| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
گردهمایی هشتادی ها ( فرهنگی اجتماعی )
سلام دوستان
امیدوارم همه خوب باشید
بعد از یک وقفه در برگزاری گردهمایی فصلی، در نظر داریم گردهمایی هشتادی ها را اینبار در تاریخ 27 خرداد ماه برگزار کنیم
مکان گردهمایی متعاقبا به اطلاع شما خواهد رسید
لطفا کسانی که این اطلاعیه را می بینند با سایر دوستان هشتادی هم اطلاع بدهند
لطفا حضورتان را تا دوشنبه هفته آینده از طریق وبلاگ یا ارسال پیامک برای من یا پوریا، اعلام نمائید.
توجه شما را به یک نکته ویژه جلب میکنم: دو تن از دوستان هشتادی بعد از حضور در این گردهمایی به آمریکا و استرالیا پرواز خواهند کرد بنابراین این گردهمایی آخرین فرصت برای اخذ شیرینی از این دوستان است.
به دلیل وقفه طولانی، انتظار حضور پرشور از دوستان هشتادی را داریم
منتظر خبر شما هستیم
پ.ن: آدرس محل گردهمايي: خيابان وليعصر - بالاتر از جام جم - نبش كوچه طاهري - طبقه دوم مركز خريد - رستوران گورمه پيتزا ( جام جم سابق )
ساعت ۲ ظهر منتظر همه دوستان هستيم.
لينك ثابت ![]()
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید ( فرهنگی اجتماعی )
دوستان خوبم سلام
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید چارشنبه تا جمعه برگزار خواهد شد
مثل هرسال، در غرفه پیام امید منتظر دیدن شما هستم
زمان : 15 تا 17 اردیبهشت
ساعت: 10 الی 22
مکان: خیابان ولیعصر- پائین تر از چهارراه پارک وی - روبروی سوپر استار - سالن سپید
این فصل دیگری است
.
.
.
من در مونترال 2 (جامعه) ( فرهنگی اجتماعی )
راستش دو به شک بودم که دوستان از چنین مطالبی استقبال کنند یا نه که مطلب قبلی را روی گروه زدم و با نظر دوستان این یکی را روی وبلاگ می گذارم. در این نوشته کوتاه می خواهم خلاصه ای از مولفه های اجتماعی مونترال شامل انواع خدمات اجتماعی از قبیل بهداشت، امنیت، حمل و نقل عمومی و خدمات رفاهی و مسائلی از این دست را توصیف کنم. باز بر این تاکید می کنم که شاید این مولفه ها حتی به کل کانادا هم قابل تعمیم نباشند چرا که مونترال دومین شهر بزرگ کاناداست و طبیعتا برخی هنجارها و ناهنجاری های خاص خود را دارد که در جاهای دیگر ممکن است نباشد. پس خوشحال می شوم اگر سایر دوستانی که تجربه زندگی در جاهایی غیر از ایران را دارند نیز از تجربیاتشان بگویند. 1- مثل خیلی جوامع دیگر جامعه آرامی است، حداقل نکته ای است در جامعه که بخواهد ذهن کسی را مشغول کند و در نتیجه ذهن مشغولی های مردم به زندگی روزمره شان خلاصه می شود. سیاست آنقدر کمرنگ است که باورتان نمی شود. نشان به این نشان که در تلویزیون برای دیدن اخبارشان در قسمت های دیگر و بین سریال ها تبلیغ پخش می کنند و بدتر از آن اینکه اینجا بازار روزنامه تقریبا تعطیل است. کلا دو روزنامه من بیشتر نمی شناسم که آنها را هم مجانی سر راهت پخش می کنند و هیچ کس هم نمی گیرد. تازه همان ها هم بیشتر از سیاست از اقتصاد و خبرهای اجتماعی نوشته اند. 2- امنیت بالایی حاکم است، بدین معنا که جرم و جنایت کم است. این موضوع را اینجا خیلی بیشتر حس می کنی وقتی خانم باشی. به نظر من امنیتش البته نه به دلیل پلیس که بیشتر ریشه در توسعه یافتگی اقتصادی و فرهنگی دارد، یعنی کلا زمینه جرم و جنایت اینجا کم است. اتفاقا در چند مورد پلیس اینجا را دیده ام که اصلا خوب عمل نمی کند و چه بسا پلیس ایران بخاطر درگیری بیشتری که با جرم و جنایت دارد قوی تر از اینجا عمل می کند. البته این امنیت صد در صد نیست و مثلا اینکه صبح که از خانه بیرون میزنی تعجب نمی کنی اگر ببینی شیشه ماشینی که شب کنار خیابان پارک شده بوده شکسته اند و چیزی از داخل ماشین برداشته اند. یا اگر دوچرخه داری که البته اینجا وسیله حمل و نقل رایجی است حتما باید خوب قفلش کنی و حتی اگر کورسی باشد و چرخ جلو را قفل نکرده باشی نباید تعجب کنی اگر صبح دیدی چرخ جلویش را برده اند یا حتی زین دوچرخه را. 3- خدمات بهداشتی تا حدود زیادی رایگان است و بیمه ها بسیاری از بیماری ها و حتی عمل جراحی را پوشش می دهند و نباید پولی بابتش بپردازی و البته از کیفیت بالایی هم برخوردار است. بدترین قسمتش این است که صف انتظار خدمات بهداشتی وحشتناک است مگر اینکه اورژانس خاصی داشته باشی. برای یک ام.آر.آی که در ایران مثل عکس انداختن معمولی راحت و ارزان است اینجا باید یا 6 ماه در صف باشید و یا فکر کنم حدود 600 دلار برای آزادش بپردازید. یکی از دوستانم به همین دلیل پایش را بدون این عکس عمل کرد. اگر سرما خورده باشید یا دلتان درد گرفت و از این بیماری هایی که ما در ایران هر روز برایشان دکتر می رویم، اینجا دکتر نروید سنگین ترید چون هیچ کاری نمی کند و حتی یک چرک خشک کن هم نمی دهد و باید صبر کنی تا خوب شود. بیماری ات جدی تر هم که باشد یک آزمایش برایت می نویسد و تا نتیجه اش بیاید باید صبر کنی و اگر درد داری تحمل کنی. خدا نکند بیماری ناگهانی بگیری که بخواهی بدون وقت قبلی دکتر بروی، فکر کنم میانگین زمان انتظار در بهترین حالت هم بالای 3 ساعت است، 6، 7 ساعت بسیار شنیده ام. یکی از دوستان کسی را دیده بود که چاقو در دستش بود و برای دکتر ساعت ها در صف ایستاده بود. از طرف دیگر هم کیفیت خدمات بالاست و مثلا دوست من که تاندون پایش را عمل کرده بود از همان روز عمل می توانست راه برود. خلاصه آنکه اگر اینجا کار اورژانس با دکتر نداشته باشی خدماتش خوب است اما خدا روزی که کار اورژانس داشته باشی نیاورد. 4- حمل و نقل عمومی مترو است و اتوبوس و تقریبا با آن همه جا میشود رفت. مثل اغلب کشورها گران است (به نسبت ایران) اما خدماتش خوب است. یک بلیط تک سفره که با آن می توانی کل سفرت را بروی (حتی با مترو و اتوبوس عوض کردن) می شود 2.75 دلار و بلیط ماهانه 70 دلار (البته برای دانشجویان و دانش آموزان زیر 25 سال حدود 25 دلار است). علاوه بر مترو اتوبوس ها هم زمان بندی دارند و چون ترافیک ندارند این زمان ها قابل اعتماد است. در 80% مواقع جا برای نشستن در مترو و اتوبوس هست و خیلی شلوغ نیست و طبیعتا این به دلیل جمعیت متناسب شهر هاست. از ساعت 8و یا 9 شب که می گذرد فاصله آمدن اتوبوس معمولا تا نیم ساعت هم میرسد. در کل قیمت و خدماتی که می دهند تناسب معقولی با هم دارند. 5- طبیعی است که هزینه همه این خدمات اجتماعی و درمانی و امثالهم را مردم با مالیاتی که می پردازند می دهند. مالیات واقعا بالاست و هرچه درآمدت بالاتر می رود به شدت افزایش می یابد و این روش به طرز جالبی فاصله طبقاتی را کم کرده. پول دار شدن بسیار مشکل است و در عین حال حداقل های رفاه خیلی بالا. موقع خرید هر کالایی 13% مالیات به آن اضافه می شود و موقع گرفتن حقوقت هم بسته به حقوقت درصدی مالیات می دهی. اینجا حقوق و درآمد را سالیانه حساب می کنند، اگر سالی کمتر از 25 هزار دلار بگیری زیر خط فقر محسوب می شوی و دولت انتهای سال قسمت اعظمی از مالیاتی که داده ای را برمی گرداند و حتی برخی هزینه های حمل و نقل عمومی و نگهداری بچه یا شهریه دانشگاه و امثالهم را تا درصدی (نه بطور کامل) را به تو بازپرداخت می کند. از طرف دیگر هم اگر بالای 120 هزار دلار درآمد داشته باشی چیزی حدود نیمی از آن بایت مالیات کسر می شود. سرجمع که حساب می کنی تفاوت چندانی بین فقیر و غنی نیست. دیگر نمی دانم چه چیزی از قلم افتاده باشد، فقط سعی کردم در چند پاراگراف دیدی کلی از شرایط اجتماعی جایی مثل مونترال به دست دهم که نقاط مثبت و منفی آن را بپوشاند. مخلص همه دوستان
جمعه اي تلخ با تسويه حساب ( فرهنگی اجتماعی )

خب تقريبا همه ميدونند كه فيلم هاي تهمينه ميلاني در مورد مشكلات زنان در جامعه ماست. خيلي ها اسم فيلم هاي ميلاني را فمينيستي مي گذارند بعضي ها هم انتقادي و اجتماعي ....
قبل از ديدن فيلم اظهارنظرهاي مختلفي راجع بهش شنيده بودم. فيلم مزخرف، فيلم تكراري، فيلم خوب، فيلم انتقادي تند، فيلم عالي و ......
چند بار گريه كردم .... دلم واقعا سوخت .... دردم گرفت از ديدن درد .... دردهايي كه اطرافمون هستند و ميبينيمشون .....
اين فيلم تلخي هاي زيادي رو كنار هم جمع كرده بود .... اما موضوع اين بود كه حقايق تلخي بودند نه تلخي هايي كه زائيده يك ذهن باشند
حقايقي كه شايد توي زندگي من نباشه شايد توي زندگي شما نباشه اما قطعا توي جامعه ما هست
چهارشنبه سوری ( فرهنگی اجتماعی )
به آخراي سال كه نزديك ميشيم ، من هميشه ياد روزاي كودكي ام مي افتم. چقدر هيجان داشتم كه سال زودتر تموم بشه. 19-20 سال پيش ،شباي چهارشنبه سوري ، با بچه هاي فاميل ، تو خونه قديمي و بزرگ مادربزرگ جمع مي شديم و تو حياط پر از درختش دور حوض يه آتيش بزرگ روشن مي كرديم و از روش مي پريديم . خطرناك ترين وسيله اون شب هم چند تا فشفشه بود كه روشن مي كرديم!!!! و خلاصه يه شب خوب بي خطر رو كنار هم مي گذرونديم .هرچي بزرگتر شديم ، مشكلات و مسائلمون هم با ما ها بزرگ شد و ديگه كسي وقتي براي اين دور هم بودن ها نمي ذاشت و الان هم كه ديگه نه مادربزرگي هست و نه خونه قديمي و حياطي كه بخوايم آتيش روشن كنيم و شبي رو كنار هم بگذرونيم. فقط خاطرش مونده . حالا به اجبار تو خونه مي مونيم و به صداي نا هنجار ترقه ،سيگارت، TNT، بمب و نارنجك !!!! و... گوش مي ديم
ديگه چهارشنبه سوري يه شب خوب و خوش و بي خطر نيست ، اصلا ديگه كسي به چهارشنبه سوري به عنوان يه جشن نگاه نمي كنه، بلكه بيشتر تبديل به يه شب خطرناك شده ، اون قدر كه حتي اداره ها ،بانك ها و ... زودتر تعطيل مي كنند تا از خطر در امان باشن . انگار قرار جنگ بشه !
اين چيزا رو كه مي بينم مدام يه سري سوال تو ذهنم تكرار ميشه : چرا به اينجا رسيديم؟ چرا رسومات ما رنگ و اعتبارشون رو دارن از دست مي دن؟ گناهش رو بايد گردن كي بندازيم؟
ما (ايراني ها ) مردم بي فرهنگ ، بي ريشه و بي اصالتي نيستيم. پشت هر رسم و رسوم و آيينمون هم كلي داستان و حكايت و دليل وجود داشته. افسوس كه تو اين 18-19 سال كه درس خونديم تو هيچ كتاب درسي ذره اي از اين فرهنگ و آيين رو به ما نشون ندادن.
بنابراين تنها يه جواب تو ذهنم براي سوالام تداعي مي شه : " از ماست كه بر ماست".
برای سالگرد انقلاب و وبلاگ ( فرهنگی اجتماعی )
هر ساله در ایام انقلاب سعی می کنم پستی راجع به این ایام بنگارم امسال نیز سعیم بر این بود تا مطلبی بزنم اما هرچه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم مطلب صرف سیاسی بنویسم اما ناگهان موضوعی مثل یک جرقه به ذهنم رسید و بر خودم واجب دونستم اون رو در وبلاگ بزارم مطلبی انتقادی(قابل توجه خانم فتوره چی
) اما نه به حکومتها و سیاستمداران که به مردم ایران.
شاید این جمله ها بگوشتان آشنا باشد:
· یادش بخیر دوران قبل انقلاب چقدر مردم خوشحال تر بودند چه اوضاعی بود....
· یادش بخیر زمان امام(ره) چه صفایی بود چقدر امام به آدم آرامش می داد اگرچه جنگ بود ولی زندگی یه صفای دیگه ای داشت.
· یاشد بخیر دوره آقای خاتمی اگرچه خوشکسالی بود و در 2 سال اول نفت رو 8 دلار از ما می خریدند ولی خیلی وضع بهتر بود،عزت داشتیم تو دنیا، کسب وکار یه رونق دیگه ای داشت روزنامه ها آزاد بودند.
این دیالوگها در جاهای مختلف به گوش اکثر شما آشناست ، من حتی می خوام یه ذره عقب تر برم و از دیالوگ نسل های قبل بگم و اونا رو بازسازی کنم:
· (حدود سالهای 1300) یادش بخیر دوران اوج مشروطیت چقدر مردم ایران سعادتمند تر بودند این قزاق چکمه پوش نبود به مردم زور بگه
· (بعد از شهریور20)یادش بخیر دوران رضا خان حداقل مردم امنیت داشتند
· (بعد از کودتا28 مرداد) یادش بخیر دوران مصدق چقدر آزادی داشتیم چقدر اون بنده خدا رو اذیت کردیم.
این حرفها یک وجه مشترک دارند و اون حسرت نسبت به گذشه و فرصتهای از دست رفته است. مردم ایران در طول تاریخ استاد عدم استفاده از فرصتها و خراب کردن فرصتها هستند ارزش چیزهایی رو که داشتند نمی دونستند و حافظه تاریخی ضعیف باعث شده که مکررا دچار این مشکل شوند. این مشکل در فرهنگ ما ایرانیها نهادینه شده اگر باور ندارید یک مثال می زنم:
تا حالا فکر کردید چرا غربیها نسبت به از دست دادن عزیزانشون خیلی شیون راه نمی ندازن؟ وقتی بچه بودیم می گفتن اونا دین و ایمون ندارن.اونا مهر و عاطفه نمیدونن چیه و....... اما هیچکدام از این حرفها درست نیست اونا بر عکس ما تا زمان زنده بودن عزیزانشون قدر اونا رو میدونن قدر در کنار هم بودن قدر زندگی توامان با هم. قدر لحظه به لحظه فرصتی که خدا به اونا داده رو می دونن از این رو وقتی عزیزی رو از دست میدن ناراحت میشن.اشک میریزن اما شیون راه نمیندازن چون حسرتی ندارن چون اگه به عقب برگردن همون رفتار رو دارن . اما ما تا یک عزیزی رو از دست میدیم تازه می فهمیم که چه چیزی رو از دست دادیم فرصت با هم بودن که به سادگی از کنارش گذشتیم فرصت لذت بردن از زندگی توامان.
آره دوستان اطاله کلام نمی کنم. ما ایرانیها چه به صورت اجتماعی و چه فردی استاد خسران و از دست دادن فرصتها هستیم حاضر نیستیم کمی از خودخواهی های خودمان کم کنیم.قدری هزینه با هم بودن رو پرداخت کنیم و بسادگی از موهبت در کنار هم بودن از موهبت داشتن یک حکومت و دولت نسبتا موفق بگذریم و اونجاست که خدا خیلی خوب جوابت رو میده جوابی که حسرت بر دل آدم می گذاره حسرتی که بی بازگشته و ای کاش در زندگی اجتماعی و سیاسی قبل از اون چاره می کردیم قبل از اینکه کودتای 28 مرداد بشه قدر مصدق رو می دونستیم قبل از اینکه امام(ره) فوت کنه قدر نفس مسیحایش رو می دونستیم و قبل از اینکه دولت خاتمی تمام بشه قدر دولتش رو می دونستیم. و در زندگی فردی قبل از اونکه کسی رو از دست بدیم (چه فیزیکی چه روانی).قبل از اینکه یک جمعی رو از دست بدیم قدر اون رو می دونستیم تا بعدها با شیون و آههای سوزناک حسرت نخوریم.
یا حق
پ ن۱: اشتباه نشه من هم جزو همین مردمم این تلنگر اول به خودم است.
پ ن۲: عبارت هزینه با هم بودن رو از کاوه یاد گرفتم اصطلاحی زیبا که در پاسخ دوستانی که در یک جمع و پس از خوردن شام بودیم بکار برد زمانی که آنها از دنگ بالا گله داشتند. ای کاش هزینه با هم بودن و رفاقت همیشه اینقدر پایین بود(یعنی مادی بود)
پ ن۳:بعدها برخی از دوستان در کنار آه حسرتی که می کشن یک فاتحه ای هم برای اموات ما بفرستن که"یادته خبات اون موقع ها می گفت اینقدر ساده و تکرار پذیر به داشته های ارزشمندمون نگاه نکنیم ولی ما گوش نمی کردیم"
پ ن۴: جدیدا این جمله تکراری رو از خیلی از آدم های دور و بری خودم می شنوم:هیچ کس مشکلات من رو نداره. هیچ کدومتون مشکلات من رو ندارین. اگه یه ذره از مشکلات من رو می دونستی چیه این رو نمی گفتی. جملاتی تکراری از آدم های مختلف. آدم هایی که حاضر نیستند هزینه با هم بودن رو بپردازن و یا با هم بودن رو خیلی کم ارزش می دونن اما محک روزگار و زمان، به شهادت تاریخ آدم های خودخواه را متنبه خواهد کرد.
دراگون های کارآفرین ( فرهنگی اجتماعی )

احتمالا تابحال تاک شو (Talk show) های معروف زیادی دیده اید اما شو Dragons Den را بعید می دانم دیده باشید. برنامه فوق العاده ای است که اولین بار در ژاپن در سال 2001 ساخته شد و بعد ها به مرور کشورهای مختلف چنین برنامه تلویزیونی را برای خود راه اندازی کردند و تا به امروز حدود 17 کشور دنیا نسخه وطنی آن را تولید می کنند.
هدف این برنامه ترویج فرهنگ کارآفرینی در بین مردم است و فکر می کنم به بهترین نحو این کار ا انجام داده است. ساختار این برنامه اینگونه است که افرادی که ایده ای برای تولید محصولی یا ارائه خدماتی دارند یا هر طرحی که جنبه درآمد زایی داشته باشد، یک نمونه از طرح خود را آماده می کنند و در این برنامه حاضر می شوند و آن را در این برنامه جلوی تعدادی سرمایه گذار (که دراگون نامیده میشوند) ارائه می کنند و با پیشنهاد درصد مشخصی از سهام تولید این محصول در قبال مبلغ مشخصی پول شعی در جلب نظر دراگون ها می کنند. جالب اینجاست که این سرمایه گذاران هم دسته کمی از دراگون ندارند و از بزرگترین سرمایه داران و بیزنس من های کشور هستند و خیلی جدی صاحب ایده را به چالش می کشند و به این راحتی روی طرحی سرمایه گذاری نمی کنند. هفته پیش یکی از هم دانشگاهی ها 15% از طرحش را به قیمت 75 هزار دلار در همین برنامه فروخت. این برنامه آنچنان تاثیر گذار است که هر آدمی را برای دنبال کردن ایده هایش تحریک می کند. حتی برای تاثیر گذاری بیشتر گاه نتایج سرمایه گذاری های گذشته در همین برنامه را دنبال کرده و پخش می کند و به این برنامه رنگ واقعی تری می زند.
قول می دهم شما هم اگر یکبار این برنامه را ببینید مثل من عاشقش می شوید. نسخه کانادایی این برنامه را می توانید اینجا (www.cbc.ca/dragonsden)ببینید. حالا مقایسه کنید با برنامه های کارآفرینی خودمان!
پ.ن1: جناب نسایی سنت حسنه موسیقی وبلاگ را احیا کردند. منتظر موسیقی های پیشنهادی سایر دوستان هستیم.
پ.ن2: همین روزها وبلاگمان چهار ساله می شود، همان بنایی که خیلی ها فکر نمی کردند به سالی نرسیده خراب شود. تولدش مبارک همه مدیران هشتادی و غیر هشتادی دانشکده مدیریت باشد :)
گریزی بر مدل مشتری یابی کاتلر ( فرهنگی اجتماعی )
گریزی بر مدل مشتری یابی کاتلر
از زمان راه اندازی وبلاگ 2 تا مدل در حوزه روابط انسانی ارائه داده ام(1_ مدل مواجهه با مشکل در سال85 و دیگری مدل ازدواج در سال 86)اما با مطالعه بیشتر و صدالبته مداقه در کتاب marketing management کاتلر و مدل مشتری یابی به حوزه جالبی از روابط انسانی که همان دوست یابی یا طبقه بندی روابط پی بردم.
مدل مشتری یابی کاتلر:
|
مرحله اول |
مرحله دوم |
مرحله سوم |
مرحله چهارم |
مرحله پنجم(عالی) |
|
مشتریان مرتبه اول |
مشتریان مجدد |
مشتریان طالب |
مشتریان هواخواه |
شرکا |
مشتریان غیر فعال
مدل روابط انسانی نسائی:
|
مرحله اول |
مرحله دوم |
مرحله سوم |
مرحله چهارم |
مرحله پنجم(عالی) |
|
دوستان مرتبه اول |
دوستان سلام علیکی |
دوستان گرم |
دوستان صمیمی |
دوستان استراتژیک |
خارج از مدار دوستی
تذکر: در میان دوستان استراتژیک یکی از دوستان بیشتر از همه به انسان نزدیک می شود که من این دوست را اصطلاحا یار غار می نامم.این دوست استراتژیک که یک سر و گردن از سایر دوستان بالاتر است می تواند دارای خاصیتهایی از این قبیل باشد1 _ سطح نزدیکی به بالاترین حد ممکن می رسد یعنی حتی رازهای مشترک خواهند داشت 2_ سطح ارتباطات خانوادگی نیز به بالاترین حد نزدیکی خواهد رسید 3_نه تنها برای خانواده های هم شناخته شده اند بلکه سایر اقوام درجه یک نیز یار غار را می شناسند) و این یار غار نمی تواند بیش از یک نفر باشد اگرچه اینچنین ادعایی وجود داشته باشد و کسانی که به 2 یا بیشتر معتقدند در واقع خاصیت دوستان استراتژیک رو برای آنها می شمارند.
تفاوتهای مدل مذکور با مدل کاتلر:
1_حرکت عکس در مراحل ممکن و بلکه معمول است اما هرچه به مراحل بالاتر می رسیم سخت تر می شود اما تعدیل رفاقت از کنار گذاشتن رفاقت بیشتر است در حالیکه در بحث مشتری عملا امکان تعدیل وجود ندارد و مشتریها با بوجود آمدن عامل نارضایتی بجای کاهش سطح روابط کلا رابطه را قطع می کنند.
2_ در مدل کاتلر اشاره ای به یار غار نشده است در حالیکه در دوستی این قضیه بحثی معمول و واقعی است و اگر آقای کاتلر بیشتر بررسی می کرد می دید که علی الخصوص در بازاریابی صنعتی چیزی به نام یار غار وجود دارد، آن را اضافه می کرد اگرچه شاید در کسب و کار خیلی مطلوب نباشد و سطح ریسک را بالا ببرد اما در واقع هست.
تذکر: شاید مهمترین عامل در تعدیل دوستی و گاه حذف دوستی از بین رفتن عامل اعتماد (trust) باشد زیرا سایر عوامل فقط می تواند بر رابطه تاثیر آنی و جزئی بگذارد.
کارکرد:اگر ما این مدل را بکار ببریم اولین خاصیت آن امکان طبقه بندی رفاقتها ودوستیهاست از این رو هم بهتر portfolioدوستان خود را می شناسیم هم انتظاراتمان از هر طبقه بر اساس و یژگیهای آن طبقه شکل خواهد گرفت و خیلی از سوءتفاهمات در سایه این دانش از بین خواهد رفت.
پ ن1:مدل مذکور یک مدل تجربی است که ممکن است اشکالات فراوانی داشته باشد اما برای کمک به ایجاد یک بینش آغاز خوبی می تواند باشد.
پ ن2:این مدل را به شکل هرم هم می توان نمایش داد.
*اقتباس با ذکر منبع بلامانع است![]()
مهم ترین درس امام حسین(ع) برای روزگار ما ( فرهنگی اجتماعی )
قیام امام حسین(ع) از زوایه ها ی مختلفی قابل بررسی است ولی متاسفانه آنچه در طول اعصار مشاهده کرده ایم بیشتر افسانه بافی و بسنده کردن به شور بی شعور بوده و جوهر این قیام نتوانسته شکافته شود(معدود تلاشهای اشخاصی چون شهید مطهری هم بعدها با رحلت آنها ادامه پیدا نکرد).اگر تاریخ صدر اسلام خصوصا مربوط به قیام ایشان را بررسی کنیم به نکات نابی دست پیدا می کنیم اکنون سر خط ملاحظات آن ایام را براساس تواریخ معتبر خصوصا یکی از نزدیکترین تاریخ ها به زمان حضرت یعنی تاریخ طبری بررسی می کنیم:
1. امام حسین(ع) ابتدائا قصد قیام بر علیه یزید را نداشت و صرفا با عدم بیعت اعتراض خود را نشان داد(این شیوه توسط 3 نفر دیگر نیز در پیش گرفته شد: پسران شیخین عبدالله بن عمر وعبدالرحمن بن ابوبکر و همچنین عبدالله بن زبیر).
2. فشار برای دریافت بیعت اجباری و دعوتنامه های متعدد از طرف مردم کوفه ایشان را ترغیب به خروج از مدینه به بهانه حج و سپس عزیمت به سمت کوفه کرد
3. درکوفه ابن زیاد(حاکم جدید کوفه) اکثر کسانی را که دعوت نامه به امام نوشته بودند را تطمیع وتهدید کرد واکثر دعوت کنندگان وبیعت کنندگان دعوت خود را جز معدودی (هانی و..)پس گرفتند .
4. مراتب به اطلاع امام حسین(ع) می رسد وایشان با اطلاع واطمینان از این قضیه اعلام می کنند اگر اینگونه است پس من به مدینه بر می گردم.
5. ابن زیاد اعلام میکند خیر حالا که تا اینجا آمده ای می بایست به زور هم شده بیعت کنی.
6. امام حسین(ع) تصمیم خود را می گیرد و مرگ را به زندگی با ذلت ترجیح می دهد و همراه عزیزترین کسانش شربت شهادت را می نوشد.
سر خط های بالا چند نکته مهم در خود دارد:
1. امام حسین می دانست در اقلیت است و اکثر مردم(اگر چه به ناحق)ولی با یزیدیان هستند پس بر خلاف اظهار نظر برخی جاهلین در ابتدا انتحار نکرد.
2. اگرچه ایشان در اقلیت بود اما دلیل نمی شد که ایشان ذلت را به تن بخرد از این رو با یزید بیعت نکرد یعنی از حداقل ابزارهای خود بهره جست و به حاکمیت یزید مشروعیت نداد اگرچه حتی حکومت یزیددر ظاهر مقبولیت داشت.
3. امام حسین(ع) وقتی دعوت عده ای از مردم را دریافت کرد آن را بی پاسخ نگذاشت و به آن لبیک گفت.
4. همین امام حسین(ع) زمانی که فهمید اکثر دعوت کنندگان دعوت خود را ( اگرچه بر اساس ضعف نفس) پس گرفته اند قبول کرد که به مدینه برگردد و خود را اگرچه محق بود و حق می دانست بر آنها تحمیل نکرد.
از مرقومه ناقص من و خلاصه آن می توان نکته های متعددی دریافت کرد اما بهتر اینه در هر زمان مهم ترین درس را مرور کنیم مهم ترین درس امام حسین(ع) از نظر حقیر این است:
در هیچ زمانی و با هر شرایطی مسئولیت شخصی از انسان ساقط نمیشه و با هیچ بهانه ای نمی توان از زیر آن شانه خالی کرد حال هر کس با هر توانایی که دارد: الله لا یکلف نفسا الا وسعها.یکی با قلم یکی با نفی پیشنهاد شرکت در ظلم.یکی با انتقاد رو در رو. هر کسی با هر وسیله ای..مبارزه امام حسین(ع) فازی بود زمانی با بیعت نکردن.زمانی با خروج بر خلیفه غاصب زمانی با قیام وشهادت و... پس بر اساس شرایط می بایست نوع مبارزه فرق کنه ولی در هیچ شرایطی مسئولیت شخصی ساقط نخواهد شد.
یاد امام حسین(ع) وخانواده فداکارش رو گرامی می داریم و برای فرزندان هم نامش آرزوی موفقیت می کنیم.
پ ن1: یادآوری کنم که شور وشعور دو بال یک حماسه اند و هیچکدام نباید آسیب ببینند اما هیچوقت جوهره یک موضوع و واقعه نباید فدای حاشیه ها و تحریف ها شود.
معرفی کتاب ( فرهنگی اجتماعی )
شاید بسیاری از دوستان توقع داشته باشند اگر قرار باشد کتابی را معرفی کنم از تاریخ معاصرباشد زمینه ای که بیشتر حوزه مطالعاتی من رو در برداشته یا اگر قرار باشد از نویسنده ای بگویم بی اختیار اسامی همچون آبراهامیان،نیکی کدی،استمپل و.. باشه اما نه .....کتابی را که خدمت دوستان معرفی می کنم کتابی است با عنوان Funny in Farsi نوشته خانم فیروزه جزایری دوما که ترجمه فارسی آن با عنوان عطر سنبل عطر کاج در ایران انتشار یافته است. کتاب را می توان خاطره نویسی طنازانه نامید.
فیروزه سال 1350 در حالی که بیشتر از 7 سال نداشته به خاطر کار پدرش عازم امریکا میشه و غیر از وقفه ای دو ساله باقی عمر رو در امریکا گذرونده .ذهن خلاق فیروزه و حافظه قوی اون باعث شده که داستانهای اون آدم رو جذب خود بکنه و با وجود درون مایه طنز اون خیلی از واقعیتهای فرهنگ آنگلوساکسونی رو و تو اون میشه مشاهده کرد و دید اونها به ایران خصوصا قبل و بعد از انقلاب رو تا حدودی ترسیم میکنه.
استواری و یکپارچگی خانوادگی ایرانی(البته خانواده های اصیل و نه از گذشته خود بریده) و اعتماد به نفس بالای اون در ایرانی بودنش(با وجود فضای بعضا منفی) وهمچنین اذعان به گوشه های مثبت فرهنگ کشور میزبان ما را بیش از پیش به روایت فیروزه جزایری جذب میکنه و تا آخر ما رو با خود میکشونه.
اینکه برای خیلی ها ممکنه در طول زندگی وقایع و داستانهاتفاق افتاده باشه اما برداشت هنرمندانه از واقعه تخصصی هستش که خانم جزایری به خوبی از پسش بر اوده و اصطلاحات و تمثیل های زیبایی که بکار می بره گاه تا ساعتها من رو می خندوند بدون انکه هجو امیز باشه و بدون اونکه بی احترامی توش باشه و بدون لودگی.
مثلا این تمثیل زیبا و بامزه رو که را جع به فضولی زنهای فامیلش نسبت به بینی اش میگه رو ببینید:"آنها بر کار نظارت بر دماغ ادامه دادند، و رشد بینی من را همانطور پیگیری می کردند که دلال ها سهام وال استریت رو دنبال می کنند".
کتاب مذکور تا به حال به چاپ هفدهم رسیده و انتشارات نشر قصه اون رو منتشر میکنه.
پ ن:به دلیل اینکه کتاب رو هدیه گرفتم از امانت دادن اون معذورم بر من ببخشایید
.البته حتی به هدیه دهنده هم نمیدم خیالتون راحت![]()
هنرمند ( فرهنگی اجتماعی )
امروز شخصی رو دیدم که یک هنرمند بود
یک عکاس، یک فیلمساز، یک گرافیست، یک موسیقی دان ......
او به گفته خودش همه این ها بود
در طول ملاقات، او ضمن نشان دادن کارهایش به تعریف از خود و کارهایش پرداخت
در تمام مدت از پروژه های بزرگی که به اشخاص و دولت های بزرگ دنیا پیشنهاد داده بود صحبت کرد اما .....
نکته این بود که هیچ کدام از پروژهایش پذیرفته نشده بود .......
تعداد زیادی از افرادی که آنجا بودند حس بدی پیدا کردند از اینکه او مدام از خودش و کارهایش تعریف می کرد..
اما حس من چیز دیگری بود
اون آدم به نظر من یک شکست خورده شکست ناپذیر اومد
اون آدمی بود که به کارهای خودش اعتقاد داشت
با علاقه از کارهایش صحبت می کرد و با اعتقاد
اما ........... دیگران کارهایش را نمی پذیرفتند
یاد داستان پیرمردی افتادم که غذایی را که برای اولین بار با مرغ درست کرده بود به چند هزار رستوران دار نشان داد اما هیچ کدام نپذیرفتند
اما وقتی صاحب یک رستوران کار را پذیرفت، بعدها نتیجه اش رستوران های زنجیره ایه KFC شد .........
تنها نكته جالب در اين داستان براي من اعتقاد قوي آن پير مرد به كارش بود
.
.
قضاوت نمی کنم که او چه جور آدمی است، قضاوت نمی کنم که کارهای هنری وی چه ارزشی دارد
تنها احساس می کنم تحسین برانگیز است که دیگران کارت را رد کنند اما تو با اعتقاد کاری را كه به آن عشق می ورزی دنبال کنی
همین.
دردی و نکته ای از سر دوستی ( فرهنگی اجتماعی )
ما انسانها یکسری حق ها داریم و یکسری حق ها رو نداریم من اینبار می خوام از یک حقی که نداریم ولی مکرر از اون استفاده می کنیم نام ببرم واون قضاوت کردنه.براحتی و بدون هیچ مجوزی راجع به دیگران قضاوت می کنیم و بر پایه اون قضاوتمون حتی نتیجه گیری هم می کنیم فارغ از اونکه قضاوت کردن کار سختیه ولی با وجود این اگه حتی این حق هم به ما داده بشه مستلزم داشن اطلاعات کافی و مکفیه. ماها چطور بدون اینکه به ابعاد چیزی آشنا باشیم بدون اینکه بدونیم بر شخصی چه گذشته راجع به اون قضاوت کنیم؟آیا نمی ترسیم از دایره انصاف خارج بشیم؟
چند وقت پیش به صورت اتفاقی فیلم مربوط به سخنرانی عزیزی رو می دیدم که بنا بر مشی و روش خاصی که داره با تومانینه و آرام صحبت می کرد اما به ناگاه دیدم با عبارت " دردمندی تو حرفهاش نیست" مواجه شده . خیلی بهم برخورد نه اینکه اون برای من قهرمان باشه و با این حرف قهرمان من ترک خورده باشه(که البته برای من عزیز هست اما قهرمان نیست) بلکه به اینکه ما چقدر ساده راجع به دیگران قضاوت می کنیم که دردمند نیست که تو حرفهاش درد نیست. ما چه می دونیم بر او چه گذشته و در چه حالیه؟آیا دردمندی اینه که طرف شیون راه بندازه؟و.... شاید حرفها و حتی فحشهایی رو آدم یه وقتهایی بشنوه ولی ناراحتی نداشته باشه اما از یکسری اشخاص انتظار بیشتری میره و یا به قول شیخ شیراز:
از دشمنان برند شکایت به دوستان گر دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
واقعا یک توصیه دوستانه و اول به خودم این توصیه رو دارم و اون اینکه هیچوقت به خودمون اجازه ندیم راجع به کسی قضاوت کنیم و اگر مجبور شدیم حداقل بر اساس ظواهر و بدون اطلاع کامل و سریع قضاوت نکنیم.
یا حق
پ ن۱ :ابهام موجود در مطلب را بر من ببخشید
پ ن۲:اصل مطلب پاراگراف اول است و پاراگراف بعدی بیشتر دغدغه نوشتن مطلب است.![]()
عامل سوم ( فرهنگی اجتماعی )
عده ای بر این باورند که ماجراهای در حال وقوع در ایران در واقع جنگ قدرت بین دو قطب اصلیه (که دو فرد عالی رتبه نظام هستند) و مردم نیز در این میان با نسبت خاصی تقسیم شده و به هوادارن هر یک از دو قطب مبدل شدند. در واقع اگرچه در جریان پیش از انتخابات و در دیدگاه های کاندیداهای مستصوب شده می شد طیف متنوع تری از دیدگاه ها رو مشاهده کرد و قضیه کاملاً دو قطبی نبود اما در شرایط فعلی به نظر می رسه که تمامی نیروها در دو قطب سامان پیدا کردند و این سامان یافتگی یا از روی آگاهی و یا بصورت ناآگاهانه از سوی مردم تقویت شده. در واقع به قول مصطفی مردم آگاهانه یا ناآگاهانه مقابل مردم قرار گرفتند و در صورتی که خود را به عنوان یک قطب سوم و مستقل در این میان به رسمیت نشناسند به ناچار به عنوان سربازان یکی از دو قطب درمیان و تنها زمینه ساز پیروزی یکی از آن دو بوده و در نهایت باز هم سرهاشون بی کلاه می مونه. بر این مبنا مشخصه که فرآیند جمهوریت خواهی مردم ایران ایجاب میکنه که در شرایط فعلی از حالت تماشاچی دراومده، به قول خبات بازی رو به هم زده و به عنوان طرف سوم بازی وارد میدون بشن. و همچنین مشخصه که در این میون اکثریت عامل سوم به هر دلیلی به این نتیجه رسیدند که آقای موسوی (که مورد حمایت یکی از قطب های قدرته) انتخاب بهتری برای سرنوشت و آبادانی این مملکته. اما طرفداری عامل سوم از هر یک از دو قطب نباید بصورتی پیش بره که در نهایت منجر به خود فراموشی شده و باز هم ترازوی قدرت در این مملکت در یکی از دو طرف سنگینی کرده و عامل سوم که شاهین و میزان این ترازوست فاقد جایگاه و قدرت باقی بمونه و با وجود این همه هزینه حتی نتونه سهم کوچکی از خواسته های خودشو محقق کنه.
الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم ( فرهنگی اجتماعی )

خیلی حس بدیه وقتی تو یه مسابقه شرکت میکنی که حریفت همه امکانات دستشه،کفش عالی، تمرینات مناسب حتی قواعد بازی رو هم اون تعیین کرده.بعد دست و پای تو رو بستن کفش هم پات نیست ضمن اینکه با همه این اوضاع و احوال تنها امیدت به تماشاچیها و داوره. داوری که باید سوت رو بی طرفانه بزنه اگرچه احتمال می دی که با حریفت سر و سری داره اما در ظاهر تا حدودی رعایت میکنه با وجود همه مشکلاتی که داری اول میشی و حریف رو با فاصله رد می کنی اما دم خط پایان میبینی چند نفر تو رو نگه می دارن هرچقدر داد می زنی اینا کین داور بی اعتناست و حریفت خرامان خرامان در حالی که داره آلاسکای یخی رو لیس میزنه از کنار تو که داری عرق میریزی رد میشه و یک نیشخند تلخ به تومیزنه و از طناب آخر خط ردش می کنن.تماشاچیها مات و مبهوت موندن و همه نگران و بی قرار اما...... .دیگه یه جا این مسابقه نابرابر باید تموم شه تماشاچیها همه منتظرند. توبازی که از اول تنیجه اش به نا حق معلوم هست چه باید کرد؟ عافیت طلبی کنیم؟ نه ....باید بازی رو به هم بزنیم باید اونجایی که تو زمین بازی حقت رو نمیدن باید حقت روهر جوری که هست بگیری تماشاچیها نگرانند زمین بازی که با خون دل فراهم کردن زمین بازی که اگرچه مطلوب نیست اما همین حداقل رو هم با فدا کردن عزیزانشون به دست آوردن به یکباره از دست رفته و افتاده دست یه عده های که برای اون هیچ تلاشی نکردن.باید یه کاری کرد چکار من نمیدونم اما تازه این اول راهه...................... .
سنگ و ماه ( فرهنگی اجتماعی )

با خود می اندیشم تا کی مسئولین مملکت ما می خواهند هر روز کلاهی گشادتر از قبل بر سر خود بگذارند؟ کلاهی که اینقدر گشاد است که جلوی دید آنها را نیز گرفته است و حقایق را از تیررس آنها دور کرده است
تا کی می اندیشند که با نمایش پیغام مذبوحانه " دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد " شب ها را با خیال راحت سر بر زمین خواهند گذاشت؟ و یا به خیال خام خود مهر سکوت بر دهان مخالفان خواهند زد؟
از خودمان خوشم می آید که اگر از در بیرونمان کنند از پنجره وارد می شویم و اگر پنجره را بستند از لوله بخاری و شاید هم دسته حمعی تبخیر شویم از لوله گاز در منزل گاه ایشان نشت کنیم به شدتی که ایشان را عرصه تنگ آید و نفس کشیدن نشاید ....
.
.
.
سنگ در برکه میندازم و میپندارم
به همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه آب گرفت
زیبا و گویا ( فرهنگی اجتماعی )
گاهی وقتها از بس یکسری چیزها بدون اینکه تو عرف قبیح باشه یا در دین حرام شده باشه اما تحمیل میشه به ماها که به واقع اون عمل رو به صورت یک کلیشه می پذیریم.مخصوصا در چارچوب روابط حکما و اشخاصی که صاحب منصبند.حتی مردم عادی .هم مثلا هنر نیست که اوایل زندگی آدم دست تو دست هم بعد که چند سال گذشت یکی جلوتر واون یکی عقب تر با چند قدم فاصله راه برن. یا دست همدیگه رو گرفتن رو ضایع و زشت بپندارن.
میرحسین هیچوقت برای من خاتمی نمیشه و اساسا کارکرد و ویژگی های این دو رو متفاوت میبینم اما یکسری کارها رو انجام میده وادبیاتی رو داره وارد سیاست و فرهنگ ما میکنه که بدیع و نو هستش. همین حرکت ساده اش و اینکه در اکثر جلساتش خانم دکتر رهنورد رو هم با خودش میبره برای من خیلی جالبه.البته خواستگاه هنرمندانه میر حسین و همچنین ویژگیهای دین مدارانه اون که یکی از شاگردان دکتر شریعتی مرحوم هستش بی تاثیر نیست.
پ ن:شاید این عمل رو تبلیغاتی بدونیم که به زعم من اینطوری نیست چون قبل از کاندیدا شدن میر حسین چه در فرهنگستان هنر چه جاهای دیگر همینطوری رفتار می کرده اما اگه حتی اون رو تبلیغاتی بدونیم چه بدی داره .
تحریم انتخابات؟ ( فرهنگی اجتماعی )
اخیرا دکتر سروش یک مصاحبه ای کرده که یک قسمتش برای من خیلی جالب اومد یعنی به عبارتی حرف دل من رو با بعضی آدم ها که همیشه در دمدمای انتخابات با بی انگیزگی و فیگور روشنفکری انتخابات رو تحریم می کنن زده خالی از لطف نیست شما هم بخونید:
"من در ایران با دوستانی روبهرو بودم که معتقد بودند در انتخابات نباید شرکت کرد. من با دلایل آنها حقیقتاً قانع نشدم. میدانم که چه میگویند و از چه زاویهای به مسایل نگاه میکنند. زاویه دید آنها این است که انتخابات به هر حال بساطی است که حکومت برپا میکند و بازی کردن در این بساط، نهایتاً سودش به نظام میرسد. منتها وقتی از آنها میپرسیدم پس باید چه کار کرد، جوابی نداشتند؛ یعنی راه دیگری نمیماند، لابد باید انقلاب کرد، کارهای براندازی کرد... در اینجا من به آنها قصه چاه کنی را گفتم که چاهی کنده بود و نمیدانست خاک آن را کجا بریزد. "دخو" به او گفت یک چاه دیگر بکن، این خاکها را در آن بریز. بقیه داستان معلوم است. این آدم تا آخر عمرش چاه میکند. خاک اولی را میریخت در دومی، دومی را در سومی... گفتم ما یک انقلاب کردیم، یک عالم خاک از چاه جامعه آوردیم بیرون. حالا ماندهایم که این خاکها را کجا بریزیم. شما میگویید یک چاه دیگر بکنید؛ ولی باز همان سؤال مطرح میشود. خاک چاه دوم را کجا بریزیم؟ ما نمیتوانیم عمری را به چاه کنی سپری کنیم. واقعش این است که ما باید وارد همین بازی شویم و این بازی را آن قدر تقویت کنیم که به جایی برسد که نتایج واقعی داشته باشد."
روز معلم ( فرهنگی اجتماعی )

دیروز که روز معلم بود از معلم کلاس آمادگی تا استادهای دانشگاهم اومدم توی ذهنم .... من خیلی از معلم هام رو دوست داشتم و حقیقتا برام آدم های تاثیرگذاری بودند ... الان اسمشون و چهره همشون توی ذهنم هست ... خیلی خاطره از زمان دانش آموزیم دارم که معلم هام هم در اون خاطرات نقش پر رنگی دارند .... اما چیزی که اینجا برای ما مشترک هست اساتید دانشگاهمون هستند .... دیروز داشتم به اساتید دانشگاهمون فکر میکردم و اینکه دلم میخواد به کدومشون روز معلم رو تبریک بگم ..... یکی از کسانی که دلم میخواست شماره اش رو داشتم و بهش تبریک میگفتم دکتر بغزیان بود استاد اقتصاد که فکر کنم همه میشناسنش .... یکی دیگه هم خانم دکتر مومنی بود که سال اول باهاش اصول حسابداری رو پاس کردیم و من خیلی دوستش داشتم .... دکتر صفری هم از استادای خوب من بود که براش پیامک تبریک فرستادم...
شما دیروز به معلم یا استادی فکر کردین؟ دوست داشتین به کدوم استاد روز معلم رو تبریک بگین؟
تمجید خلاقیت ( فرهنگی اجتماعی )

بعد از انقلاب اگه چند نفر رو تو حوزه تلویزیون به عنوان آدم تاثیر گذارو موفق بخوایم نام ببریم قطعا ایرج طهماسب و تیم خبره ای که داره شامل حمید جبلی و فاطمه معتمد آریا جزو بهترینها هستن.این افراد دست پرورده و شاگرد خانم مرضیه برومند هستند که با مدرسه موشهاش همه ما عجین بودیم.
اولین کاری که مستقلا تهیه کردند وگرفت ،کلاه قرمزی بود که اوایل دهه هفتاد ساخته شد و بسیار مورد استقبال واقع شد طوری که وقتی فیلم سینمایی کلاه قرمزی هم تهیه و اکران شد رکورد اون روزها رو شکست.
اما آفتی که یک کار بزرگ رو تهدید میکنه نسخه های بعدی یک مجموعه یا فیلمه حتی تو سایر آثار هنری مثلا موسیقی در اکثر موارد نسخه های بعدی معمولا شکست می خورن و حتی یه وقتهایی خاطره خوب نسخه های اولیه رو از بین میبرن و این قضیه نسخه های بعدی کلاه قرمزی رو هم تهدید میکرد.
وقتی تبلیغات کلاه قرمزی رو قبل عید نشون میداد اولین فکری که به ذهنم رسید همین بود که مبادا این قضیه برای کلاه قرمزی هم اتفاق بیفته.اما باز هم ایرج طهماسب نشون داد که خلاقیت تو ذاتشه.با تغییر بسیار خوبی که ایجاد کرده بود از جمله اضافه شدن باران کوثری که شخصیت دلچسبی داره و کمتر در رفتارش حالت تصنع دیده میشه دید همچنین عروسک" پسر عمه زا" که خیلی حرفه ای طراحی شده بود و آوردن مهمانهای بزرگی مثل ابراهیم حاتمی کیا این برنامه به یک کار منحصر به فرد تبدیل شد طوری که پر مخاطب ترین برنامه سیما شد چه بین بچه ها چه بین بزرگترها.
پ ن:ما که خانوادگی پای کلاه قرمزی میخکوب می شدیم خیلی عالی بود تنها برنامه ای بود که هممون رو دور هم جمع می کرد.
2160دقیقه، ترسیم بی نهایت لبخند ( فرهنگی اجتماعی )
سلام به همه دوستان هشتادی
امسال هم مثل سالهای گذشته میخوام از همه شما دعوت کنم در ششمین جشنواره خیریه پیام امید شرکت کنید.
جشنواره خیریه ما امسال با شعار " 2160 دقیقه، ترسیم بی نهایت لبخند" آغاز به کار خواهد کرد و کلی غرفه های متنوع غذایی، سرگرمی ، کالا و ..... منتظر حضور شما خواهند بود.
چهارشنبه، پنج شنبه و جمعه همین هفته، 27 تا 29 آذر از ساعت 10 صبح تا 9 شب
پائین تر از چهارراه پارک وی - روبروی سوپر استار - مچموعه فرهنگی سپید
در غرفه پیام امید، منتظر دیدن همه شما دوستان خوبم هستم
www.payamomid.com
مدل های لباس ایرانی واسلامی ( فرهنگی اجتماعی )
شاید بشه گفت یکی از دلایلی که بعضی از افراد تنوع طلب رو در برخی جوامع مجبور به الگوبرداری از مد های خاص کشورهای دیگه می کنه نبود مدل ها و سبک های متناسب با فرهنگ خودشونه.حتما اطلاع دارید که اخیرا یک مدلیست ایرانی لباس هایی با طرح های خطوط و مهرهای ایرانی وروزنامه های قدیمی! طراحی کرده که گویا درخارج از کشور هم طرفدارایی پیدا کرده ولی من تو شهر خودمون این لباس ها رو فقط تو مغازه ها دیدم ونمی دونم توسط جوون ها استفاده می شه یا نه؟
اما به هر حال حرکت جالبیه که می تونه با خلاقیت بیشتر توجه بیشتری رو به خودش جلب کنه.
عکس هایی که می بینید مربوط به مدل های لباس با خط نستعلیق و مدل های لباس با طرح های اسلامی هست.شما حاضرید از این لباس ها بپوشید؟
مدل های ایرانی




مدل های اسلامی " پرستش خالق نه مخلوق " " تروریسم ربطی به مذهب ندارد "
ارزش یا ابزار ( فرهنگی اجتماعی )
چند روز پیش رفته بودم مراسم ختم پدربزرگ یکی از دوستانم ( خدا رحمتشون کنه ) ، طبق معمول یک نفر سخنرانی کرد و در مورد پدر سخن گفت و بد هم در مورد قیامت و روز جزا و ..... خب تا اینجای قضیه مشکلی نداشتم اما ..... قسمتی از این مراسم که من همیشه باهاش مشکل دارم اینه که مداحان و سخنرانان عزیز موضوعات بی ربطی به مجلس ختم را صرفا برای اینکه حرفی بزنند و شاید هم برخی موارد اشک مردم را در بیاورند مطرح میکنند.
در این مراسم، وسط مداحی در ارتباط با پدر، ناگهان مداح گرامی زد به صحرای کربلا و لب تشنه امام حسین و اینکه یزید چقدر نامرد بوده و ......
ما که این همه ادعا داریم که برای مقدساتمان ارزش قائل هستیم، واقعا کدام ارزش؟ این ارزش است که از بیان کردن روایات مربوط به مقدسات مذهبمان در همه جا و به هر منظوری استفاده کنیم؟ آیا نام این کار بازیچه قرار دادن نیست؟
قصه مرغ سحر ( فرهنگی اجتماعی )
موسسه خیریه پیام امید در راستای رسیدن به اهداف خیرخواهانه و همچنین برای بزرگداشت عارف نامی ایران حضرت حافظ، برگزار میکند:
قصه مرغ سحر
بزرگداشت حضرت حافظ
پنج شنبه ۱۸ مهر - از ساعت ۱۷ الی ۱۹
خیابان استاد نجات اللهی - خیابان ورشو - سالن مرکز همایش های شهرداری
تمامی عواید این مراسم صرف امور خیریه خواهد شد.
از دیدن دوستان هشتادی خوشحال میشیم ![]()
Culture and leadership in Iran ( فرهنگی اجتماعی )
Over the past twenty-five years, Iran, a country of over 60 million people, has endured a bewildering rate of societal and economic change. Little is currently known about the country besides its extremist and confrontational policies both inside and outside the country. In this article, we report on a study of 300 Iranian middle managers from the banking, telecommunications, and food-processing industries as part of the GLOBE Project. Our findings show that despite much visible economic and societal change, the country’s deeper cultural traits seem rather intact.
The first important finding is that Iran, while a Middle Eastern country, is not part of the Arab culture. Instead, it is part of the South Asian cultural cluster consisting of such countries as India, Thailand, and Malaysia. The country’s culture is distinguished by its seemingly paradoxical mix of strong family ties and connections and a high degree of individualism. Societal or institutional collectivism is not a strong suit of Iranians. The country’s culture also bestows excessive privilege and status on those in positions of power and authority and does not tolerate much debate or disagreement. Perhaps as a result, rules and regulations are not taken very seriously and do not enjoy much popular support. At the same time, the culture has strong orientations toward achievement and performance, although mostly at the individual level. The article provides detailed ideas on the managerial implications of our findings for Western executives and corporations.
این خلاصه مقاله ای است که دو نفر از اساتید ایرانی در سال ۲۰۰۳ به چاپ رسونده اند. اصل مقاله رو به گروه ایمیل می زنم. اگه وقت کردید یه نگاهی بهش بندازید جالبه.
آنچه گذشت ( فرهنگی اجتماعی )
آنچه گذشت
سرزميني بود كه همه ي مردمش دزد بودند.
شب ها هر كسي شاه كليد و چراغ دستي دزدانه اش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار كه خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود كه رابطه ي همه با هم خوب بود و كسي هم از قاعده نافرماني نمي كرد.
اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين كلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم كلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتكاراني بود كه مردم را غارت مي كرد و مردم هم فكري نداشتند جز كلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود كه زندگي بي هيچ كم و كاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ناگهان ـ كسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد.
شب ها به جاي برداشتن كيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بكشد و رمان بخواند . دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.
زمان مي گذشت. بايد براي او روشن مي شد كه مختار است زندگي اش را بكند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي كه او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و كاريش نمي شد كرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد كه خانه اش غارت شده است. يك هفته نگذشت كه مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم كه گناه از خودش بود . رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود . مي گذاشت كه از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه كسي بود كه سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي كه مرد خوب بايد غارتش مي كرد .
چنين شد كه آناني كه غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني كه براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت كردند كه شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا كنند. و اين كار جامعه را بي بند و بست تر كرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند. حالا براي غني ها روشن شده بود كه اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد.
فكري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ كه هميشه دزد خواهد ماند ـ مي كوشد تا كلاهبرداري كند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند. بعضي از غني ها آنقدر غني شدند كه ديگر نياز نداشتند دزدي كنند يا بگذارند كسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين كه دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع كردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني كنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود كه چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلكه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليكه همه شان هنوز دزد بودند. مرد خوب، نمونه ا ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.
نويسنده: ايتالو كالوينو
تبریک !!!!! ( فرهنگی اجتماعی )
امروز دانشکده بودم . هنوز مطابق عادت گذشته بُردهای دانشکده رو میخونم.... امروز به یک اطلاعیه بسیار جالب که نشان دهنده اعتماد به نفس و توهم سرشار مسئولین محترم روابط عمومی دانشگاه تهران بود برخوردم. برای اولین بار آرزو کردم که کاش این موبایل عتیقه من دوربین داشت و از این اطلاعیه عکس می گرفتم. طنز خوبی ازش در می اومد.... و اما اطلاعیه :
" کسب رتبه ۵۳۹ در میان دانشگاه های جهان را به تمامی دانشجویان، اساتید و کارکنان دانشگاه تهران تبریک عرض می نماییم.
روابط عمومی دانشگاه تهران "
من هم به نوبه خودم به همه مدیران هشتادی که این افتخار نصیبشان شده که در دانشگاه پانصد و سی و نهم جهان درس بخوانند تبریک و شادباش عرض می کنم.
پ.ن: دوستان اطلاع دارند که بنده معمولا غر نمی زنم و ایراد نمیگیرم ، اما این مورد دیگر هیچ جایی برای چشم پوشی و خوش بینی باقی نگذاشت.
قول مردونه ( فرهنگی اجتماعی )
دیروز تو تاکسی از ونک به شهرک یک آقای محترم کنار من نشسته بود . یکی از دوستاش بهش زنگ زد و شروع کرد به حرف زدن و منم کنارش بودم و طبیعتا میشنیدم چی داره میگه.... چیزی که توی حرفای این شخص برای من مهم بود این جمله بود که مرتب تکرار میشد :
"من با آقای مهندس حرف زدم و بهش مردونه قول دادم این حرف ها رو به کسی نگم ولی الان به تو میگم ولی قول مردونه بده به کسی نگی.
آقای مهندس به من گفت که تو باهاش صحبت کردی و اونم به تو قول داده که حرفات رو به کسی نگه اما به من گفت ولی ازم قول گرفت به کسی نگم.
رضا به من گفت که با تو صحبت کرده و تو بهش قول دادی که حرفاش رو به کسی نگی ولی آقای مهندس میگفت تو حرفای رضا رو بهش گفتی....."
.خلاصه صحبت های این آقا تا خود میدون شهرک همین بود. این آقا و دوستاش همه به هم قول های مردونه داده بودند ولی هیچ کدوم هم سر قولشون نبودند و جالبه اینه که این آقا باز داشت دوستش رو به قرآن و جون هزار تا آدم قسم میداد که این حرف ها رو به کسی نزنه.
اصلا ما میدونیم قول دادن یعنی چی؟ متعهد شدن یعنی چی ؟ قسم خوردن یعنی چی؟ نمی دونم تو جوامع دیگه مردم چطوری هستند ولی ما با این همه ادعا نباید اینطور باشیم. پدرم همیشه از قسم خورد بدش میاد میگه قسم خوردن یعنی اینکه تو به من اطمینان نداری و من باید برای تو شاهد بیارم و به کسی قسم بخورم تا باور کنی و این یعنی بین ما بی اعتمادی وجود داره ....
كار علمي ( فرهنگی اجتماعی )
تازه دارم مي فهمم كه چرا بعضي از دانشجوها خودشون پرسش نامه هاي پايان نامشون رو پر مي كنند.... از بس اين چند وقته با اين و اون سر و كله زدم خسته شدم ..... ارتباطات و بوروكراسي هاي اداري خستم كرده .... هيچد چيز يكپارچه و هماهنگ نيست. چيزهاي جالبي ميبينم . مثلا اينكه در يك نهاد دولتي بزرگ پرسش نامه توسط مدير كل تشكيلات و مدير كل كنترل كيفيت تشكيلات تاييد ميشه ولي حراست يكي از زيرمجموعه ها تائيد نميكنه و كل كار ميخوابه !!!! بعد زنگ ميزني به مدير كل و اون كلي شاكي ميشه كه وقتي من تائيد كردم اونا چي ميگن ؟ !!!! بعد ميري حراست ميگن خانوم با مقنعه بيا!! نه كه فكر كنين طرف منو نگاه ميكنه ها ... نه وقتي با من حرف ميزنه در و ديوار و ميز و نگاه ميكنه ولي كلا من بايد با مقنعه بيام بعد آقاي حراست ميگه خانم برو فتوكپي كارت دانشجوئيت رو بيار اگه مدير هتل تائيد كنه با مسئوليت اون شما ميتوني كارت رو شروع كني بعد مدير هتل سرش شلوغه ميفرستت پيش مدير امور اداري مدير امور اداري پرسشنامه رو ميگيره و ميگه به مدير هتل نشون ميده تا اون تائيد كنه !!!!!! سه روز بعد زنگ ميزني به آقاي امور اداري ايشون سرشون شلوغ بوده و نرسيدن پرسش نامه رو به آقاي مدير هتل نشون بدن و پيغام ميدن كه برو بعد از تعطيلات بيا .......................... و اين جريان ادامه دارد.
يك ايراني از جنس خلاقيت ( فرهنگی اجتماعی )
خسته شديم از بس كه ديگران يك كار رو انجام دادند و ما ايرانيها تقليد كرديم .... از بس كه ديگران ساختند و ما مصرف كرديم ، از بس كه ديگران پختند و ما خورديم .... توي موسيقي هم وضعمون خيلي بهتر نيست ، تا حالا به اين خوانندههاي رپ كه كليپهاي موسيقيشون از شبكههاي ايراني ماهواره پخش ميشه دقت كردين ؟ نحوه لباس پوشيدن ، آرايش مو ، حركت دستها و بدن .... همه و همه كپي برداري محض از كسانياست كه در آن سوي آبها بنيانگذاران اين سبك هستند، بدون ذرهاي خلاقيت ، بدون ذرهاي تفاوت .....
اما در اين بين بالاخره يك ايراني پيدا شد كه از كسي تقليد نميكنه ، سبكش منحصر به خودشه و هيچ اسمي نميشه براش گذاشت مگر سبك " محسن نامجو " .... محسن نامجو رو بسيار دوست دارم به دليل اينكه كارش به شدت تازه و خلاقانه هست . فكر كنم دليل اصلي اينكه اين خواننده و آهنگساز در حال حاضر به شدت مورد استقبال قرار گرفته اين باشه كه چارچوبها رو شكسته و خلاقانه ميخونه ، دو تا از آهنگهاي اين آدم شبيه به هم نيستند و در هر كدوم ميشه يه چيز تازه پيدا كرد.واقعا خوشحالم كه يك نفر پيدا شد و چارچوبها رو شكست ، خلاقيت به خرج داد و طرحي نو درانداخت.
زیباسازی ( فرهنگی اجتماعی )
اگه این روزها دقت کرده باشید ، حتما این بیلبورد رو در نقاط مختلف شهر دیدین که متعلق به سازمان زیباسازی شهر تهران هست و روش به نقل از آیت الله خامنه ای نوشته شده :" زیباسازی باید جزء معیارهای اصلی باشد " ، من چندین بار این پیام رو دیدم اما یک سوال در ذهنم مطرحه که خواستم از محضر آمیز جواد آقا و سایر دوستان بپرسم . به نظر شما زیبا سازی باید جزء معیارهای اصلی چه چیزی باشد ؟ اصولا برای اندازه گیری یک موضوع کیفی و یا کمی ، یک سری شاخص و معیار تعریف می شود . احتمالا این جمله دنباله دار است اما اینکه سازمان زیبا سازی شهر تهران همین یک تیکه رو برداشته و اصلا فکر نکرده که این جمله به تنهایی بسیار بی معنیست برای من خیلی جالبه ..... یک بار دیگه به این جمله دقت کنید : " زیبا سازی باید جزء معیارهای اصلی باشد " ؟؟؟؟؟
دنیای وارونه وارونه ( فرهنگی اجتماعی )
سید جان سلام . خوبی ؟ سر نمی زنی باوفا! می دونی چند وقته نیومدی پیش ما مثل قدیما بشینیم توی حیاط هندونه قاچ کنیم ، گپ بزنیم و پشت سر اصلاح طلب ها غیبت کنیم؟ بهونه نیار، چطور می رسی اینهمه خارج و فرنگ بری بعد نمی تونی یه سر به ما بزنی؟
سید جان همین اول نامه ای را با گله شروع کردم که بگویم اساسا در این نامه به میزان معتنابهی گله و شکایت دارم.
سید من تازه فهمیدم که همه دردسرها زیر سر تو بوده. راست می گویم پس به من حق بده.سید تو که رفتی همه چیز ارزان شد.برنج مفت، روغن مفت، مخصوصا تخم مرغ مفت مفت، گوجه فرنگی را هم کیلیویی پونزده هزار می خریم از دم قسط.
سید چرا؟ نه آخه چرا؟ خداوکیلی چرا اینهمه سال جلوی پیشرفت ما را گرفتی؟جواب بده خب... مرد مومن ما در عرض یک سال و نیم به کشف داروی ایدز رسیده ایم. این درست است که تو هشت سال این همه فناوری را داخل پارکینگ خانه تان گذاشته بودی و فقط با آن شیرموز درست می کردیو آب هویج؟
..... سید تو که رفتی وضع ورزش خوب شد. آلودگی هوا الان شایعه ای بیش نیست و ترافیک را الان مادربزرگ ها به عنوان خاطره برای بچه ها تعریف می کنند به جان خودم! سید کسی نبود به تو بگوید آخه این چه کاریه؟
.... سید این سوالات موهن آموزش و پرورش اگر در در زمان تو طرح شده بود گمانم من اطلا الان کسی را پیدا نمی کردم که برایش نامه بنویسم، کلا!
.......
سید رئیس جمهورها معمولا پتانسیل طنز دارند. همه شان دارند. بعضی ها کمتر بعضی ها بیشتر. اما طنزنویس ها مقابل همه رئیس جمهورها به یک اندازه جرات ظنز نوشتن ندارند! ما از تو بیشترین طنزها را نوشتیم و تو کمترین پتانسیل طنز را داشتی. دنیای وارونه ایست سید.این هم تقصیر تو بود....
.........................
پ.ن: متن فوق قسمتی از نامه ابراهیم رها -طنز نویس معاصر و نویسنده مجله چلچراغ - به رئیس جمهور سابق جناب آقای سید محمد خاتمی می باشد که در شماره ۲۳۹ مجله چلچراغ که ویژه نوروز می باشد به چاپ رسیده است.
مضحکه ای به نام "ولنتاین" ( فرهنگی اجتماعی )
این روزها به هر مرکز خرید و مغازه ای که سر بزنین ، یک مشت قلب کوچیک و بزرگ قرمز در حالات مختلف می بینید و در کنار اونها آگهی های حراج به مناسبت ولنتاین!!!!! هر مغازه بی ربط و با ربطی به مناسبت ولنتاین حراج زده .... من احترام زیادی برای این آئین زیبا ( روز ولنتاین )قائل هستم اما حقیقت اینه که این آئین مال ما نیست... شاید بگین چه اشکالی داره که ما از آئین های زیبای دیگران استفاده کنیم و اونها رو در ایران رواج بدیم؟ هیچ اشکالی نداره اما موضوع اینه که ما ایرانی ها گویا عادت داریم که همیشه در همه چیز افراط کنیم و به بیان عامیانه تر( با عرض معذرت ) هر چیزی رو به لجن بکشیم.
از دوستی که در آمریکا زندگی می کند و همچنین یکی از اقوام که در کانادا زندگی می کرد درباره ولنتاین سوال کردم. گفتند تنها هدایایی که در روز ولنتاین بین عشاق رد و بدل میشه ، کارت تبریک و شکلات هست. اما ایران .... از هدایای گرانقیمتی مانند جواهرات و ساعت شروع میشه تا سند ماشین و موبایل و ...... کسانی رو دیدم که در روز ولنتاین از چندین نفر کادو می گیرند!!!! پسرها و دخترهایی رو دیدم که در روز ولنتاین، صندوق عقب ماشین هاشون پر از کادو و شکلات میشه و تو خیابونها می گردن که کادوهای بیشتری بگیرن.... خلاصه که چرخ اقتصاد مملکت در این روزها به شدت در حال گردشه اما به چه قیمتی ؟ چرا ما ایرانی ها از هر چیز به بدترین نحو استفاده می کنیم؟ کدام عشق؟ کدام عشاق؟
ای کاش عشق را زبان سخن بود.........
ایروبیک از لحاظ شرعی ( فرهنگی اجتماعی )
ایروبیک از لحاظ شرعی اشکال دارد.
این گفته آقای محتشمی رئیس فدراسیون ژیمناستیک در کنفرانس خبری روز یک شنبه است که به همین دلیل این ورزش را غیر قانونی می داند .طبق نظر ایشان ورزشکاران این رشته فقط می توانند در قالب فعالیتهای آمادگی جسمانی و در چارچوب اساسنامه فدراسیون فعالیت ( حرکات موزون شرعی ) کنند .
لازم به ذکر است که هنوز به طور قطعی معلوم نیست که این ورزش مفرح زیر نظر کدام فدراسیون ( آمادگی جسمانی یا ژیمناستیک ) باید اداره شود ولی به هر حال علاقمندان محترم این رشته زیر نظر هر فدراسیونی که می خواهند فعالیت کنند باید مراقب حرکات موزون و غیر موزون خود باشند وگرنه به جرم اعمال غیر شرعی از ادامه فعالیت ورزشی آنها جلوگیری خواهد شد.
دوستان عزیز برای اطلاع بیشتر می توانند به روزنامه آینده نو امروز مراجعه نمایند.
با کوچه آواز رفتن نیست ...... ( فرهنگی اجتماعی )
درگذشت بابک بیات ، برای من که عاشق آهنگ هاش بودم ( و هستم ) ، خیلی غم انگیزه .
نمی دونم کسی می تونه جای اون رو بگیره ؟ نه ، بابک بیات تک بود ، یکی بود ..... آهنگ های زیبای بابک بیات همیشه در موسیقی متن زندگی من باقی خواهد ماند .
روحش شاد ......
جهان سوم کجاست؟ ( فرهنگی اجتماعی )
به بهانه زخم هایی که این روزها به استخوان رسیده ( فرهنگی اجتماعی )
کوچ
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
تو كودكانت را، بر سينه مي فشاري گرم
و همسرت را، چون كوليان خانه به دوش
ميان آتش و خون مي كشاني از دنبال
و پيش پاي تو، از انفجارهاي مهيب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشيانها بر روي خاك خواهد ريخت
و آرزوها در زير خاك خواهد مرد !
خيال نيست عزيزم ! ...
صداي تير بلند است و ناله ها پيگير
و برق اسلحه، خورشيد را خجل كرده ست !
چگونه اين همه بيداد را نمي بيني ؟
چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي ؟
صداي ضجّه خونين كودك عدني ست،
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي،
كه در عزاي عزيزان خويش ميگريند،
و چند روز دگر نيز نوبت من و توست،
كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم !
و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم !
و يا به كوه، به جنگل، به غار، بگريزيم !
- پدر ! چگونه به نزد طبيب خواهي رفت ؟
كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است
تو يك قدم نتواني به اختيار گذاشت .
تو يك وجب نتواني به اختيار گذاشت !
كه سيل آهن در راهها خروشان است !
تو، اي نخفته شب و روز، روي شانه اسب،
- به روزگار جواني - به كوه و دره و دشت،
تو اي بريده ره از لاي خار و خارا سنگ
كنون كنار خيابان، در انتظار بسوز !
درون آتش بغضي كه در گلو داري،
كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن !
حريم موي سپيد تو را كه دارد پاس ؟
كسي كه دست تورا يك قدم بگيرد، نيست
و من - كه ميدوم اندر پي تو - خوشحالم
كه ديدگان تو در شهر بي ترحم ما
به روي مردم نامهربان نمي افتد !
پدر، به خانه بيا، با ملال خويش بساز !
اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته ست
چه غم كه گوش تو، و پيچ راديو باز است :
- ” ... هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر امروز
به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند !
و چند دهكده دوست را هواپيما،
به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد ! ...“
گلوي خشك مرا بغض ميفشارد تنگ
و كودكان مرا لقمه در گلو مانده ست
كه چشم آنها، با اشك مرد، بيگانه ست .
چه جاي گريه، كه كشتار بيدريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي !
و هر گلوله كه بر سينهاي شرار افشاند
غنيمتي است كه: دنيا بهشت !! خواهد شد .
پدر، غم تو مرا رنج ميدهد، اما
غم بزرگتري ميكند هلاك مرا :
بيا به خاك بلا ديدهاي بينديشيم
كه ناله ميچكد از برق تازيانه در او
به خانه هاي خراب
به كومه هاي خموش
به دشتهاي به آتش كشيده متروك
كه سوخت، يك جا، برگ و گل و جوانه در او !
به خاك مزرعه هايي كه جاي گندم زرد
لهيب شعله سرخ
به چار سوي افق ميكشد زبانه در او
به چشم هاي گرسنه
به دستهاي دراز
به نعش كودك دهقان ميان شاليزار
به زندگي، كه فرومرده جاودانه در او !
بيا، به حال بشر، هاي هاي گريه كنيم
كه با برادر خود هم نميتواند زيست
چنين خجسته وجودي كجا تواند ماند؟ !
چنين گسسته عناني كجا تواند رفت ؟
صداي غرش تيري دهد جواب مرا :
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
فريدون مشيري
به نقل از وبلاگ وصل ممکن نیست
امید ( فرهنگی اجتماعی )
امروز یک مطلبی را خواندم که فکر کردم تکرار آن بد نباشد:

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد
شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت
شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن
امـــيد هستم
با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود هر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در خودزنده نگه داريم.
روز زیبایی را برایتان آرزو می کنم.
چرا ؟ ( فرهنگی اجتماعی )
نیمه شب زاهد اعلام کرد:«وقت آن رسیده که خانه را رها کنم و به جستجوی خداوند بروم. آه چه کسی برای این مدت طولانی مرا در خیال باطل اینجا نگاه داشته است؟»
خداوند زمزمه کرد:« من » . اما گوش های مرد از شنیدن باز ایستاده بودند.
همسرش با نوزادی خفته بر سینه اش آرام بر یک سوی بستر آرمیده بود.
زاهد گفت:« تو که هستی که در این زمان طولانی مرا فریفته ای؟»
صدا دوباره گفت:« آنها خدا هستند.» اما مرد نشنید.
کودک در خواب گریست و در گرمای آغوش مادر آرمید.
خداوند فرمان داد:« بایست. خانه ات را ترک مکن.» اما باز هم او نشنید.
خداوند آهی کشید و شکوه کرد : «چرا این بنده در جستجوی من مرا رها می کند؟»
از نیایش های « رابیند رانات تاگور»
بدون شرح از تجمع زنان ( فرهنگی اجتماعی )
دیگر از انتقاد و اعتراض هم خسته شده ام . . .
خبرهای ادوار (1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6)
عکس های کسوف
عکس های منصور نصیری
پرستو و عصیان با لینک های تجمع امروز
تیتر خبرگزاری ایسنا : تجمع فاقد مجوز گروهی از زنان در میدان هفت تیر!
خبرگزاری مهر : امروز به دعوت کانال های ماهواره ای ... !
خبرگزاری بازتاب : این عده از زنان که تعدادشان به ۱۰۰ نفر می رسید ... !
خبرگزاری ایلنا : دخالت نيروي انتظامي با هدف متفرق كردن تجمع كنندگان منجر به بروز پاره اي(!) درگيري هاي پراكنده نيز شد ... !
افسوس.
خدايم ( فرهنگی اجتماعی )
![]() |
![]() |
خدايم!
اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهي از شعله هاي آن مرا رهايي دهي، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزاني و اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا به بهشت فراخواني و در آن جاي دهي ؛ درهاي بهشت را برويم بسته نگهدار ، ولي اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم
خدايم!
مرا از خودت مران . تو گرانبهاترين دارايي من در اين دنيا هستي ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم.
خموشانه ( برای علاقه مندان به موسیقی سنتی ) و در فكر تو بودم (براي دوستداران آهنگهاي قديمي ايراني) ( فرهنگی اجتماعی )
کار جدید هنرمند ارزنده کشورمون « محمد رضا لطفی» به اسم « خموشانه » مدتی است که به بازار اومده و باعث خوشحالی طرفداران موسیقی سنتی بخصوص طرفداران استاد لطفی شده.... این کار بداهه نوازیه و فوقالعاده زيبا و شنيدنيه ....
آلبوم " در فكر تو بودم " هم از كارهاييه كه شنيدن اون رو به طرفداران آهنگهاي قديمي ايراني توصيه ميكنم . اين آلبوم بازخواني تعدادي از به يادماندني ترين آهنگهاي قديمي ايراني مثل "كيه كيه در ميزنه" " شب مهتاب " " مه من " " ناوك مژگان " و ........ است . اين آلبوم با صداي يك خانم و آقا است كه با عناوين شيدا و جاهد از اونا ياد شده اما اسمي از اونا برده نشده .... البته صداي غالب صداي خانم خواننده است و به نظر ميرسد كه آقاي خواننده بيشتر نقش كلاه شرعي را ايفا ميكند تا نقش همخوان! نكته جالبتر اينه كه پخش اين آلبوم از سوي وزارت ارشاد متوقف شده پس اگر مايل به تهيه اين آلبوم هستين تا نسخههاي موجود در بازار تموم نشده اقدام كنيد.
چي مي شد؟ ( فرهنگی اجتماعی )
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم .
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
و چي مي شد اگه...
و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم
کلمه ( فرهنگی اجتماعی )
سازندهترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن
پرمعنيترين كلمه ما است ... آن را به كار ببر
عميقترين كلمه عشق است ... به آن ارج بنه.
بي رحمترين كلمه تنفر است ... از بين ببرش.
سركشترين كلمه حسد است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانهترين كلمه من است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه خشم است... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترين كلمه ترس است ... با آن مقابله كن.
با نشاطترين كلمه کار است ... به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه طمع است ... آن را بكش
سازنده ترين كلمه صبر است... براي داشتنش دعا كن.
در ناامیدی بسی امید است ( فرهنگی اجتماعی )
آبدارچي شرکت مايکروسافت
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسهتون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجهفرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجهفرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.
5 سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خردهفروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامهربزي کنه، و تصميم گرفت بيمهي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبتشون به نتيجه رسيد، نمايندهي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نمايندهي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: « آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.
آمد نوبهار ( فرهنگی اجتماعی )
دوستای عزیز هشتادی (و البته غیر هشتادی)
سلام
بازم یه عید دیگه و یه سفره هفت سین دیگه . بازم ماهی های کوچولوی قرمز و بازم سبزه و سیب و سنجد و سماق و ......
روز عید وقتی با مادرم رفتم بیرون برای خرید سفره هفت سین کلی کیف کردم.مردم چه شور و حالی داشتن.با این همه درد با این همه بدبختی با این همه مشکل .... اما همه با هم خوب بودن همه لبخند میزدن .هیچ کس اخم نکرده بود هیچ کس دعوا نمیکرد...از معدود روزهایی بود که می دیده مردم با هم سر جنگ ندارن با هم مهربونن.... چه قدر خوبه که سنت های قشنگ ایرانیمون رو فراموش نکنیم .سنت هایی که حداقل باعث میشه مردم واسه یه روزم که شده با هم خوب باشن... مهربون باشن .
خدایا کمک کن همه مردم بتونن عید و جشن بگیرن و سفره هفت سین بچینن.
خدایا کمک کن تو دل هیچ بچه ای غصه نداشتن ماهی قرمز نباشه.
خدایا کمک کن که یادمون نره کی هستیم .. کمک کن هر ۳۶۵ روز سال مهربون باشیم .کمک کن که به اونایی که سفره هفت سین ندارن کمک کنیم سال بعد سفره هفت سین بچینن.........
الهی آمین......
سلام ( فرهنگی اجتماعی )
سال نو را به تمام دوستان تبریک میگم.
امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت داشته باشند.

رموز موفقيت، خودباوري و اعتماد به نفس ( فرهنگی اجتماعی )
شما مي توانيد هر روز يك صفت را براي اعتماد به نفس در خود پرورش دهيد
روز اول : باور كنيد كه موجودي بي نظير در عالم هستيد .
روز دوم : ديگران را همينطوري كه هستند بپذيريد .
روز سوم : به هنر و استعداد ديگران حسادت نورزيد .
روز چهارم : هيچگاه خشمگين نشويد و همواره خونسردي خود را حفظ كنيد .
روز پنجم : به ديگران احترام بگذاريد .
روز ششم : با انسانهاي ژرف انديش معاشرت كنيد و از انسانهاي عيب جو و بدبين دوري كنيد .
روز هفتم : ديگران را دوست بداريد .
هفته دوم
روز اول : دست ديگران را براي ياري و كمك بفشاريد .
روز دوم : ديگران را ببخشيد .
روز سوم : انتظارات خود را از ديگران كاهش دهيد .
روز چهارم : ديگران را مورد انتقاد و سرزنش قرار ندهيد .
روز پنجم : خود را سرزنش نكنيد .
روز ششم : انتظارات منفي و غيرمنطقي را از ذهن خود بيرون كنيد .
روز هفتم : خود را جدي بگيريد .
هفته سوم
روز اول : ديگران را بخشي از وجود خود ببينيد .
روز دوم : خطاها و لغزشهاي خود را جدي نگيريد .
روز سوم : تصور ذهني خود را از ديگران اصلاح كنيد .
روز چهارم : ارزشهاي نيك را در خود تقويت كنيد .
روز پنجم : احساس رضايتمندي و خشنودي از خود را افزايش دهيد .
روز ششم : از تكنيك هاي تنفس عميق و تغذيه سالم استفاده كنيد .
روز هفتم : تبسم و خوش خلقي را تمرين كنيم .
هفته چهارم
روز اول : مسوليت كارهاي خود را بپذيريد .
روز دوم : سعي كنيد خطاها و لغزشهاي خود را كاهش دهيد .
روز سوم : مشكلات را آسان بگيريد و از ديگران براي رفع آنها ياري بخواهيد .
روز چهارم : به مسائل اطراف خود با نگرش مثبت برخورد كنيد .
روز پنجم : در صدد توجيه خود نباشيد .
روز ششم : براي شاديهاي خود پيش فرض و شرايط مشخص نكنيد .
روز هفتم : به واقعيات درون خود تمركز دهيد .
در آسمان ... ( فرهنگی اجتماعی )




یک نصیحت... ( فرهنگی اجتماعی )
• مقابل کساني که به کمک تو احتياج دارند،بخشنده باش.
• در مورد نيازهاي شخصي ات صرفه جو و قانع باش.
• آن قدر عاقل باش تا قبول کني که در مورد همه چيز آگاهي نداري.
• آن قدر قوي باش که بتواني با روزگار روبه رو شوي.
• آن قدر ضعيف باش تا قبول کني که نمي تواني همه کارها را به تنهايي انجام دهي
سفر ( فرهنگی اجتماعی )
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود
برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رها برگردي
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد مسافر رفت و كولهاش سنگين بود هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست