رفت و ... نمي روم.
آخر اينجا کنار اينهمه خاطرات باراني
کنار اين درختان آرزو ...
روبروي دلم ،
شرمسارم از براي نبودنت.
کاش خداحافظي نکرده ، مي رفتي.
محمدرضا پورمند 16/11/1385
... ( شخصی )
....
رفتی ، با اتفاقی که بازگشت نداشت
و امروز بی فرداست
در هر عهدی که نفس می کشم.
محمد رضا پورمند زمستان ۸۴
بالاخره منم بابا شدم! ( شخصی )
نمی دونید چه لذتی داره وقتی آدم بابا میشه! اونم بعد از دو سال انتظار . . .
اما من امروز بابا شدم. تازه می فهمم اینکه میگن پدر و مادر با دیدن قدم های فرزندشون کلی لذت می برن یعنی چی.
البته بچه ام که نه، بچه هام دوقلواند. اینم عکس هاشون:


خدا رو شکر هر دوتاشون سالمند. دکتره گفت اولی پسره دومیشم دختر. دلتون بسوزه . . . دیگه دستمون کامل شد. با مامانشون هم کلی نقشه کشیدیم واسه تربیت شون. البته اگه شما هم به عنوان عمو و عمه هاشون نظری داشته باشید حتماً مد نظر قرار می دیم.
ولی نمی دونید چقدر سخته آدم دوتا بچه هاشو، پاره جیگرشو، تو میدون انقلاب به قیمت 3900 تومان بفروشه.
خدا هیچ پدر مادری رو تو این وضعیت قرار نده . . .
درخواست رسمی ( شخصی )
این آقا صادق گل رو که دیگه همه می شناسید دیگه . . .
ما(یعنی من) بهش گفتیم بابا یکم از فرانسه و دانشگاه و استادا و خلاصه اونور آب بنویس من ندید بدید هم بفهمم چه خبره گفت آخه می ترسم بنویسم بچه ها فکر کنن کلاس می گذارم و از این حرفها . . .
خلاصه تصمیم گرفتم یک درخواست رسمی ارائه کنم شاید دیگ رحمت آقا صادق به جوش بیاد و نظری هم به ما کنه.
تازه تو هشتادی ها کیه که صادق رو نشناسه !!!!!
ناشناخته ترین ( شخصی )
ترین های جشن فارغ التحصیلی که یادتان نرفته؟!
آن روز دوستان خوش تبعمان برای من هم نام ناشناخته ترین را انتخاب کردند. اول خیلی تعجب کردم که مگر آدمی معروف تر از من هم در این دوره هست! اما بعد که کمی فکر کردم دیدم نه بابا . . . دوستان حق دارند. وقتی من خودم بعد از 23 سال خودم را نشناخته ام چطور می توان از دوستان توقع داشت در 4 سال ما را بشناسند.
پس از این به بعد هم در جمع دوستان با امضای ناشناخته ترین می نویسم.
به امید آنکه لااقل خودم به شناخت این ناشناخته نایل شوم.
