| » . |
پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو...
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
معرفی برنامه
تصميم گيري مديريتي
موفقیتی بزرگ
یک دهه گذشت
افطاری هشتادی
چند اپیزود پیرامون کنسرت شهرام ناظری با گروه دوستی
سلاممم
عاقبت چاپلوسی
در آستانه سالگرد درگذشت دکتر ونوس
جنگ جاهلانه
سلامی چو بوی خوش آشنایی
برای حلبچه
دامنه آی آر
سرنوشت محتوم
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشيو
یک دهه گذشت ( خاطرات )

بعضی زمانها مفاهیم خاصی رو به ذهن تداعی می کنند. مثلا وقتی گذشت زمان را می خواهند نشان بدهند بیان می کنند که یک دهه از تاریخ فلان موضوع گذشته است .... . مهر امسال هم یک دهه از ورود ما به دانشگاه می گذرد یک دهه از اتفاقی که برای ما اگر هیچ نتیجه ای نداشت سرآغاز یک دوستی عمیق و متعالی بود. روزی که به اتفاق داداشم برای ثبت نام اومدیم و برای اولین بار پوریا، محمدرضا پورمند، محمد صابر جعفری و سمیه سیدحسینی را دیدم هیچوقت به ذهنم خطور نمی کرد که 10 سال دیگر پشت مانیتور کامپیوترم مطلبی به این مضمون را خواهم نوشت. فارغ از فضای درس و دانشگاه یکماه نگذشته بود که به یک تیم دوستی خوب دست پیدا کرده بودم. پوریا، احسان، محمدجواد، علی کبور، علی فرش و.... به اندازه همه 18 سال قبل دوست پیدا کرده بودم مخصوصا برای ما که خوابگاه رو داشتیم این تجربه زیباتر و کامل تر بود. بلافاصله با همشهریام همدیگر را پیدا کردیم و شبهای بیادماندنی خوابگاه را رقم زدیم. شاید باورتون نشه اما از روز اول من قدر لحظات خوب دانشگاه را می دونستم وقتی به اولین برگ دفتر خاطراتم در دوره دانشگاه بر می گردم می بینم که اذعان داشتم حضور در دانشگاه و آغار برهه حساس جوانی در دانشگاه تهران حتما آبستن حوادثی است که ارزش نوشتن دارد و اینگونه هم بود.آری ما زیبا و با خنده شروع کردیم ولی با گریه تمام کردیم با خاتمی شروع کردیم و با احمدی نژاد تمام کردیم. اما هرچه از آنزمان فاصله گرفتیم بر عمق دوستیهایمان افزودیم از اینرو خدا راشاکریم. این را می شود از لحظه ورود هرکدام از ما به دانشکده فهیمد از لحظه ورود این در ودیوار با همه ما حرف می زنند ساختمان شمالی، سلف، کتابخانه و الغدیر البته این آجرها و این درختها هیچکدم به خودی خود حائز ارزش نیستند آنچه به این دانشکده جان داده یاد و خاطره کسانی است که هرلحظه در دلمان احساسشان خواهیم کرد چه در گنبد باشند، چه در ارومیه چه در ریچموند.
یا حق
پ ن: عکس فوق مربوط است به آخرین گردهمایی هشتادی ها در ماه مبارک رمضان به صرف افطاری
لينك ثابت ![]()
در آستانه سالگرد درگذشت دکتر ونوس ( خاطرات )

پارسال حدودا همین موقعها بود (۲۷ اردیبهشت) که از سفر ارومیه بر می گشتیم پیامکی به دست همه ما رسید که دکتر ونوس به رحمت خدا رفته. خبر خیلی شکه کننده بود مثل خیلی خبرهای بد دیگه که آدم اول بهت میکنه و هرچی می گذره می فهمه که چه اتفاق بدی افتاده. همه ما اساتیدمون یادمونه اساتیدی که ویژگی های خاص خودشون رو داشتند. اما بعضی از اونها واجد صفاتی بودند که اون صفت شخصیتی از استاد برای ما تداعی می کرد که همه ما رو نسبت به اون علاقه مند می کرد. دکتر ونوس یکی از آنها بود. اهل ریا و تملق نبود همون بود که نشون می داد مثل همه آدم های چاق و دوست داشتنی که قلب مهربونی دارند اونم اینجوری بود بارها بودند آدم هایی که همه ما اونا رو می شناسیم به این صفت که پاشنه در اساتید رو از جا می کندند برای نمره و گاه گریه و زاری برای اندک نمره ای راه می انداختند.اما دکتر ونوس هیچکدام از این پولیتیک ها رو نمی خورد خیلی صریح بود و فقط به کسی نمره می داد که واقعا قوی بود. در زمانه ای که تملق و ریا اسباب ارتزاق عده ای شده سالم ماند و نخواست مثل دیگرانی شود که با شارلاتان بازی و تعبیه نام خود بر هر کنفرانس و سمینار و کتاب و .. بازاریابی مردم رو سرکیسه می کنند. خیلی مهمه کسی اینگونه باشه و وقتی از این دنیا بره همه رو ناراحت کنه. برای کسایی که فیلم جشن فارغ التحصیلی رو دارن توصیه می کنم یه بار دیگه اون فیلم رو که ساخته بودیم ببینند که دکتر ونوس برای ما آرزویی ساده اما دلنشین داشت و برای اون تو سالگردش فاتحه ای بفرستند که مطمئنا جایگاه اون استاد عزیز بهتر از جایگاه الان ماست.
روحش شاد
پ ن: در هنگامه وفاتش سال قبل می خواستم برایش بنویسم اما به دلایلی این مطلب 1 سال به تعویق افتاد. شرمنده دکتر ونوس که حق زیادی بر گردن امثال بنده دارند.
سلامی چو بوی خوش آشنایی ( خاطرات )
سلام؛
خیلی سخته دوباره دست به قلم شدن! متأسفم برا خودم که این قدر نوشتن برام سخت شده اما به هر حال خوشحالم که در اینجا و برای این جمع می نویسم! انگیزه مهمی منو وادار به نوشتن دوباره میکنه و اون هم دلتنگی برای شما دوستان عزیزم است. اصل کلام تبریک سال نو و آرزوی بهروزی و شادکامی برای همه شما دوستان جان است! به سریع گذشتن زمان اعتقاد خاصی پیدا کردم، انگار که اخیراً زمان را روی دور تند گذاشتن، خیلی سریع میگذره لا کردار! چشم رو هم میذاری روز و هفته و سال میگذره! و این سرعت بی معنا هر رخداد با اهمیت و پرمعنی رو در زندگی من به سرعت عادی و فرسوده می کنه! و این هر لحظه منو بیشتر به سمت قدرنشناسی نسبت به لحظه ها، آدم ها و احساسها سوق میده. اما با این همه در میون این همه شتاب و گذشت بی حساب زمان فرصتی دست داده که از شما دوستان قدیمی یادی بکنم. می گم قدیمی چون داره میشه 10 سال! آره به همین راحتی و در عین حال نه به همین راحتی ها 10 سال گذشته! در یک سال گذشته دو پدیده "دومینو وار" برام جلب توجه کرد: یکی قیام مردم در کشورهای شمال آفریقا و خاورمیانه بود و دومی ازدواج دوستان هشتادی و غیرهشتادی، که الحق و الانصاف هر دوی اونها دیگه وقتش بود و باید اتفاق می افتاد! هر دوی این پدیده ها اتفاقاتی به غایت مسرور کننده و دلگرم کننده هستند، تا باد چنین بادا! از سوی دیگه باید بگم که حرف برای گفتن زیاده. حرفهایی از جنسی جدید، حرفهایی نو از تجربه هایی نو. اما فعلاً دیگه خستتون نمی کنم! سال نوی واقعی (قلابیش در واقع برای من میشه همون میلادی) همه شما دوستان گلم مبارک باشه. همگی در پناه خدای مهربون باشیم و به قول یکی از دوستان، خوب باشیم.
قدم نورسیده مبارک ( خاطرات )
یه دختر ناز کوچولو به جمع مدیران هشتادی پیوست
سمیه حسینی عزیزم مامان شد ...کاش بودم..دلم برای دیدن این کوچولو پر میزنه

به یاد شاملو به یاد روزهای خوش دانشکده ( خاطرات )
به گوهر مراد
به نوکردن ماه
بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه
.داسي سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است
.صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزم هگان به هياهو شمشير در پرنده گان نهادند
.ماه
برنيامد
.کاوه رفت اما ....... ( خاطرات )
می خواستم برای کاوه بنویسم اما از کجا شروع کنم نمی دونم. کاوه برای من یک دوست خاص بوده وهست. همه دوستان استراتژیک من به مانند گلهای خوشبو هر کدام ویژگی خاص خود را دارند و کاوه نیز برای من ویژگی های خاص خود رو داره مهمترین ویژگی کاوه برام مهربانی و همدردی اونه. شاید برای خیلی ها که با کاوه مراوده من رو نداشتند این قضیه عجیب بیاد. ( به زعم عده زیادی از دوستان) شخصیت جدی و خونسرد کاوه این رو بر نمیتابه، اما واقعا کاوه مهربان بود. بازی نمی کرد بلکه ذاتا مهربان و همدرد بود و لازم نبود کار عجیبی انجام بده این رو می شد حس کرد.
اما با اوصاف همه اینها مسئله اینه که کاوه رفته و مدتها از ما به قول امید دور خواهد بود. ناراحتیم رو نمی تونم پنهان کنم حقیقتا ناراحتم شاید الانم ماهها بشه نبینمش ولی همین که احساس می کردم این نزدیکیهاست آرامش پیدا می کردم. اما کاوه می باید می رفت نه به دلایل علمی و غیره ... .نه به دلیل وضع سیاسی مملکت بلکه به این دلیل که کاوه آرمانگرا ست و آرمانگرایی در جامعه شدیدا محافظه کار ما که مردم درگیر روابط روزمره سطح پایینشون هستند یک درد بسیار وحشتناکه، یه بار که با هم صحبت می کردیم و بحث رفتن یا نرفتنش بود می گفت اگه نشه پذیرش بگیرم میرم یه جای دور افتاده یه شهرستان دور افتاده و معلمی می کنم. یه آدمی که این رو میگه از روابط معمول انسانها خسته است می خواد بره یه جایی که انسانهاش پیچیدگی رفتاریشون کمتر باشه.
با رفتن کاوه دلم براش خیلی تنگه میشه و یاد روزهای خوبی میوفتم که باهاش داشتیم یاد جشن تولدش توی پارک ملت یاد سفر دیلمان و اون شب به یادماندنی که مجید اونقدر مسخره بازی در آورد که از خنده روده بر شدیم، خوزستان که با هم تو شلمچه بغض کرده بودیم و با چفیه عکس می گرفتیم، یاد مسیر بالای دریاچه نئور که با اون و حاج احسان جدا از بچه های دیگه توی غروب دل انگیز بهاری مسیر بکر و زیبای سوباتان رو قدم زدیم.و یاد زمانهایی که بحثهای بنیادین و چالشهای دوستانه که داشتیم و اون حجب و حیای خاص خودش رو در همه حال حفظ می کرد.
اما مهم اینه که من حسرت گذشته رو نمی خورم چه آنکه تا جایی که می توانستم سعی کردم در کنار کاوه باشم اگرچه در سختیهایش نتواستم کمکی برایش باشم اما تا اونجایی که تونستم حتی در جاهایی که خودش هم مطلع نبود هواش رو داشتم چون معدود دوستانی مثل کاوه هویت من رو تشکیل میدادن و دفاع از اونا در واقع دفاع از هویت خودم بود.به دلیل گذشته خوبی که با او داشتم خدا را سپاسگزارم و اگر دیگر هم به لحاظ فیزیکی کنارش نباشم اما همیشه تو ذهن من و تو قلبم اونجایی که خاطرات خوب توش مستقره یه تیکه بزرگ از اونجا متعلق به کاوه است که هیچکی نمی تونه بهش حتی نزدیک بشه.
براش بهترینها رو آرزو دارم
پ ن1: از نگار بابت راه اندازی گردهمایی خداحافظی از کاوه سپاسگزارم.
پ ن2: از محمدجواد ممنونم که در بدرقه کاوه در فرودگاه من رو تنها نذاشت.
سفری از جنسی دیگر ( خاطرات )
اواخر اردیبهشت ماه امسال با دوستان هشتادی سفری دیگر داشتیم به شمال آذربایجان غربی. سفری که از جوانب متعدد خاص و ویزه بود. و اگر چند نفر از دوستان دیگه با ما بودند قاطعا می شد به بهترین سفر هشتادی تعبیرش کرد. اینجا نمی خوام سفرنامه بنویسم و فقط مهمترین نکات این سفر رو از دید خودم بیان می کنم.
پ ن: یک بار که با یکی از دوستان هم مباحثه شده بودیم به یکی از نکات ظریف اما واضح از جمعمون رسیدیم این جمع ما متشکل از بچه هایی با عقاید، قومیت ها و تفکرات و ملاحظات مختلف است یکی شدیدا مذهبی،یکی کم تر یکی کرد،یکی ترک، یکی فارس و... خلاصه این جمع با این همه تفاوت تونسته تا الان با هم باشه چون همه با هم دوست و رفیقند. یعنی دوستی و رفاقت باعث وحدت در عین کثرت شده پس بهتره همه ما و اولین نفر خود من هر کدوم از دوستام رو همونجوری که هست بپذیرم با همه ویژگیها . مشکل اونجاست که ما می خوایم دیگران رو عوض کنیم بدون اونکه رسالتی در این زمینه داشته باشیم اگه بتونیم همچین دیدی داشته باشیم خبات کرد با محمد قمی با پوریا اراکی با حدید یزدی با امید ارومیه ای با علی گنبدی با حسین بوشهری با احسان اردبیلی و کاوه کرجی(از خانوما اسم نبردم چون همه تا هفت پشتشون تهرانیه
) می توانند گروه دوستی تشکیل بدند که خیلی ها حسرتشو ببرند. یعنی مهمترین شرط استمرار دوستی و ماندن در این جمع پذیرش دوستان به همون شکلی که هستند هستش و هر کسی نمی تونه این رو بپذیره علی رغم میل باتنی جمع ما از پذیرشش معذوره. اگرچه می دونم جمع ما با این میانگین سواد بالا احتیاجی به این تذکر نداره اما دغدغه خود من اینه که بعضی وقتها یک مسئله رو تا به مشکل تبدیل نشده مطرح کنم تا ان شا الله در آینده پیشگیری بشه.
پ ن۲:دلیل تاخیر در زدن مطلب یکی وفات دکتر ونوس بود که متاسفانه قصد مطلبی مناسب شان ایشان را داشتیم و به دلیل عجله دوستان در زدن مطلب حاصل نشد و دیگری مشغله پایان ترم بود.
به امید سفرهای آتی خصوصا به شهر ریچموند ایالت ویرجینینا آمریکا![]()
در ادامه مطلب می توانید سفرنامه مصور رو ببینید.
گردهمایی پانزدهم ( خاطرات )

بالاخره گردهمایی پانزدهم هم با شرکت جمع خوبی از دوستان هشتادی برگزار شد.
ویژگی اصلی این گردهمایی حضور کاوه و خانم راحیل شمس بود که احتمالا از این به بعد در خدمتشان نخواهیم بود، و همچنین آقای اسدی برای اولین بار بود که در جمع ما شرکت می کرد که امیدواریم بعد از این بیشتر در خدمتشون باشیم.
طبق معمول همه گردهمایی ها اکثر دوستان حضور منضبطی داشتند. البته برخی از اونها هم که پرونده خوبی در انضباط ندارند بر قطر پرونده بی انضباطیشان افزودند(یعنی اعلام کردند می آیند و نیامدند).
به امید سه رقمی شدن گردهمایی ها
پ ن۱: از حدید بابت گرفتن عکسها و ارسال بموقع اونها ممنونم
پ ن۲: برخی از دوستان در مطالب قبلی وبلاگ گزینه"نظرات پس از تایید نمایش داده می شود" رو فعال کرده اند به این دوستان توصیه می کنم انبوه نظرات تایید نشده را برای احترام به به دوستانشون در پروفایلشون یا تایید یا حذف کنند. یا گزینه "نظرخواهی برای این پست فعال باشد" را انتخاب کنند. با تشکر
تجسم یک رویا ( خاطرات )

اون روز دانشکده پیش حاج احسان و علی بودم و منتظر تا امانتی احسان رو بهش بدم .غروب چهارشنبه که تقریبا ساکت ترین موقع دانشکده است.
حس غریبی داشت .... هر از چندگاهی به دانشکده سر می زنم. اما بعد از ظهر دانشکده که ساکت هم باشه هوای خاص آخر فروردین یه چیز دیگس.
خیلی حس غریبی بود حسی که وقتی میاد سراغ آدم متلاشی میکنه آدم رو. با وصف اونکه می باید می رفتم دانشگاه تربیت مدرس ولی نمی تونستم برم. یاد روزهای خوب دانشکده افتادم و قیافه همه اومد جلو چشام. رو به حوض زیبای دانشکده که بودم یه دفعه بچه ها رو می دیدم که یکی یکی از جلو من رد می شدند. پوریا رو می دیدم که با اون کیف کوچک معروفش از دور میاد همون کیفی که دیوان شمس رو همیشه توش داشت . علی فرش رو که با کوله ای که انداخته و عینکی آقتابی که آویزون موهای فرفریش شده و تیرداد و رامین هم با همین دیزاین
دنبالش دارن میرن... محمد جواد با خنده های معنی دارش و سلام مصدق هایی که می شنوه....کاوه که با همون جدیت وبی اعتنایی وارد میشه ..مصطفی که بعید می دونم برای سرکلاس اومدن تو دانشکده باشه احتمالا با کسی کار داره ....ستاره با اون شیطنتهای خاص خودش...کیمیا با سمیه سید حسینی دارن پچ پچ میکنن و می خندند به چی؟ خدا میدونه.... شیرین داره با اضطراب دنبال یه چیزی می گرده این بار چی گم کرده باز هم خدا می دونه... بهناز یا محمود لاجوردی که در سال یکی دو بار تو دانشکده پیداشون می شد ... . لیلا و آزاده با کفش کتونی و راکت بدمینتونی که از کوله پشتی آزاده زده بیرون ، امید که خیلی لاغرتر از الان هست با این جمله که خبات تو رو "خواهم دید"....احسان که از دور بدون رد کردن حتی یک نفر داره با همه سلام علیک میکنه ....علی کبور(شریفی کنونی) با شلوار لی معروفش ......حدید و بچه های حسابداری که طبق معمول با اومدن حدید همشون جمع میشن و به روال سابق یه ساک ورزشی هم رو دوش حدید داره خود نمایی میکنه ...نگار که با اون ریتم خاص راه رفتنش کاغذی تو دستشه و داره میره به سمت ساختمان شمالی احتمالا داره یه مطلب برای برد آزاد آماده می کنه....حتی غیر هشتادیها هم از محمد خلج گرفته تا ... خلاصه خیلی حس غریبی بود.حتی عباس پار که با همون اشتیاق سابق کلاس هار رو داره راه می ندازه و طبق معمول چند تا از دانشجوها پشت سرش می پرسن آقای پار کلاس ما کجا برگزار میشه؟.. . خدا بیامرزه آقا محرم رو داره با یک سری وسایل سنگین که رو کولش گرفته رد میشه و با همون لفظ همیشگیش میگه قربونتون برم....دکتر تسلیمی که با اون کت و شلورهای دهه 60 داره میره و با همون تبسم معروفش به هرکسی که میشناسه یا نمی شناسه سلام میده... دکتر شجاعی و .... آدم روزهای خوب گذشته رو که مرور می کنه خصوصا تو محیط هایی که در اون خاطره داشته بی اختیار بغض غریبی میاد سراغش، بغضی که میشه گفت سنگین ترین بغض هاست فقط خدا را شکر می کنم که یک لحظه هم از لحظات گذشته پشیمان یا دلخور نیستم اگر تنها و تنها نتیجه این دوران طلایی برای من، پوریا باشه کافیه چه برسه به دوستهای عزیز دیگه که هرکدوم یه بخشی از وجود من هستند دوستانی به عظمت خاطرات رنگین جوانی
پ ن1: ببخشید اگه از همه اسم نبردم اگه اسم کسی نیست یا از اون روزها تصویری ازش در ذهنم نبود یا اینکه مطمئن نبودم اجازه دارم راجع بهش بنویسم پوزش من رو بپذیرید..
پ ن2: ازکسایی که بیشتر بعد از لیسانس ازشون تصویری تو ذهنم هست نیز نامی نبردم..
پ ن3: آخرین باری که از بچه ها نام بردم مطلبم طنز بود اما چه کنم که این روزها و این ایام مطلب طنز هم دیگه نمی تونم بنویسم، مسائل جامعه بی تاثیر نیست اما این حالم بیشتر از اونکه ناشی از اتفاقات بیرونی باشه از حال و هوای درونی خودمه شرمنده همه رفقا....
به پایان آمد این دفتر ...... حکایت همچنان باقیست ( خاطرات )
از تابستان 82 که اولین سفر گروهی و مستقل ار دانشگاه رو به قصد اصفهان برگزار کردیم جز تصوری بلند مدت ازاین دوستیها و گروهمون رو نداشتم اما این روند نمی تونست یکنواخت باشه که یکنواختی جز رکود و رخوت سرانجامی نمی تونست داشته باشه حدود 4 سال به صورت متناوب ودوره ای این سفرها ادامه داشت(به صورت مجردی وبه دریاچه اوان و قلعه الموت، کاشان(کویر مرنجاب، ابیانه، قمصر، نیاسر)،آلاشت، دیلمان وقلعه رودخان، خوزستان) تا اینکه بسیاری از دوستان ازدواج کردند و صدالبته خواهان پیوستن به گروه، از اینرو در سال 86 و با سفر به کویر مصر سری اول سفرها اتمام و سری جدید آن آغاز شد با روندی متفاوت ولی کامل تر، میزان سفرها روند سریعتری به خود گرفت و دایره گسترده تر. روند جدید بسیار عالی آغاز و سفر به سفر کامل تر شد به صورت تقریبی هر فصل یک سفر رو برنامه ریزی کردیم و تقریبا به این برنامه وفادار موندیم، کویر مصر، آذربایجان و پکیج منحصر به فردش، آلاشت و شورمست، جنگل ابر، ابر سفر کرمان، اراک و گلپایگان، جنگل ابر ثانی و این هفته سفر جامع یزد.
آری آخرین سفر رو باز هم به کویر انجام دادیم و خاک گیراش ومردم با مرام و محبتش. ویژگی این سفر این بود که علاوه بر اینکه مفصل بود، از لحاظ فشردگی برنامه ها تعادل را ایجاد کردیم و انتقادی که در سفرهای پیشین به خستگی مفرط در روز آخر سفر و دیر رسیدن به تهران می شد حل شد که مهمترین دلیل آن اثرمنحنی تجربه و بالارفتن کیفیت همسفرها بود. و همچنین ویژگی منحصر به فرد دیگر این سفر یک توفیق اجباری بود که در روز اول ما را وارد یک شهر یا بهتر بگم روستای قدیمی عقدا کرد که بافت قدیمی و زیبای آن همه ما را مجذوب خود ساخت برنامه ای که از قبل تدارک ندیده بودیم اما لطف الهی و البته دوستان باعث خلق این خاطره شد.
همیشه به عنوان یک اعتقاد گفتم و اینبار هم تکرار می کنم که جایی که برای یک سفر انتخاب می کنیم مهم هست و از اجزای اصلی سفر انتخاب محل سفر است اما مهم تر از همه اینها دوستانی هستند که با هم همسفر می شوند و این را می شد از خاطره خوب سومین روز سفر فهمید که غیر از شب آن و رفتن به باغ دولت آباد در محل اقامت ماندیم و بسیار به ما خوش گذشت، از اینرو به دوستانی به ا ین خوبی و کیفیت اجحاف است که اگر حتی من هم بخواهم سفرها بر همان محور سابق بچرخد. فارغ از کسانی که به دلایل سخت افزاری نتوانستند در جمع ما حاضر شوند کسانی را که به دلایل نرم افزاری در جمع ما حضور نداشتند را با همان سخاوت قبلی دعوت کنیم چون به تعبیر عزیزی "هر کسی حق داره چگونگی گذران لحظه اش رو با توجه به جمیع جوانبش خودش انتخاب کنه"و گاهی می بایست این امکان را برای دوستانی اینچنین فراهم آورد تا زمانی که متمایل بودند در جمعهایمان والبته با تقاضای خودشان حاضر شوند نه با رودر بایستی و خدایی ناکرده اکراه. برای استحکام این جمع می باید رویه ها قدری عوض شود و برای کسانی یک قدم جلو گذاشت که آنها نیز یک قدم جلو بگذارند و کسانی را که به دلایل ملاحظات خیر خواهانه اما زائد دعوت نمی کردیم ولی تمایل به حضور دارند را فارغ از هشتادی وغیر هشتادی به جمع دعوت کنیم وتغییراتی دیگر که با همفکری دوستان محوری ایجاد خواهد شد. این گروه در سال 86 یک تغییر در رویه اش ایجاد کرد و موفق بود از اینرو تغییری دیگر آن هم در سال 88 و عملیاتی کردن آن در سال 89 می تواند به تعبیر دوستی عزیز شوکی مناسب به این گروه- به زعم من- استراتژیک باشد. آفت این گروه دم دستی دیدن و عدم تعهد نسبت به حفظ آن است نه وارد کردن افراد جدید به تعبیر آقا اگرچه ریزشها دردناکه اما مهم اینه که رویشها با کیفیت تر و بیشتر از ریزشها باشه
. از اینرو عنوان این مطلب رو با این شعر فوق الذکر آغاز کردم که اگرچه این دفتر از زندگی و سفرها به پایان رسید اما حکایت ما همچنان باقیست .... .
پ ن1: بعد از مدتها کیمیا و حدید تونستند در جمع ما حاضر شوند هردوشون از هر لحاظ عالی بودند خوش سفر و در انجام کارهای سفر همدل و همکار بودندخیلی عالی بود که در سفری اینچنین دوستانی عزیز مثل ایشان با ما بودند. در روند جدید سفرها حساب ویژه ای روی آنها باز کرده ایم.
پ ن2: این سفر در نبود پوریا برگزار شد که در جای جای سفر به یاد او بودیم خصوصا در توزیع اقلام کسی نبود که مثل مش رحمت به بچه ها گیر بده.
پ ن3: سفرنامه مصور را می توانید در ادامه مطلب مشاهده کنید.
پ ن۴: از حدید بابت عکسها ممنونم او که سخاوتمندانه لحظات زیبایمان را ثبت کرد.
روانشناسی بچه ها ( خاطرات )
تو این مدت که وبلاگ مدیران هشتاد ایجادشده بچه ها مطالب زیادی نوشته اند. دیگه فکر کنم دست همه اومده که هرکس چه روحیه و طرز فکری داره و تو چه ژانری می نویسه. جالب اینکه بعضی هادست به قلم که می شن عالی می نویسن وبعضی دیگر بیشتر تو وبلاگ خواننده هستند تا نویسنده ولی در گردهم آئی ها بیشتر گوینده اند تا شنونده.بعضی هم که اینجا حضور فعال دارند اصلا تو گردهم آئی ها نمی آیند!!!(مثلا احسان ستاره که تو همه جلسات قبل از همه با باروبندیل اومده ولی تاحالا یه مطلب هم تو وبلاگ نذاشته!)
هروقت متن بچه ها تو وبلاگ نوشته می شه از طرز نوشتن وبیان احساسات و اصطلاحاتی که می نویسند می شه حدس زد نویسنده اش کی بوده.حالا ممکنه اول به چند نفر ظنین بشیم ولی تا آخر متن معمولا دست طرف رو می شه! ...
طبق تجربیات من, معمولا متن های انتقادی تند مملو از اصطلاحات فلسفی بالای لیسانس ژورنالیستی و ایده آلیستی و ناسیونالیستی و بازگشت به خویشتن خویش! مال آقا خباته!
اونهائی که از تجربه شخصی خودشون تو دانشکده,خیابان,محیط کار و عبرت از رویدادها و دعوت به تغییر نوع دیدگاه با زبونی خودمونی حرف می زنه مال نگاره
اونهائی که خیلی مثبت و مودب,از گروه 80 ای ها به عنوان بهترین و باحالترین دانشجویان حال حاضر ایران! تعریف کرده واز بودن با آنها افتخار می کنه کار آقای معصومیه!
مطالب احساسی یا غیرقابل پیش بینی که باید چند بار بخونی تا تازه بتونی فعل وفاعل و منظور نویسنده رو تشخیص بدی مال آقای عسگریه
(درضمن این علامت:
هم به وفور در نوشته های آن جناب یافت میشود)
متن های آرام وموقرانه و تشکرآمیز مال دوتا نسیبه هاست! (اونم بیشتر از وقت کمه و رودربایستی و گرنه دخترهای خیلی باحال و شیطونی هستند)
اگه از استاد های مطرح دنیا و کنفرانس و مقاله والمپیاد و دانشگاهها و سرنوشت اساتید سابق مون خبر یا انتقادی ناگهانی! نوشته بشه کار آقا مصطفی است
(معمولا هم مطالب در چند قسمت و دنباله داره و یکهو کل وبلاگو می گیره! خوب شد که از ایران رفت وگرنه بلاخره یه استاد ازش شکایت می کرد می گرفتنش این دوست ما(عروس خانم) بیچاره می شد! در ضمن معمولا ۲۴ ساعته آن لاینه ! ۳ سوته مطلب دو خطی رو ننوشتی ۶ خط نظر می ده! یه مدت هم اول ازدواج به اسم مریم و مصطفی از کانادا مطلب می نوشت که روح مریم هم از این موضوع خبر نداشت!
)
اگه مطلب سیاسی,شاعرانه و دعوت به اعتراض و حقوق زنان از سایتهای دیگر یا فی البداهه با عکس تاثرآمیز (نظیر پرنده زخمی و دست اتحاد) تو وبلاگ گذاشته بشه کار سحره
اگه شعرهای سخت یا با مضامین خفن جدیدباشه کار آقای پورمنده!(یادتان باشد از ایشان انتقاد نفرمائید
)
اگه یه مطلب هراز گاهی بدون ربطی به مطلب قبلی یکهو فی البداهه نوشته شد و به نظر نمی رسید کار مریمه کار خودشه
(چون ایشان هم از سال اول دانشگاه تا الان ۲۵۰۰ مود عوض کرده اند.خلاصه اگر تو کانادا دیدید رفت دکترای ادبیات خوند تعجب نکنید)
اگه اصطلاحات رایج حوزوی و فتوا یا احتیاط توش داشت که همه می دونن کار آقای شجاع دله!(معمولا در نوشته های ایشان رعایت ادب کامل شده و جوری می نویسند که به کسی برنخورد یا اگر قرار به اهدای جایزه ای به ۱نفر باشه ایشون جوری می نویسند که به همه ۶ تا جایزه برسد زیاد هم بیاید!)
متن های کپی پیست طنز یا شعرهای من درآوردی طنز وتبریک وتسلیت! که تو ابیاتش اسم بچه هابرده شده یکهو پشت سرهم نوشته می شه و بعد می ره تا 6ماه بعدهیچی نمی نویسه کار خودمه! ( این طور که خودمو شناختم نقطه و فاصله هم میون نوشته ها و شعر هام زیاد دارد.بدین صورت:................)
اگرهم هر از گاهی جلوی جدی ترینُ منطقی ترین و پرحرارت ترین مطلب وبلاگ یکهو یه مطلب کاملا بی ربط از مدیران سایر سایتها اومد که حتما یادت نره به وبلاگ من سربزنی یه محموله آهنگای خفن تازه دم برام رسیده معمولا اولین نظر در پاسخ به سوال جدی راحیله
(البته بعدش دوستان مثبت وبلاگ می آیند جلو و حتما از کار آن آقا انتقاد می کنند که به جای آموختن علم به آپلود فایل در وبلاگش مشغول است و کسانی چون من هم ممکن است هرآینه به وبلاگ مذکور جهت دانلود آهنگ در اداره سری بزنند!)
واما در نوشته ها و نظرات آقای کاوه (به درخواست دوستان اضافه گردید): معمولا همیشه ردپای عقل و منطق دیده می شود و ابائی ندارند که طرف دوست صمیمی شان باشد یا نه و ناگهان با جدیت تمام و بی رودربایستی با چند جمله كوتاه و مختصر مفيد از ایشان در قسمت نطرات انتقاد می کنند! (البته معمولا نظرشون منطقیه)
البته جادارد از دوستان ۸۰ ای دیگری یادکنم (که اخیرا دارد آمارشون با نرخ رشد سرسام آوری بالا می ره!) که هر از گاهی خبر ازدواج طلاق! استخدام انتقال ترفیع قبولی فارغ التحصیلی دستگیری! تولد نوزاد مهاجرت فرار و... ایشان به عنوان خبر اول از جانب سایر دوستان خوش ذوق روی وبلاگ نوشته می شه و سیل تبریک ها و پیام های ارسال شده هیچ گاه به دلیل عدم اطلاع از وجود چنین وبلاگ و چنین بچه هائی! به سمع و نظر ایشان نیز نمی رسد!!!
نوشته هاي بعدي مربوط مي شه به بچه هاي احتمالا ۸۱ اي يا ۸۲ اي كه با علاقه تمام)ودلخوري از هم كلاس هاشان كه چرا چنين وبلاگي ندارند( به طور پنهاني وبلاگ رو چك مي كنند و با اسامي يك انسان كنجكاو! يك مدير بيكار! ستاره از آسمان! درخت از زمين! و...در قسمت نظرات پيغام مي گذارند.من در همين جا از هيئت داوران خواهش مي كنم اينها را هم در وبلاگ عضو كنيم چه فرقي دارد ورودي چه سالي هستند مهم اينه كه هستند!
واما در مورد کیمیا: تا جائی که یادمه بیشتر در قسمت نظرات با زبان خودمونی با سایر بچه ها کل کل می کنه که مثلا: فلانی این چی بود گفتی؟! خودت ۲ سال پیش از تولد بچه ات ازدواج کردی هنوز شیرینی ندادی! می کشمت!...یا خودتو یادت رفته قبلا چه شکلی بودی از بقیه انتقاد می کنی؟!.... و این بحث ها تا جائی ادامه دارد که خودش یه بحث داغ و جنجالی و ۱۵تا نظرجدای از مطلب اصلی رو ایجاد می کنه!![]()
توضیح:
اول این مطلب رو در قسمت نظرات گذاشته بودم که به درخواست آقا مصطفی تو صفحه اصلی گذاشتم. ببخشید اگه به کسی برخورد. فقط خواستم کمی بخندیم چون طبق روانشناسی معمولا کسی بدش نمی آد هراز گاهی اسمش تو جمع برده بشه!!!خلاصه یه چیزی هم طلبکار شدم!!!
یادی از دوست ( خاطرات )
هرچی به ذهنم فشار میارم که اولین باری که مصطفی رو دیدم کی بود یادم نمیاد اما نقطه عطفی که یادمه اسفند1380 بود که بنا به دعوت احسان چند نفری شدیم و رفتیم کلکچال .احسان،من،علی فرش،مصطفی،صادق کریمی،علی کبورانی ،محمد جواد و پسر خاله علی کبورانی.خلاصه هوا یک غبار خاصی داشت و من قدری دلتنگ بودم و دلم از کلکچال گرفته بودو حسی غریب داشتم.مصطفی یک واکمن آورده بود و کاستی از محمد اصفهانی را گذاشته بود که آهنگهای قدیمی رو بازخونی کرده بود و حس غریب من رو دو چندان کرد مخصوصا آهنگ معروف تو ای پری کجایی حسین قوامی.خلاصه مصطفی تقریبا تو خودش بود و من وقتی نگاهش می کردم بیشتر دلتنگ می شدم.بعد ها با آشنایی بیشتر با مصطفی کم کم این ویژگی مصطفی برام تبیین شد ،اینکه که مصطفی آدم با استعدادی بود یک کسی که تو المپیاد ریاضی مدال نقره کشوری آورده بود و یک قدم تا کعبه آمال جوانان جویای تحصیل ایرانی فاصله داشت اما به هر حال طلا نگرفته بود و باز مونده بود.مصطفی از سقف مدیریت دانشگاه تهران بالاتر بود مصطفی راضی نبود واین نارضایتی بهش اجازه نمی داد که مثل بچه های دیگه خوشحالی کنه.اما همیشه یک اعتقادی داشتم و اونم اینه که خدا شاید یه دری رو به روی آدم ببنده اما اگه آدم تلاش کنه درهای دیگه ای که چه بسا بهتر باشه باز میشه.خلاصه مصطفی تونست هم با بورس دکتری در کانادا به نتیجه تلاشهاش دست پیدا کنه هم مسیر قبولی در رشته مدیریت اون رو به خانمش رسوند.اگرچه از دوری مصطفی ناراحت میشیم اما موفقیتهای اون موفقیت ماست.ان شالله در کنار موفقیتهاش بتونه به اون چیزی که از زندگی می خواد برسه.
برات آرزوی موفقیت دارم مصطفی جان به امید آنکه اگر زمانی برگشتی ایرانی کاملا متفاوت رو ببینی ان شالله ایرانی به رنگ سبز.![]()
![]()
پ ن:قبول دارم که این پست کمی دیر نوشته شده اما نبود عکس مراسم خداحافظی دلیل اصلی این تاخیر بودکه به لطف سرکارخانم نسیبه نثاری(دوست همدل هشتادیها) این کمبود مرتفع شد و امیدوارم وبلاگ باز هم به روزهای اوجش برگرده.
یادی از گذشته ( خاطرات )
نمی دونم شما هم مثل من دلتون هوای دانشکده رو می کنه یا نه؟ من هر روز صبح که می خوام بیام سر کار از جلوی دانشکده رد میشم. الان که بهار شده حسابی دانشکده سبز شده و بیشتر من رو به گذشته می بره.
بعضی اوقات هوس می کنم که یه سر برم و یه چرخی تو حیاط و کلاسا بزنم. ولی پشیمون می شم. دانشکده رو با حضور همکلاسی ها و هشتادی ها دوست دارم. بدون بچه ها یه جورایی بی روحه.
آخرین بهاری که با هم بودیم حسابی سرمون شلوغ بود. قبولی فوق لیسانس و جشن فارغ التحصیلی با اون همه دردسرهای شیرینی که داشت. چقدر باخبات نسایی جرو بحث کردم ولی دوباره بعد از یک ساعت همکاری شروع می شد.
کاش می شد حداقل یه بار دیگه همه با هم تو دانشکده به یاد گذشته جمع بشیم
گردهمایی صد و سی و یکم هشتادی ها ( خاطرات )
اول مهر ( خاطرات )
امروز- اول مهر- اومدم دانشگاه و الان هم در سايت دانشكده نشستم كه مثلا كمي از كارهاي پايان نامه رو انجام بدم.... اما ياد اول مهر سال ۱۳۸۰ كه براي اولين بار پا به اين دانشكده گذاشتم كاملا فكرم رو منو به خودش مشغول كرده .... ورود به يك محيط جديد كه كاملا با جاهايي كه قبلا ميشناختم فرق داشت، ديدن چهرههاي جديد ... چقدر احساس خوبي داشتم احساس ميكردم كه ديگه بزرگ شدم اسم دانشجو برام خيلي جذاب بود ورود به دانشگاه تهران از همه چيز برام لذت بخش تر بود.... الان بعد از ۶ سال هنوز وقتي وارد دانشكده ميشم حس خوبي دارم... ارتباطات زيبايي كه در اين دانشكده شكل گرفت و منجر به دوستيهاي ماندگار شد همين جمع هشتاديها كه هنوز بعد از ۲ سال با هم در ارتباط هستيم همه براي من واقعا زيبا هستند، بارها شده كه با كيميا ميشينيم و خاطراتمون رو مرور ميكنيم و واقعا در خاطراتمون غرق ميشيم ... نميگم همش شيرين بوده نه خاطرات تلخم داشتيم اما هرچي بود الان يادآوري اون ۴ سال ليسانس برامون لذت بخشه ...... از نظر من يكي از ارزشمندترين چيزايي كه از اين ۴ سال برامون مونده ، دوستان گل هشتاديه كه اميدوارم اين جمع دوست داشتني سالهاي سال پايدار باقي بمونه ......
پ.ن: نگاه من به اين قضيه در اين نوشته كاملا جنبه احساسي داره و هيچ كاري با جنبه منطقي قضيه ندارم ![]()
جهل مرکب ( خاطرات )
چهارشنبه شب در جلسه ای حضور داشتم. جلسه ای که گهگاه در آن حاضر می شوم و چند باری است که این جلسه در منزل علامه جعفری برگزار می شود. منتها من کم سعادت بودم و تنها دو یا سه بار توانستم در جلساتی که در منزل ایشان برگزار می شود شرکت کنم و متأسفانه گویی از دفعات بعد جلسه در مکان دیگری برگزار می شود که این باعث ناراحتی من شد. این جلسات در اتاقی برگزار می شد که اتاق شخصی علامه جعفری بوده است. اتاق عجیبی است حدوداْ ۷۰ تا ۸۰ متری که یک کتابخانه عظیم است. کتابهایی به زبانهای مختلف که بالغ بر چندین هزار جلد است. کتابهایی در موضوعات مختلف از کتاب های دینی گرفته تا کتاب های ادبی و کتاب هایی در زمینه علومی مانند فیزیک و زیست شناسی و غیره. ایشان طیف مطالعات گسترده ای داشتند که آدمی را به حیرت وا می دارد. همیشه با حضور در این مکان یک احساس حقارت همراه با وجد به من دست می دهد. اتاقی است که در آنُ علامه به طور تقریبی ۹۰ بار با اندیشمندان خارجی دیدار داشته و ما در طی این جلسات بر روی مبل هایی می نشستیم که برخی از بزرگترین اندیشمندان جهان بر آنها نشسته بودند. فضای عجیبی است و در عین حال غربت از سر و روی آن می بارد. در این بار آخر حضورمان در آن فضای متفاوت، مسئول این مکان که خود نیز به نظر انسان فرهیخته ای می رسد در قسمتی از سخنانش دوباره همان جمله دردناک را که در مورد خیلی از مفاخر ایرانی شنیده بودم تکرار کرد: "علامه بیش از آنکه در داخل کشور شناخته شده و مورد احترام باشد در میان مردمان کشورهای دیگر و به خصوص کشورهای غربی شناخته شده و از جایگاه خاصی برخوردار است".
شاید در مورد علامه جعفری بعدها بیشتر نوشتم...
برگزاری دومین گردهمایی مدیران هشتادی ( خاطرات )
بالاخره دومین گردهمایی مدیران هشتادی هم برگزار شد اما باید اعتراف کرد که رشد کمی شرکت کنندگان نسبت به گردهمایی قبلی مهمترین ویژگی این گردهمایی بود که همه را غافلگیر و هیجان زده کرده بود. واین نبود جز بخاطر تلاش فوق العاده مسئولین برگزار کننده جنابان آقا پوریا و نگار خانم که همین جا و ازطرف تمام دوستان هشتادی بار دیگر از ایشان کمال تشکر را داریم.
اما این حضور چشم گیر دوستان پیام دیگری هم داشت و آن علاقه دوستان هشتادی به حفظ و گسترش روابط بعد از دوران دانشجویی و تمایل آن ها برای مشارکت در چنین گردهمایی هایی بود که امید است این خود محرکی برای گسترش برنامه های اینچنینی و البته متنوع تر برای مدیران هشتادی باشد.
این هم عکس های دومین گردهمایی مدیران هشتادی:

در پایان خواهشمند است تمام دوستان هشتادی، انتقادات خود نسبت به این گردهمایی و نظرات خود برای رشد کیفی گردهمایی ها و برنامه های آینده را در قسمت نظرات همین مطلب ارائه کنند تا در تنظیم گردهمایی پاییزه مدیران هشتادی مدنظر قرار گیرد.
ديدار ( خاطرات )
بچه ها تا حالا آرشه ،لور ، وارون ، چيكًو ،بادمجان 2-3 سانتي و نان محلي و .... را يكجا ديدين ؟ ما ديروز دو نفري بار سفر بستيم تا علاوه بر موارد فوق الذكر يه چيز ديگه اي رو هم ببينيم،همكلاسي و دوست خوبمون : ماه نسا صباغيان . بنده خدا دو ساله كه ماهارو دعوت مي كنه ولي ما بي معرفتا اينقدر هفته ديگه هفته ديگه كرديم كه داشتيم نااميدش مي كرديم .ولي بالاخره پريروز بعداز ظهر به شهر خوش آب و هواي سنگسر* وارد شديم . البته دو شب و يكروزي كه اينجا بوديم براي درك همه ديدني ها و خوردني هاي اين شهر كافي نيست (فقط خوردن 27 نوع لبنيات فرد اعلا دو برابر اين وقت ميگيره!!) ولي براي ما تهرانيا اينهمه اكسيژن خالص و آب و هواي خنك يك surprise بود . جاي همه تون خالي .... [*سنگسر شهري ييلاقي در 10 -12 كيلومتري شمال سمنان است.] ليلا صدر - آزاده دباغي
خاله خاله بازی ( خاطرات )
و امروز بالاخره جلسه تودیع جناب دکتر تسلیمی و معارفه جناب استاد سید جوادین برگزار شد. نمی دانید چه خاله خاله بازی باشکوهی بود. کل دانشکده از استاد تا کارمند همه در تالار الغدیر جمع شده بودند و تقریبا بیشتر تالار پر شده بود. آنچنان برای جناب تسلیمی کف می زدند و جملات قصار و متون ادبی قدیمه و جدیده می خواندند و اشک تمساح حواله می کردند که هر که نمی دانست فکر می کرد چه گوهر گرانمایه ای را از دست داده اند!!!
حیف که سخنرانی ها را نبودم ولی شنیدم که دکتر تسلیمی کلی اندر کارهای زیربنایی که در دانشکده انجام داده اند و اینکه از ابتدا وبرانه ای را تحویل گرفته اند و از این چیزها صحبت کرده اند.
ای بابا . . .
یکی نیست حالا به ما بگه تو رو سننه!!!
سالگرد فراغت و جمع کوچک هشتادی ها ( خاطرات )
می خواستم گزارشی کتبی و تصویری از گردهمایی کوچک هشتادی ها در سالگرد فراغت از تحصیل تقدیم کنم که نگار خانم پیشدستی کردند. منم فقط این عکس رو به گزارشات زیر اضافه می کنم.



جای همه دوستان خالی . . .
امیدوارم پنجشنبه های آخر فصلمان سال های سال ادامه داشته باشد که اگر اینطور باشد جمع ۵ یا ۱۰ سال بعدمان حتما خیلی دیدنی خواهد بود.
به امید آن روز
اینم نتیجه وبلاگ نویسی سر کلاس مومنی ( خاطرات )
بالاخره دکتر مومنی تلافی همه اون سر کلاس وبلاگ نوشتنای منو در آورد.
تا همین الان داشتیم امتحان می دادیم. حتی مومنی هنوز سر کلاس نشسته و احتمالاْ داره ورقه سفید منو نگاه میکنه. یه سوالایی داده بود استخون خورد کن. تازه شانس آوردیم گذاشت از نرم افزار هم استفاده کنیم.
به هر حال ما که گند زدیم.
اینم نوشتم که درسی باشه واسه شما تا دیگه سر کلاس نرید بشینید وبلاگ بنویسید.
یک روز هشتادی ( خاطرات )
جاتون خالی، بالاخره آگهی گمشده
تو وبلاگ جواب داد و ما آقا احسان
رو تو دانشکده گیر آوردیم.مام که پایه پیچش، نصف روز کلاس ها رو پیچوندیم نشستیم با کمال شرمندگی کنار حوض گل یا پوچ بازی می کنیم.![]()
زحمت این عکس ها رو هم علی آقای پیران نژاد کشیدن. منم می خواستم فقط چندتاشو بگذارم اینجا ولی چون می دونستم بعداً بهم گیر می دن که هر کدومو دوست داشتی گذاشتی، پس همشو می گذارم. دیگه تفسیر و تعبیرش با دوستان.







این چند نفر ( خاطرات )

داشتم تو عکس های هشتادی سیر می کردم که به عکس جالب بالا برخوردم
حالا چند تا سوال :
1- به نظر شما این عکس مال چه زمانیه و کی پشت دوربینه؟
2- به نظر شما چرا این ها انقدر به هم چسبیدند؟
3- به نظر شما منظور جناب آقای مصدق از اون حالت لب هاش چیه؟
یادش بخیر . . .
خاطره (2) ( خاطرات )
ساعت 5:45 صبح بود که هواپيما با وجود تاخیر در انجام پرواز به زمین نشست. همزمان پرواز تل آویو هم نشسته بود و تو صف گذرنامه با خاخامهای یهودی بودیم. قرار بود راننده بیاد دنبالم و پس از اینکه بارم را گرفتم با دیدن اسمم روی کاغذی که در دست مرد جوان فرانسوی بود مطمئن شدم که خودشه. بهش گفتم و باتقاق به سمت دفتر توتال درLa Defense پاریس راه افتادیم. از آنجایی که قرار من با مسئولین توتال ساعت 8:30 به صرف صبحانه بود و حداقل یک ساعت زودتر از موعد می رسیدیم از راننده خواستم تا مرا در پاریس بگرداند.(البته راننده از یک شرکت کرایه اتومبیل بود و برای او فرقی نمی کرد.)
خلاصه یک ساعتی مثل یک تور خصوصی مرا تو پاریس، قبل از شروع ترافیک صبحگاهی، گرداند.
راس ساعت 8:30 در دفتر توتال مرا رساند و آنجا بود که آقای ویللجر را دوباره و پس از روز مصاحبه همراه با همکاران دیگرش ملاقات کردم.
یک ساعتی آنجا بودم و بعد با یک دانشجوی بورسیه دیگر از دبی، به دفتر EGIDE جایی که باید تشکیل پرونده می دادیم واولین مقرری مان را نقدا بهمون دادند میرفتیم. قرارشد سریعا حساب بانکی باز کنیم تا از این به بعد مقرریمان را در حساب بانکیمان بریزند، بعد از یکساعتی که آنجا کارم طول کشید دوباره برای صرف نهار برام تاکسی گرفتند و دوباره به دفتر توتال برگشتم.( تو برنامه قبلا نهاردر دفتر توتال نبود و از آنجایی که قرار بود همون روزعصر منو با قطار راهی ANTIBESکنن، برای نهار شاید برنامه دیگه ای داشتن، خلاصه چون اتفاقا همین روز، روز تولد شناسنامه ایم بود – 7سپتامبر گفتند حتما برای نهار بیای پیشه ما و ....) خلاصه تا نهار رو جاتون خالی زدیم و نماز شکسته هم که چه حالی داد!! تاکسی به مقصد ایستگاه قطار منتظرم بود.
ساعت حدود 4 قطار( TGV(Train Grand Vitesse به سمت جنوب فرانسه راه افتاد.
قطار سریع السیر بود و جاهایی که سرعتش بالای 200-300 می شد گوشهای آدم مثل وقتی که از ارتفاع پایین میره میگرفت.
بالاخره ساعت فکر کنم حدود 9:30 شب بود که به Antibes رسیدم و یکی از هم دانشگاهی هایی که نمی شناختم از طرف دانشگاه آمده بود دنبالم و مرا به خونه ای که باز دانشگاه برام رزرو کرده بود برد.
جاش بنظر خوب بود و منم از سایت اینترنتیش دیده بودم جای بدی نبود.
وقتی این پسره خداحافظی کرد و رفت تازه اونجا بود که تازه فهمیدم چه غلطی کردم.!!!!! چه شبی بود!!!!! یه اطاق 16 متری که یک تخت دو نفره تقریبا 6-7 مترشو گرفته بود و وسائل آشپزخانه اش کهنه به نظر می رسد و از همه بدتر هم دستشویی،توالت،حمامش در یک فضایی با ابعاد 50cm در 1.5 متر بود. (خودتون این فضای مستطیلی رو مجسم کنید). چیزی که ناراحتم میکرد این بود که به پول ایران باید حدود 640 هزار تومان اجارشو بدم. خلاصه اینقدر خستگی راه از 24 ساعت قبلش تو هواپیما و قطار و حس غربت تو این شهر کوچیک و ظاهرا خالی از سکنه – آخه من عادت نداشتم ساعت 10 شب همه جا تعطیل باشن و خیابونا خالی- و وضع غیر منتظره خونه باعث شد بدون اینکه دست به ساکام بزنم با همان لباسهام بخوابم.
فرداصبح اول وقت فرانسوی ها یعنی ساعت 9- 9:30 رفتم به پذیرش و از خانم مسئولش خواستم اتاقمو عوض کنه. خلاصه بعداز ظهر همان روز یک اتاق 18 متری با همان قیمت بمن داد و پس از حدود 36 ساعت چمدونمو باز کردم و .........
از الطاف خداوند که همیشه همراه من بوده یک بورسیه دیگه هم از توتال در همانجا بود که اهل کشور قطر هست و مسلمان و یک شب قبل از من آمده بود.
خلاصه 3 هفته اول کمی سخت بود ولی کم کم جا افتادم و همه چیز روبه راه شد. چند روز بعد از آمدنم هم با محمد (دوست قطریم) رفتیم یه جای دیگه رو برای اجاره از 15 اکتبر رزرو کردیم .
پایان قسمت دوم.
کامپیوتر و سایت و دکتر! انصاری ( خاطرات )
مثل همیشه با عجله وارد سایت دانشکده شدم. طبق معمول روزهای یکشنبه سایت شلوغ بود و به سختی جایی برای نشستن پیدا می شد. کارت که نه، همان کاغذ پاره کرات نما را دادم و کارت کامپیوتر شماره 20 را گرفتم. نگاه که کردم دیدم گوشه ای ترین کامپیوتر سایت است و پشت کامپیوتر کناری هم دکتر! انصاری نشسته و مشغول چه کاری بود نمی دانم. بدون کمترین فکری برگشتم و گفتم من این کامپیوتر رو نمی خواهم اگر ممکن است عوضش کنید. اصلاً انگار واقعاً نمی توانستم تحملش کنم چون می دانستم اگر کنارش بنشینم حتماً سر صحبت باز می شود.
بگذریم که کامپیوتر خالی دیگری نبود و قید همان یک کامپیوتر را هم زدیم ولی بعد فکر می کردم که داستان ما را ببین که چقدر مجذوب این اساتید گرانقدر شده ایم که حتی تحمل هم صحبتیشان هم برایمان سخت است در حالیکه یک ماه تمام هر روز میل باکسمان را چک می کنیم به این امید که فلان استاد آمریکایی جوابمان را داده باشد ! ! !
خاطره (۱) ( خاطرات )
از روز اولی که مصاحبه تمام شد و بین بچه ها گمانه زنی های مختلفی راجع به نحوه مصاحبه و فرد احتمالی مطرح بود، برای من اینقدر قضیه آمدن به فرانسه آنقدر بعید بود که هیچگاه به طور جدی بهش فکر نکردم. آخه وقتی هم که فکر می کردم که اگر TOTAL هم بله رو بگه من تازه باید آزمون TOEFL رو بدم و برای اخذ پذیرش از دانشگاهها اقدام کنم، برای ویزایی اقدام کنم که طبق گفته مسولان سفارت حداقل 2 ماه طول می کشه. از طرفی باید برای کارهای فارغ التحصیلی رو هم انجام می دادم و پس از فارغ التحصیل شدن با گرفتن نامه مشمولیت مراحل اخذ معافیت تحصیلی خارج از کشور در اداره مشمولین و اعزام به هزینه شخصی وزارت علوم تشکیل پرونده بدهم و نظام وظیفه و اداره گذرنامه( چون تازه از قبل گذرنامه داشتم کلی جلو بود کارم و فقط به مهر خروج احتیاج داشتم) را طی کنم و وثیقه و و ترجمه مدارک و ..... خدتون هم که ماشاا... می دونید هر کدوم از این مراحل اداری چقدر مصیبت بار و طولانی است مخصوصا فارغ التحیلی!!!. برای همین با توجه به اینکه به قبولی در ایران هم امیدوار بودم خیلی فکر آمدن را نمی کردم و تنها با رخ دادن معجزه الهی امکان داشت تمام این مراحل در 2 ماه انجام بشه. آخه کلاسهامون هم اینجا قرار بود از 16 شهریور شروع بشه.
خلاصه اینطور براتون بگم که از 4 تیر ماه به کلاس زبان فشرده زبان میرفتم (روزی 4 ساعت) همزمان هم باید دنبال مراحل فوق الذکر میرفتم. گرمای تیر و مرداد تهران همراه با کارهای اداری و روزی 4 ساعت کلاس فشرده چنان پدری از من درآورد که این نوشته ها انصافاحق مطلب رو ادا نمی کنن. البته از حق نگذریم که واقعا بطور معجزه آسایی ویزای من 3 هفته ای آمد و در ظرف 3 روز (17 18 19 مرداد) اصل کارهای نظام وظیفه و وزارت علوم انجام شد. یعنی من فقط 3 روز مشمول بودم. 17 مرداد با فارغ التحصیلیم مشمول شدم و به نظام وظیفه معرفی شدم و 19 مرداد معافیت تحصیلیم صادر شد.(مراحل تشکیل پرونده در وزارت علوم – ضمانت نامه بانکی از بانک به مبلغ 5م – دایره حقوقی وزارت علوم- نظام وظیفه) – اگر دوست داشتین بیشتر حال منو در آنروزها درک کنید فقط کافیه موقعیت ادارات داخل پرانتز را در تهران همراه با آن گرما و آلودگی هوا تصور کنید.
این همه رو گفتم که شما متوجه شوید که از تیر تا 17 مرداد سر فارغ التحصیلی چی کشیدم.(از حق نگذریم خانم مجیدی اگر نبود من شهریور هم فارغ ال.. نمی شدم.)
از توضیحات این قسمت بسیار تلخ خودداری می کنم چون اصلا ارزش نوشتن هم نداره ولی امان از این کارشناس آموزش که منو در 22 سالگی داشت سکته می داد!!.
بعد از گرفتن معافیت تحصیلی مرحله بعد خرید آموزش رایگان بود که باز باید می رفتم به آموزش کل دانشگاه و ..... اینجا هم از شانسمون کارشناسمون مرخصی بود همکاران بد اخلاقش هم نزیک بود دوباره منو به سکته بدن که یکی از همون روزهایی که آنجا منتظر کارم بودم دکتر فرجی دانا آمد و با درد دل باهاش کمی راحت شدم. جالبه که در آن مقطع کارم به امضا مدیرکلی احتیاج داشت که با دکتر فرجی مشغول حرف زدن بود ئ در همین حین پرونده منو با لبخند مهربانی گرفت و گفت الان حاضر میشه، دکتر فرجی هم گفت : بله آقای .....(مدیرکل) از قدیمیهای آموزش هستن و خیلی کار راه انداز. 10 دقیقه بعد که برای گرفتن پرونده ام به منشی مدیرکل مراجعه کردم پرونده ام گم شده بود. من هم که در تمام این روزها زمان برام طلا بود چون کلاس فرانسه از ساعت 12:30 روبه روی پارک ملت شروع می شد و همیشه باید مثل جواد خطر و رفقاش از انقلاب میرفتم پارک وی.
بد ترین چیز هم این بود که هیچ تخمینی از مدت زمان لازم برای ادارات و خان های بعدی نداشتم.
خلاصه کنم 2 ماهه پر افت و خیزی بود. از طرف دیگه باید دنبال خونه هم در فرانسه می بودم و با مسولان دانشگاهم در این رابطه در تماس بودم.
اوایل شهریور بود که بلیط سفرمو بهم دادن و در 10 روز آخر پس از گرفتن مهر خروج در گذرنامه ام، رفتنم بالاخره قطعی شده بود. دیگه هفته آخر هم به دنبال کارهای سفر و لوازم سفر و خداحافظی و....
با آرزوی موفقیت برای همه
خاطره بعدی رو از فرودگاه شارلز دوگل ساعت 5:45 صبح 16 شهریور ۱۳۸۴ شروع می کنم.
کدوم کارتون؟ ( خاطرات )
در چند روز اخیر ایمیل هایی به دست من ( و احتمالا شما) رسیده که عکس هایی از کارتون های دوران کودکی ماست.من این عکس ها رو دیدم و کلی کیف کردم.کارتون های زمان ما واقعا قشنگ و دوست داشتنی بودند.الان کارتون ها بیشتر در ارتباط با آدم های فضایی است که قدرت های ماوراء الطبیعه دارند و یا در ارتباط با جنگ بین زمین و سایر سیارات و ...... هستند.
بیاین برگردیم به دوران کودکی..... کدوم کارتون رو از همه بیشتر دوست داشتین؟ من خودم عاشق کارتون « بامزی» بودم.اگه یه کم بیایم جلوتر « جودی آبوت » رو هم خیلی خیلی دوست داشتم.شما چطور؟
