| » . |
پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو...
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
معرفی برنامه
تصميم گيري مديريتي
موفقیتی بزرگ
یک دهه گذشت
افطاری هشتادی
چند اپیزود پیرامون کنسرت شهرام ناظری با گروه دوستی
سلاممم
عاقبت چاپلوسی
در آستانه سالگرد درگذشت دکتر ونوس
جنگ جاهلانه
سلامی چو بوی خوش آشنایی
برای حلبچه
دامنه آی آر
سرنوشت محتوم
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشيو
معرفی برنامه ( فرهنگی اجتماعی )

در گیر و دار برنامه های نه چندان عمیق صداو سیما و ارائه سریال ها و فیلم هایی که گاه شعور مخاطبین را لگد مال می کنند پیدا کردن برنامه ای که بتوان وقت آرامش شب را بدان اختصاص داد کاری سخت است. اما حول و حوش ساعت 23 می توانید با تماشای برنامه رادیو7 از شبکه آموزش قدری گمشده خود را پیدا کنید.
اگرچه سلیقه، پارامتری بس اساسی در انتخاب برنامه مورد علاقه است و کشف آن کاری است مشکل، اما حدس می زنم شما دوستان از این برنامه خوشتان بیاید، برنامه ای ترکیبی با تمی آرام و تسکین بخش که در آیتم های آن می توانیم گمشده های خودمان را پیدا کنیم. این برنامه ایده و طرح آقای منصور ضابطیان است که خود گاه گاه نقش مجری را نیز ایفا می کند. استفاده از مجری های متنوع، همکاران افتخاری و موسیقی های متین همه و همه از این برنامه یک برنامه خاص ایرانی ساخته. حس نوستالژیک نسل پیشین ما به رادیو و همچنین سالم و پاک ماندن آن رسانه باعث شده است با بکارگیری کلمه رادیو در عنوان آن مخاطبین را به سطح معرفتی برنامه سوق داد. پیشنهاد می کنم اگر این برنامه را ندیده اید برای دیدن آن وقتی مختصر را اختصاص دهید تا اگر باب طبع بود لحظات زیبایتان را با آرامش شبانه این برنامه ترکیب کنید. وبعد از استرس کاری روزانه و دلواپسی های مشترکمان که حاصل دردهای مشترکمان است به تماشای این برنامه بنشینیم تا روحمان بیش از این سوهان زده نشود.
پاینده باشید و دیماه 90 خصوصا پانزدهم آن به کامتان ![]()

لينك ثابت ![]()
چند اپیزود پیرامون کنسرت شهرام ناظری با گروه دوستی ( فرهنگی اجتماعی )
یا حق
پ ن: در نهایت آنچه خاطره شبی اینچنینی را تکمیل می کند همراهی با عزیزانی از جنس و ملات دوستی است که " هرچه گفتیم جز حکایت دوست..... درهمه عمر از آن پشیمانیم"
عاقبت چاپلوسی ( فرهنگی اجتماعی )

کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد. شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده، آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.
کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف، بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم، خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!
مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال دژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته، چوب بزنند!
هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری. مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد.
منبع:کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم
پ ن: البته امروزه اگر چاپلوسی کردید خیلی نگران نباشید این عواقب برای تو کتابهاست ![]()
جنگ جاهلانه ( فرهنگی اجتماعی )
ا
ین روزها یه جنگ عجیبی در حوزه فرهنگ و هنر -که متاسفانه به ملات سیاست آغشته شده –درگرفته. بین طرفداران فیلم اخراجی ها و فیلم جدایی نادر از سیمین.
طرفداران فیلم جدایی نادر از سیمین که خود را به اصطلاح جنبش سبزی می دانند. با تحریم فیلم اخراجی های 3 قصد دارند تعدد خود را نشان دهند و طرفداران فیلم اخراجی های 3 با هجوم برای دیدن فیلم می خواهند رکورد جدید زده و کثرت خود را به رخ حریف بکشند.
اصلا نمی دونم چه منطقی روی حرکتی اینچنینی هست. اصلا قشون کشی به این صورت درسته؟ این جنبش سبزی ها به این فکر نمی کنن که فقط مدارس و ادارات را با بلیط تخفیف دار بفرستن دیدن فیلم اخراجی های 3 رکورد فیلم های خاورمیانه رو می زنه یا اون وری ها فکر نمی کنن فیلم جدایی نادر از سیمین که افتخار فیلمسازی ایران هست رو کلا تو حساب طرف مقابل بندازی تاخوداگاه وزن هنری و ارزش فرهنگی طرف مقابل رو بالا بردی.
خلاصه یه بازی دو سر باخت رو هر دو طرف شروع کردن و دست اندارکاران هر دو فیلم هم از دو قطبی شدن فضا بدشون نمی آد. تا جایی که بعضی ها از کپی غیرقانونی اخراجی های 3 دفاع می کنند که به نظرم نسبی کردن اخلاقه و عمل ناجوانمردانه ای برای حذف رقیبه.
در حوزه فرهنگ و علی الخصوص هنر می باید به سلایق و شعور مخاطبان احترام گذاشت و این حق رو برای همه قائل شد که به فرموده قرآت کریم: فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه(سوره زمرآیات 17و18)
اگر فیلمی پیامی نداشته باشه موندگار نیست سالها از ساخت فیلم گاو می گذره ولی کیه که از اون فیلم تعریف نکنه. با شانتاژ و قشون کشی نباید صدای مخالف رو خفه کرد حتی اگه اون مخالف از رانتهای زیادی استفاده کنه. رسیدن به هدف با هر وسیله ای بیشتر توی حوزه های دیگه قابل تعریفه نه فرهنگ و هنر

پ ن: من هنوز هیچکدام از دو فیلم فوق رو ندیدم از این رو در محتوای هیچکدام وارد نشدم فقط هدف من نقد روش و منش مواجهه ای بود که اخیرا بین آنها رخ داده.
برای حلبچه ( فرهنگی اجتماعی )
در طول تاریخ دیکتاتورهای زیادی داشتیم. دیکتاتوری لفظی است که اگرچه بار منفی دارد اما لزوما اینطور نیست. دیکتاتور یعنی خودرای اما کم نیستند دیکتاتورهایی که خود رای بودند اما صلاح و مصلحت مردم خود را داشتند. در جهان کسی مثل ماهاتیرمحمد شخصی بود که هنگامه حکومتش عملا دموکراسی تعطیل بود و خود به خواست خودش حکومت را تحویل داد نه به اصرار و اعتراض و پس از او مالزی گام به دموکراسی گذاشت اما مردم مالزی چه مسلمان چه غیر مسلمان از این دیکتاتور به خوبی یاد می کنند چون صلاح مردمش را می خواست. در تاریخ ما هم کم نیستند دیکتاتورهای خیرخواه. زیاد دور نرویم کریم خان زند یک دیکتاتور بود حتی مخالفانش را به سختی مجازات کرد(اخته کردن آقا محمد خان کار ایشان بود) اما همه از وی خوب می گویند حتی بهترین سازندگی را در ولایات ایران داشت و صلح بر کشور حاکم بود حتی در نظام جمهوری اسلامی هم خیابان کریم خان زند از معدود خیابانهایی است که نامش عوض نشد. اما نقطه نابودی یک دیکتاتور خودرایی او نیست نقطه نابودی یک دیکتاتور حتی استبدادش نیست نقطه نابودی یک دیکتاتور زمانی است که مردم خود را از بین می برد دیکتاتوری که به روی مردم خود آتش بگشاید مهر نابودی خود را زده است اگرچه در کوتاه مدت این وضعیت بماند. نمونه امروزی قضیه معمر قزافی است کسی که با هواپیمای جنگی مردمش را از بین می برد حال خیلی ها از چیره شدن وی می ترسند اما من نه. چه آنکه او دیگر یک دیکتاتور نیست یک جنایتکار است خصوصا در جهان امروزی کشتار مردم چیزی نیست که از اذهان پاک شود مگر سرنوشت رئیس جمهور یوگسلاوی آخرالامر چه شد؟
امروز سالگرد فاجعه ای به دست یکی از همین مدل دیکتاتورهاست. کسی که مردم خودش را بمباران کرد آن هم بمباران شیمیایی. آری از همان روز صدام تمام شد. صدام کاری را کرد که هر کسی جرات آنرا نداشت استفاده از سلاحی که اثرات زیست محیطی و ژنتیکی آن تا سالها باقی خواهد ماند در 2 ساعت 5 هزار نفر از مردم بی گناه حلبچه را دردم کشت. اما امروز صدام کجاست؟ امروز مردم حلبچه در چارچوب عراق و اقلیم کردستان دارای دموکراسی هستند و خانواده صدام در به در خیابانهای اردن.
بهای آزادی و دموکراسی بالاست هرچه کالا با ارزش تر هزینه اش بالاتر اگرچه به مدد شبکه های اجتماعی و ارتباطاتی جهانی قدری از این هزینه کاسته شده است.
دیکتاتورهای جهان و منطقه باید درس بگیرند شاه ایران با وجود استبدادی که داشت و زندانی های سیاسی اما مهر سقوط خود را 17 شهریور 1357 زد که تا قبل از آن دیکتاتور بود و پس از آن جنایتکار. از مذاکرات سفرای دولتین انگلیس و آمریکا پس از این واقعه و نوع رویارویی انقلابیون با شاه پس از این واقعه بر می آید که از این پس ملیون هم که تا پیش از این از شاه می خواهند سلطنت کند نه حکومت، می خواهند که کلا حکومت را واگذار کرده و برود.
آری امروز در سالگرد بمباران وحشیانه حلبچه به دست حکومت بعثی عراق و همراستا با انقلابون منطقه باید امیدوار بود که ریشه جنایتکاران در جهان خشکیده شود و جهان به دست بشر به بلوغ رسیده در صلح و صفا اداره شود.
آرزو بر جوانان عیب نیست![]()
سرنوشت محتوم ( فرهنگی اجتماعی )
این روزها خبرهای زیادی از خاورمیانه میاد خبرهایی از خروش ملت های عرب در برابر حاکمان جور. حاکمانی که در روزهای خوشی فکر ایام تنگی و عسر نبوده اند. حاکمانی که تا یک ماه پیش همه از آنها تمجید می کردند ولی اکنون به فکر محلی برای فرار و پناهندگی هستند و ای کاش قدری تاریخ خوانده بودند یا شاید هم خوانده اند اما باور نمی کردند نمی خواست خیلی دور بروند بهتر بود همین سرگذشت محمدرضا پهلوی رو می خوندند که تا چندوقت قبل از انقلاب رئیس جمهور آمریکا حکومت و کشور او را جزیره ثبات نامیده بود، اما آخر سر چه شد؟ طوری شد که حتی آمریکا برای معالجه جرات نمی کرد او را بپذیرد. شاید این روزها برای همه حاکمان زمان خوبی باشد برای مرور آنچه که در آن هستیم و آنچه که ممکن است پیش بیاید؟ که اگر جایگاهمان در دل مردم و در باور آنها باشد خلل ناپذیریم و اگر به غیر مردم خود وبه فاکتورهای بیرونی تکیه کنیم سرنوشت ما نابودی است. مهم نیست ما دموکراسی داریم یانه.. مهم نیست در کدام منطقه هستیم... مهم آن است که مردم ما راضی باشند، اکثریت اعراب ا ز فقر و فقدان ساختارهای معیشتی قیام می کنند و مردم ما در سال57 به دلیل فقدان آزادی های سیاسی و آزادی بیان. آری اینگونه است که خواستگاه انقلاب ما با آنها متفاوت است آنها به دلیل بیکاری قیام می کنند اما ما در زمانی که در کشورمان حتی برای مالزیای ها و فیلیپینی ها کار ایجاد کرده بودیم این نقطه تمایز را فراموش نکنید... . ولی هرچه هست هر کشوری مادامی که رضایت مردمانش رو برآورده نکند برجای نخواهد ماند اگرچه در کوتاه مدت بوی ثبات و استحکام از سیستم بیاید(مانند حکومت پهلوی بازه 1351 الی 1356). به نظرم خاورمیانه ای جدید در حال شکل گیری است. خاورمیانه ای که نه بر آمریکا و غرب تکیه دارد نه بر شرق بلکه بر قرائت رحمانی، عزتمند و مقتدرانه از اسلام متکی است مانند آنچه رجب طیب اردوغان در جهان منادی آن است. خاورمیانه ای که سه ستون خواهد داشت : ترکیه، مصر وایران
پ ن۱:زیباترین بخش سخنان اردوغان در پارلمان ترکیه خطاب به مبارک این جمله بود که خواست مردم مصر براي دمكراسي نه احسان حكومتگران، بلكه حق طبيعي ملت مصر است. چیزی که در خیلی کشورها وقتی به آن تن می دهند آن را از سر لطف و احسان بیان می کنند.
پ ن۲: برای صدق مدعای خود در عدم اعتراض ملت عرب در هنگامه رفاه این پیش بینی را تقدیم می کنم که در کشورهایی مثل قطر،کویت و .. که دارای رفاه نسبی بالایی به مدد منابع سرشار نفتی هستند هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
پ ن۲:
دردناک اما واقعی ( فرهنگی اجتماعی )

مثل همیشه به سادگی بیان میشه یک هواپیما سقوط کرد و تعدادی از مردم بی گناه که هیچ جرمی ندارند کشته شدند. و طبق معمول یکسری اطلاعیه ها بیانیه ها شونه خالی کردنها و... من نمی خوام از این دریچه وارد بشم بلکه از زاویه ای که معمولا مغفول مونده می خوام صحبت کنم.
سابقه من هم بر دوستان نزدیک روشنه که دچار توهم توطئه هم نیستم اما اینبار می خوام سهم آمریکا و غرب رو تو این قضیه مشخص کنم.
اینکه آمریکا به صورت مطلق و غرب به صورت نسبی با حکومت ما مشکل داره اظهر من الشمس هسشتش و هیچکدام از دو طرف ابن قضیه رو کتمان نمی کنن. و گاه به این دشمنی هم می بالن. هرکدام هم تا آنجا که بتوانند بر سر منافع دو طرف سنگ اندازی میکنن اما حکوتهای غربی و بالاخص آمریکا همیشه در شعار حساب مردم ایران رو از حکومت جدا میکنن و بیان می کنن که دشمنی ما با رژیم ایران هست و ما حتی دوستدار مردم هستیم. ادعا اینه که ما اگر هم تحریمی انجام بدیم برای تحت فشار قرار دادن حکومت هستش نه مردم.
حافظه من فراموش نمیکنه دیداراول آقای خاتمی با ژاک شیراک رئیس جمهور فرانسه در کاخ الیزه زمانی که غربیها اذعان داشتند خاتمی رئیس جمهور برگزیده مردم است و حساب دولت او از ملت ایران جدا نیست . یکی از اتفاقات خوب قرارداد خرید 10 فروند ایرباس بود که فرانسه به نمایندگی از کنسرسیوم تولید کننده(آلمان، فرانسه، بریتانیا و اسپانیا) با ایران بست . اما هیچوقت این هواپیماها تحویل ایران نشد چرا؟ بعد از بهانه های متعدد آخر سر معلوم شد تحت فشار آمریکا از فروش هواپیماها منصرف شدند.
براستی کارکرد این هواپیماها چی بود؟ آیا کاربرد دوگانه داشت؟ آیا جز این بود که همین ایرباس ها میومد بوئینگ ها، توپولف ها و فوکرهای فرسوده از دور خارج می شد؟ آیا سقوط این هواپیماها که نتیجه مستقیم سیاستهای آمریکا و غرب هست، به نتیجه مورد ادعای اونا منتهی میشه یا بدبخت شدن مردم بی گناه؟
وقت اون نرسیده به صداقت غربیها و آمریکائیها در ادعای خیرخواهی مردم دنیا شک کنیم؟ بخدا من از اینها نیستم که تا اتفاقی بیوفته بگم تقصیر خارجیها بود اما این یه قلم رو هرکاری کردم نتونستم تقصیر اصلی که متوجه اونا هست رو نبینم همه مسائل اعم ازسوء مدیریت و... یه طرف این خیانت یه طرف. به نظرم یکی از مطالبات مردمی ما باید این باشه چه تفاوتی میکنه با موشک بزنی رو خلیج فارس ایرباس ایران رو بندازی پایین 300 نفر رو جزقاله بکنی یا نذاری ایرباس به ایران بفروشند تا هواپیما سقوط کنه و عزیزای مردم تکه تکه بشن.
پ ن1: باز هم تکرار می کنم حرف من این نیست هر اتفاقی افتاد بگیم تقصیر غربه بلکه پیدا کردن این دید و نگاه است که در ادعای رفاقت و دوستی غرب باید تاملی بجا کرد و نه با پیش فرض توهم توظئه مسائل رو تحلیل کرد نه با پیش فرض ساده انگاری. یه زمانی اگه با غرب و آمریکا روابطمون حسنه شد پشت هر میز مذاکره ای که نشستیم این وقایع رو فراموش نکنیم. تعبیر دست چدنی در دستکش مخملی مقام معظم رهبری (مد ضله العالی) رو برای سیاستهای بظاهر دوستانه غرب خصوصا با جهان سوم می پسندم.
پ ن2:البته در اینجور مواقع بعضی سوءمدیریتها بعضی اظهارنظرهای خارج از ادب از مسئولین امر داغ مصیبت را برای خانواده های درگیر و مردم بیشتر میکنه که جای تاسف داره
پ ن3: باخبر شدیم یکی از کشته شدگان از دوستان حاج آقای شجاع دل خودمون بوده که از همینجا به ایشون تسلیت میگم.
پ ن۴: این لینک رو حتما بخونید عالی سروده شده
http://waahe.blogspot.com/2011/01/blog-post_7715.html
یا حق
نامه ی محمد نوری زاد به همسرش ( فرهنگی اجتماعی )
برای همسرم فاطمه

فاطمه جان، احتمال میدهم از هفتهی آینده،
زندانبانان ملاقات من و تو را برنتابند. من دلیل نگرانی آنها را میدانم،
که: مبادا میان من و تو، از پس پنجرهای دوجداره، و گوشیهای تلفنی، چیزکی
ردوبدل شود. نوشتهای، مطلبی، مهری، محبتی، اشکی، شوقی و شرمی که تا
همیشهی عمر بر چهرهی من نشستهاست.
یادت هست سال ۱۳۶۲ با من همراه شدی و زندگی مختصرمان را بر پشت وانتی بار زدیم و راه طولانی بندرعباس را در پیش گرفتیم؟
من تمام سال ۶۱ را بدون تو، در منطقه
محروم بشاگرد مانده بودم. و تو، سال بعد را، دور از من جایز ندانستی.
گفتی:”ماهم می آییم. من و بچه ها”. که اباذر چهارساله بود و زینب یکساله.
یادت هست تمام روز را رانندگی کردم. نیمه های شب، از حاجی آباد که گذشتیم،
هوای مطبوع جاماند و ما به هوای شرجی و داغ وارد شدیم. خسته بودیم. در کنار
راه خوابیدیم. در خواب نیمه شب بودیم که یک روستایی رهگذر بیدارمان کرد و
گفت: “این گاو اسباب پشت وانت شما را می خورد”. گاو را راندیم. او، سفره ی
نان مارا بو کشیده و آن را از هم دریده بود.
یادت هست آن اقامتگاه بیرون شهر میناب
را؟! که یکسال تمام، خانواده ی کوچک مارا در خود جای داد؟ و بیماری مستمر
زینب را؟ من آنجا، یک سر داشتم هزار سودا.
فکر می کردم آن همه فقر و محرومیت را میشود با یک سال و دو سال کار
شبانهروزی زدود. و تو، نازنینم، دبیر بودی، در تهران. خودت را به شهر
میناب منتقل کردی، جایی که تلفنش هندلی بود و جز محرومیتی گسترده، هیچ
نداشت و هرچه داشت، استعدادهایی بود که باید برکشیده می شد. من و تو، به
این نیّت، به آنجا کوچیده بودیم. که استعدادها را برآوریم.
من در بشاگرد، طرح “کاشت و کوچ” را ابداع کردم. که: مردمان پراکنده ی آنجا
را، چاره ای جز کوچاندن و اسکان دادن در چند منطقه محوری نیست. طرحی که بر
کاغذ ماند و اقبالی برای انجام آن نیافت.
من می گفتم یک آبادی پنج خانواری، در لابلای کوه های صعب العبور، دلیلی
برای ماندن در آن نقطه ی دور و پرت ندارد. چگونه باید به او جاده و مدرسه و
امکانات بهداشتی داد؟ چه بهتر که آن آبادی را، و دیگرانی چون او را، به یک
فضای فراخ آورد، کارخانه ای دست و پا کرد، معیشتی فراهم نمود، و امکانات
منطقی زیست را برای آیندگانشان تدارک دید و شهرکی در حد مقدوراتشان به پا
کرد و آن پراکندگی بی دلیل و رنج آور را در دل یک اجتماع درست مستحیل ساخت.
عمده ی عمر من، عزیز دلم، در همین
مناطق محروم سپری شد. شدم یک پا متخصص محرومیت. هرچه نوشتم و هرچه فریاد
زدم، راه به جایی نبردم. تمام نوار مرزی خراسان و سیستان و بلوچستان را
روستا به روستا رفتم و از دار و ندارشان فیلم های مستند ساختم تا شاید نگاه
ها را متوجه آن سامان کنم.
در همه ی این برنامه ها می گفتم: چرا نباید یک روستایی مرزنشین، در زابل،
در سراوان، در قائن، در پیشین، در گوادر، به تعلقات رفاهی و اجتماعی ما راه
یابد؟ و می گفتم: همین که یک روستایی در آن نقطه ی دور مانده و سینه به
سینه ی مرز دور کشور سپرده، باید دورش گشت و قد و بالایش را با بهترین
امکانات معیشتی و رفاهی و اجتماعی آذین بست.
اما عزیز دلم، صدای من به جایی نرسید. ظاهراً اداره ی جامعه، به شیوه ای که در تخصص کمیته امداد است، مطلوب تر تشخیص داده شد و من، و بسیاری چون من، هدر شدیم.
یک روز، پسرمان اباذر، به من گفت: “تو بالا سرِ ما نبودی”. و من به او حق دادم. به او، و به سایر فرزندانمان. و من، اینجا، با مرور این خاطره ها، بر انبوه شرم خویش خانه می سازم. و از همان خانه، به دست های تهی خویش می نگرم.
یادت هست نازنینم، یکبار که از بشاگرد به تهران آمدم، تو با لمس دست های من که زبر بود و پر خراش، خم شدی و بر کف دستان من بوسه زدی؟ این تابلوی پرشکوه، هرگز فراموشم نمی شود. بوسه ی آن روز تو، جنسی از آیه های قرآن داشت. و من، آن را به حافظه ام سپرده ام. و گاه به گاه ، با صوتی حزین، آن را تلاوت می کنم.
همسرم، من خودم را، تو را، و فرزندانمان را، به امید آینده ی بهتر این انقلاب، ندیدم. هرکجا تحمل و صبوری شما به کاستی می گرایید، شما را به آینده های بهتر وعده می دادم. و هرکجا روی ترش می کردید، بر شما می شوریدم. و حتی عرصه را به شما تنگ می گرفتم. آینده ای که در آن، من و تو به کنار، فرزندانمان، و فرزندانِ فرزندانمان را، سر در آغوش نیکبختی می نهند و از نردبان رشد بالا می روند. اکنون من در زندان همین انقلابم! و شما در زندانی وسیع تر. شرمم باد اگر چشم انداز من از آینده ی انقلاب این بود. اف بر من اگر که آینده ی انقلاب، در نگاه من، همین بوده باشد که هست. مرا، آرزو های انقلاب، آواره ی کوه ها و بیابان ها کرده بود. هرکجا خسته می شدم، با تجسم یکی از آن آرزوها، نفس تازه می کردم و سرپا می شدم. هرکجا رمقم ته می کشید، دست به گنجینه ی آرزوهای انقلاب می بردم و یکی از آن ها را پیش می آوردم و با تماشای آن، انرژی می گرفتم.
عزیز دلم، من کجا باور می کردم که
ریاکاری، به اخلاق جاری بسیاری از مسئولان ما بدل شود؟ و چاپلوسی و دروغ،
عرف معمول میان مسئولان و مردم ما گردد؟ من کجا فکر می کردم جمعی از
مسئولین تراز اول کشور، در بالا کشیدن اموال مردم، از هم سبقت بگیرند؟
بهخداقسم من از روی تو و بچه ها شرمنده ام.
شما را در سختی و ریاضت پروراندم و اجازه ندادم ذره ای از امکانات
مردم، به درون خانه ی ما پا گذارد. یادت هست چگونه اباذر را برای رفتن به
سربازی تحریک و تشویق کردم درحالیکه اطرافیان ما و بسیاری، به کار من و تو
می خندیدند. که مگر چه کسی پسرش را به سربازی می فرستد؟
من، عزیز دل، ریشه ی پارتیبازی را از محدوده ی کارم برچیدم و اولین پرخاش های من، نصیب شما و نزدیکانم می شد. یادت هست پدر پیرم را به بشاگرد برده بودم تا در کار کشت نخیلات به من کمک کند؟ دیدی چگونه بر او برافروختم؟ جلوی جمع؟ مگر او چه کرده بود؟ مختصری از وظیفه اش، به محدوده ی پدر و فرزندی پای نهاده بود. یادت هست یک روز روی در روی تو نشسته بودم و گفتم: من از فلان پروژه ی تلویزیونی، هشت میلیون تومان صرفه جویی کرده ام. نظرت چیست؟ باوجود آنکه نظر تو را می دانستم، باز اما پرسیدم. گفتی اگر به ما تعلق ندارد، به جای اولش برگردان. و من، در آن سال های دور، که هشت میلیون تومان بسیار بود، آن مبلغ را به تلویزیون بازگرداندم.
امروز، من در این زندان، که فرق
چندانی با زندان شما ندارد، بخش پایانی عمر خویش را سپری می کنم. در زندان،
گاه می نشینم و آرزوهای برنیامده ی انقلاب را یک به یک شماره می کنم.
قرار بود ما به یک آزادی عمیق دست پیدا کنیم. فراتر و ناب تر از دیگران.
قرار بود دیگران، با هر عقیده و مرامی که دارند، در کنار ما، و شانه به
شانه ما، حضور داشته باشند و احساس امنیت کنند. قرار بود نکبت های اخلاقی
از میان ما برچیده شود. و چهره ی جامعه ی ما را، ادب، درستی، مدیریت، رشد،
بیاراید. قرار بود جوانان ما به ایرانی بودن خود ببالند. قرار بود ایرانیان
از هرکجا به کشور خویش بازآیند، نه اینکه سیل ایرانیان ناراضی، به هرکجای
جهان سرازیر شود. قرار بود عدالت از جنس ناب علوی، آنچنان که رهبر و رهگذر
یک روستا در برابرش یکی باشند، بر ما قضاوت کند. قرار بود ما به جهانیان،
کیفیت ادب را، فهم را، علم را، درستی را، انصاف را، مدیریت را نشان بدهیم. قرار
بود آزادی، اکسیژن ما باشد. من کجا به روزی می اندیشیدم که به صورت آزادی
تیغ بکشند؟ و خانه اش ویران کنند؟ و جسم رنجورش را به زندان در افکنند؟ و
عده ای، شیوه های شعبان بی مخی را احیا کنند و با همان شیوه ها، به جان
مردم بیفتند؟
همدمم،
سی و دو سال از عمر من و تو، در این انقلاب گذشت. من اینجا در
زندانم و تو در آنجا، که زندانی دیگر است. و دست هردوی ما تهی. تهی از
رویاها و وعده های انقلاب. با همان شتابی که این سی و دو سال سپری شد،
مابقی عمر ما نیز سپری می شود. تمنای من از تو و از فرزندانمان این است که
مرا ببخشایید. و از مردمی که از امثال من آسیب دیده اند، نیز این است که
مارا ببخشایید.
حکایت من و حکایت ما، حکایت کشاورزی است که با هزار مشقت و با امید ثمری خوشگوار، به کار و تلاش پرداخته اما آفتی فراگیر، محصول او را برده و خود او را با دستان تهی به جای نهاده است.
در روزهای ملاقات، من در این سوی، در زندان بودم و تو، در آن سوی، در زندانی دیگر. من می گفتم و تو می نوشتی. این گفتن های من و نوشتن های تو، زندانبان مرا بر این داشته است تا همین ملاقات مختصر را از من و تو باز بدارند. ملالی نیست. تو که با نبودن های من خو گرفته ای، این ایام نیز بر او مضاف.
سرت سلامت نور چشمم. احساسم این است که در آینده ای نزدیک، فرصت های ما با شتاب از کف می روند. چرا که دروغ، تزویر، بی عدالتی، ابزار حتمی فروپاشی اند. نعمت های خداوند یک به یک از ما دریغ خواهد شد، و زمان، به زیان ما از دست خواهد رفت. وقتی در جامعه ای عدالت نباشد، چرا ثروت باشد؟ چرا باران باشد؟ چرا آفتاب باشد وقتی مردمان یک جامعه، به انشقاق درافتند، چرا آلودگی سراپای مارا نیالاید؟
خودت را و فرزندانمان را برای روزهای سخت اما روشن مهیا کن.
می بوسمت.
فدای تو
محمد نوری زاد / زندان اوین
عشق ، هوس ، نفرت ، انتقام - 2 ( فرهنگی اجتماعی )
حالا که مجبورم به خاطر مطول شدن پاسخم[1]، اون رو در صفحه اصلي بنويسم، دوست دارم دوستان ديگه هم در اين بحث شرکت کنند. چرا که اين درد جامعه امروز ماست. قبلاً از شما ميخواهم اگر پرچانگي ميکنم بر من ببخشيد. احساس نياز به تنوير افکارم مرا به نوشتن وا داشته. بحث ميکنم فقط به خاطر اينکه بفهمم و نه براي اينکه غلبه کنم. در پرتو همين مباحثات است که زوايا و خباياي وقايع پيرامونمان به دريچه نگاه روح تشنهمان وارد ميشود. گذراننده روزمرهگيها نشويم...
به همين بهانه:
1- در جواب خانم مهرناز: من با اين واژه "مرد سالاري" مشکل دارم. نه بخاطر اينکه مرد هستم، بلکه به خاطر اينکه اينجا اصلاً مسئله مردسالاري مطرح نيست. بلکه مسئله قتل يک انسان مطرح هست. قتل اين انسان نه تنها به معني گرفتن بزرگترين حق و امتياز بشر از اونه، بلکه در اينگونه موارد يعني محروم کردن بچه اي از مادر، مهر مادر، تربيت صحيح (مخصوصاً با اين بابا) و ...
حالا من از شما ميپرسم اگر اين آقا جرأت داشت عقد نکاح ثانويه رو برملا کنه، زنش و قانون با اين مسئله چگونه برخورد ميکردند؟ در عربستان سعودي کمتر مردي پيدا ميشه که کمتر از 3 تا زن داشته باشه. آيا اونجا هم از اين اتفاقا ميافته؟ هر روز شاهد قتل و کشتار هستند؟ پس ايراد اينجا نيست. درحالي که صددرصد با تعدد زوجين مخالفم. با دليل و برهان....
در ضمن دين به مرد اجازه عشقبازي نميده. به نظر ميرسه اگر ميخواست اين کارو بکنه بايد ميگفت مردها با هرکسي که دوست داشتند بدون هيچ قيدي و بدون هيچ ثبتي ارتباط داشته باشند. بعدش معلوم نشه کي به کيه. فکر کنم اگر اينجوري بود توي جامعهاي مثل جوامع اعراب معلوم نبود چه اتفاقاتي ميافتاد، همينطور ما يا هر جامعه ديگهاي!!! دين براي جلوگيري از هرج و مرج گفته اگه ميخواي دو تا زن بگيري برو همه جا اعلام کن. اگه ميتوني و جرأت داري، يا علي. اگرهم نه، بشين سر جات. آيا اگر دين در اين مورد سکوت ميکرد، مردها سراغ هوسراني نميرفتند؟ حتي جوامع غربي هم در اينگونه موارد قوانيني دارن و هيچ چيز رو ممنوع نکردند.
در جوابي که داديد، گفته بودين "بحث من روی نحوه برخورد با یک موضوع اجتماعی ، قضاوت و داوریه. اینکه چرا در هر قضاوتی ما فقط به یک طرف حادثه نگاه می کنیم؟" باز هم تأکيد ميکنم مباحث اجتماعي با قضاوت، به هم تنه ميزنند و دو بحث کاملاً جدا هستند. در بخش اجتماعي شايد همعقيده باشيم. ولي قضاوت کارش رو درست انجام داده.
در خط زيرين باز هم دو واژه اشتباه و قتل رو هماثر دونستيد: "چرا همه از یک قاتل اسم می برن؟ چرا یک نفر محکومه به اینکه مرتکب اشتباه و گناه شده ؟ درحالیکه بیتشر از یک نفر اینجا وجود داره، یکی کننده کار بوده و یکی مسبب این اتفاق..."هردو اشتباه کردند ولي يکيشون قتل رو انجام داده.
در مورد نکته بعدي که گفتيد "وقتی که شهلا زنده بود همه از او متنفر بودن و حالا که اعدام شد همه از محمدخانی" قبول کنيم عقل جمعي کمتر خطا داره. اگر کار محمدخاني شرمآور بود، کار شهلا به طريق اولي شرمآورتر بود. براي همين هم هست که ذهن جمعي ابتدا متوجه شهلا و سپس به سمتي که شما ميخواهيد متوجه ميشه.
و اما در مورد اين که گفتيد "این بهترین حالتی بود که اتفاق افتاد هر دو زن از بین رفتن، یکی با قتل و یکی با اعدام"ولي من معتقدم اين بدترين اتفاقيه که ممکن بود بيفته!!
سر آخر درمورد کنترل رفتار، نميدونم چرا اصرار داريد که ناصر محمدخاني میتونست با کنترل رفتار خودش شاید جلوی این حادثه رو بگیره. اگر ناصر محمدخاني رفتارش رو کنترل ميکرد، شايد اين خانم سراغ يکي ديگه ميرفت. چون شما با تحليلهاتون دارين به اين دست آدمها مجوز ميدين که لازم نيست رفتارشون رو کنترل کنند. هر دو طرف بايد رفتار کنترل شده داشته باشند.
2- در جواب خانم مريم: من فقط يک سؤال ميپرسم: اگر ناصر محمدخاني به جرم قتل زنش اعدام بشه، عين عدالته؟ اگر هست که براي من جاي سؤال داره و اگر نيست بايد چکار کنند که عين عدالت باشه؟
بله موافقم: از ماست که بر ماست...
سر آخر با يک مثال حرفم رو تموم ميکنم. فرض کنيد شما يک ماشين کنترلي ساختين. ماشين و کنترلش رو به من ميدين و ميگين چون آدم هاي قبلي با اين ماشين بد کار کردن، ممکنه خوب کار نکنه. اگر اينطور شد، قطعه E اون رو بنداز دور و يک E جديد استفاده کن. اگر شما اين رو به من نگيد، من از روي سعي و خطا 10 تا قطعه ديگه رو عوض ميکنم ولي درست نميشه. بايد خود E عوض بشه و من با علم محدود خودم ممکنه هيچوقت از اون سر در نيارم؛ اگر من به حرف شما گوش نکنم هم همينطور ميشه و متقبل هزينههاي زيادي ميشم. شما = ايدئولوژي و به نظر من دين. من= مسئول جامعه (مثل قاضي). آدمهاي قبلي= مسئولين و قبلي جوامع (مثل قابيل). ماشين = جامعه. قطعات= مردم. کنترل = فرهنگ و مسائل اجتماعي و .... . E= خطاها و خطاکارها.
[1] پاسخ مطلب مهرناز مهديزاده - با عنوان عشق ، هوس ، نفرت ، انتقام ( فرهنگی اجتماعی ) در پنجشنبه 11 آذر1389
عشق ، هوس ، نفرت ، انتقام ( فرهنگی اجتماعی )
شهلا جاهد دیروز اعدام شد و این اتفاق واکنش های مختلفی در مردم داشت. یکی می گفت حقش بود ، یکی می گفت خوب شد قاتل باید اعدام می شد ، یکی گفت راحت شد، ... و من گفتم چه غریبانه
از دیروز احساس می کنم یه چیزی داره منو آزار می ده و اون اینکه چرا همه فقط یک نفر رو تو این قضیه می بینن؟
چرا هیچ کس از "او" حرفی نزد؟ مگه غیر از این که این قتل به خاطر عشق به یک مرد شکل گرفت؟ این انصافه که یه نفر هشت ، نه سال از روزای زندگیشو به انتظار یه جواب با ترس و دلهره و محاکمه سپری کنه؟ این انصافه که یک نفر هشت ، نه سال ، شب و روزشو پشت دیوارای سیاه و تاریک زندان با کابوس مرگ بگذرونه؟و دیگری با تکیه بر عدالت مردسالارانه جامعه به زندگیش ادامه بده؟ چرا فقط شهلا باید بار این گناه و عشق هوس آلود رو به دوش می کشیده؟ تنها به این خاطر که زنه؟ به این خاطر که از 13 سالگی عاشق بوده؟ به این خاطر که 15 سال عشقشو نگه داشته؟ به این خاطر که دیگری علیرغم تاهل به این عشق از روی هوس پاسخ داده؟ اون روزا "او" شهلا رو قاتل تصور نمی کرد ، ولی وقتی ورق برمی گرده ، وقتی معلوم می شه ادعای عشق به همسر اول دروغ بوده، وقتی همه نگاهای جامعه به "او" تغییر می کنه ، از شهلا به عنوان یک هوس یاد می کنه ولی بازم خودشو گناهکار نمی دونه! و حتی تقاضای قصاص برای شهلا رو می کنه!! چقدر مرز بین عشق ، هوس ،نفرت و انتقام باریکه!!
هیچ کس به اون دیگری حرفی نزد! هیچ کس نگفت که آقای محترم شما هم بی تقصیر نبودی، چرا؟ چون اینجا یه جامعه مرد سالاره؟ چون اینجا ریسمان عدالتش روز به روز پوسیده تر می شه؟ چون بعضی وقتا فرشته عدالت چشماشو می بنده؟ چون یه طرف ماجرا یک مرده و اون حق داره ؟ نمی دونم و جوابی هم پیدا نمی کنم. از طرفی ،کاری که شهلا کرد رو هم نمی خوام توجیه کنم ، این که مخفیانه وارد زندگی کسی دیگه بشی و کانون خانواده ای رو بهم بزنی اصلا قابل توجیه نیست ولی این اتفاق می تونست نیفته اگر "او" راه رو سد می کرد ، اگر به هوس جواب نمی داد. من نه قاضی ام و نه در جایگاه قضاوت ولی فقط دلم می خواست تو قضاوت های شخصی خودمون، یه کم منصفتر بودیم و به راحتی هرچیزی که تصمیم گیری می شه رو قبول نکنیم.
از دیروز همش یاد این شعر فروغ فرخزاد بودم:
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند ... /واز شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید/ وقتی که زندگانی من دیگر چیزی نبود ، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری/ دریافتم که باید ، باید دیوانه وار دوست بدارم/ یک پنجره برای من کافی است/ یک پنجره به لحظه ای آگاهی ، نگاه و سکوت ...
تصمیم گیری منصفانه(خودخواه نباشیم) ( فرهنگی اجتماعی )
یادمه یکی از آخرین مطالبی که تو 360 نوشتم با عنوان خودخواه نباشیم بود. الان که حدود 2 سال از اون مطلب می گذره بیشتر و بیشتر به صحت اون مطلب پی می برم.
همه ما در زندگی بزنگاه های داریم که به تصمیم گیری های کلیدی زندگی می رسیم تصمیماتی که نه تنها روند زندگی خودمون رو عوض می کنه بلکه افراد دیگری رو هم تحت تاثیر خودش قرار می ده. بسته به موقعیت یک شخص این تاثیرگذاری و سختی تصمیم گیری بیشتر می شه. مثلا اگر یک سیاستمدار باشد با ورود به یک صحنه یا خروج از آن می تواند گاه یک ملت را و حتی در ابعاد بزرگتر جهان را تحت تاثیر خود قرار دهد . یک ورزشکار باشد با رفتن به یک تیم و عدم پاسخگویی به تیم های دیگر هوادارهای تیم های مختلف رو تحت تاثیر قرار می دهد. هر کسی در این دنیا حوزه خاص خودش رو داره. ما آدم های معمولی هم همچنین.
چه خوبه وقتی به این نقاط عطف در زندگی می رسیم بیشتر فکر کنیم و بیشتر هوای افرادی که متاثر از تصمیم ما هستند رو داشته باشیم. چه خوبه واقعا خودخواه نباشیم من این حدی رو که بیان می کنم یک حد متوسط است یعنی نمی گم شخص ایثار کنه ایثار یک پله بالاتر از این حالت است. یعنی فرد اگر معتقد باشد که می تواند به دو عدد 80 و 90 نائل شود ولی با دستیابی به 90 عزیزانش تحت تاثیر قرار گرفته و متضرر می گردند بهتره به 80 رضایت بده و آنها رو در عین حال در نطر داشته باشه. یعنی حالتی بینابینی و تعادلی منصفانه. در حالیکه در ایثار طرف فدا می شود تا دیگران به نفع برسند یعنی عملا حالتی متعالی که فراتر از توان ما انسانهای معمولی است.
آری دوستان در تصمیم گیری های زندگی خصوصا تصمیمات مهم زندگی چه خوبه رویکردمون منصفانه باشه و قدری هوای کسانی که متاثر از ما هستند رو داشته باشیم به عنوان یک انسان معمولی هوای خانواده و دوستان خود و به عنوان یک انسان خاص هوای مردم دلبسته به ما رو داشته. و یادمون نره آدم با هر انتخابی یه چیزی رو به دست میاره و یه چیزی رو از دست میده مهم اینه که اونچیزی که به دست میاد انسانی تر و معنوی تر باشه نه لزوما مادی تر و پر قیمت تر. و همچنین مهم اینه که اونچیزی که بدست میاد غیر تکرار پذیرتر و اونچه کنار گذاشته می شود تکرارپذیر باشد.
یا حق
پ ن: نمیشه گفت این مطلب من بدون دلیله اما دلیل اون هر چه که باشه قائل به یک مصداق خاص نیست و دردیه که هراز چندگاه با اشکال مختلف خودش رو نشون میده.
هجرت ( فرهنگی اجتماعی )

یکی از سنت های مرسوم دینی که کمتر به اون پرداخته شده است و البته سنتی حسنه و مورد تاکید است بحث هجرت است.
شاید به اون شدتی که هجرت در اسلام تاکید شده باشد در هیچ دین و مکتبی بیان نشده باشد. بیان می شود که هرگاه دینتان مورد تهدید بود، هرگاه حریت شما لکه دار شد و هرگاه نتوانستید در یک فضا و مکان تنفس روانی مناسبی داشته باشید هجرت کنید و این از کارکردهای دین اسلامه که یک دین اینتر ناسیونالیسته. باز در اهمیت هجرت در دین اسلام همون بس که وفتی در زمان خلافت خلیفه ثانی بحث برقراری مبدا تاریخ برای اسلام بودند و با بزرگان و صحابه مشورت کردند حضرت علی(ع) هجرت پیامبر از مکه به مدینه را پیشنهاد داد و این پیشنهاد با موافقت اکثریت به عنوان مبدا تاریخ اسلام مقرر شد.(واقعه ای که نشان داد ذات دین اسلام یک دین شخص پرست نیست تا مانند برخی ادیان تولد پیامبرشان یا حتی مبعث را مبدا قرار دهند )همین هجرت پیامبر باعث شد ایشان از بن بست بوجود آمده در سالهای آخر حضور مکه خلاص شوند بن بستی که باعث شده بود ماهیت مکتب اسلام به خطر بیوفتد. اما این نکته رو یادآوری کنم که هر هجرتی لزوما مبارک نیست و موفقیت آمیز نیست. مثلا هجرت مسلمانان از مکه به حبشه کارکرد زیادی نداشت و عملا فقط یک Backup از مسلمانان که تعدادشون زیاد نبود گرفته شود.
دو نوع هجرت هم داریم هجرت درونی و بیرونی که هجرت درونی مهم تر از هجرت بیرونیه و البته سخت تر هم هست. و مثال بارز کسی که هر دو هجرت رو انجام داد مولاناست که از بلخ هجرت کردند به قونیه یعنی هجرت بیرونی و پس از آن هجرت درونی داشتند که در نهایت منجر شد به هجرت از فقه و فقاهت به عرفان و اسم ایشان را در تاریخ ماندگار کرد.
و البته مثال واقعی تر در زمینه هجرت که می توان از اون درس زندگی دنیوی رو هم تمام و کمال یاد گرفت و من بعدها مبسوط راجع به ایشان حرف خواهم زد شیخ شیراز سعدی نامدار است که سالها از شیراز هجرت کرد و مدت مدیدی از شیراز دور بود و در نهایت به شیراز برگشت و عصاره این هجرت رو با شاهکارهایش،گلستان و بوستان ظاهر کرد و این هم باز از برکات هجرت او بود.
آری دوستان در زندگی ما شاید مواقعی باشه که به بن بست می رسیم یا احتیاج به تحولی داریم که بهتره هجرت کنیم و البته هجرت درونی مهم تر و همچنین مبارک تر است و ماه مبارک رمضان فرصتی برای آغاز این هجرت.
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات برای دوستان عزیزم
پ ن۱:البته نباید از ذهن دور بداریم که در جهان امروزه اگرچه وسایل ارتباطی بسیار پیشرفت داشته است اما مباحثی مثل حاکمیت ملی و مرزهای جغرافیایی وجود دارد که اگرچه در بین برخی کشورها کمرنگ است اما هنوز یک مانع جدی در مقابل خواست هجرت است.
پ ن۲:البته به همون نسبتی که برای هجرت مدلل کارکرد مثبت گفتم هجرت بی دلیل و از سر سیری مخرب و دارای نتایج منفی است هجرتی که نه برای تحول که برای فرار از خویشتن است و متاسفانه امروز به بدل هجرت مفید تبدیل شده است.
پ ن۳:هجرت برای تحصیل هم در سنت پیامبر ذکر شده است که به دنیال علم باشید حتی اگر در چین باشد(چین دورترین سرزمین شناخته شده در زمان پیامبر بود چه بسا اگر امروز بود اسم چین با شیلی و اوروگوئه و یا کره ماه عوض می شد
)
گردهمایی هشتادی ها ( فرهنگی اجتماعی )
سلام دوستان
امیدوارم همه خوب باشید
بعد از یک وقفه در برگزاری گردهمایی فصلی، در نظر داریم گردهمایی هشتادی ها را اینبار در تاریخ 27 خرداد ماه برگزار کنیم
مکان گردهمایی متعاقبا به اطلاع شما خواهد رسید
لطفا کسانی که این اطلاعیه را می بینند با سایر دوستان هشتادی هم اطلاع بدهند
لطفا حضورتان را تا دوشنبه هفته آینده از طریق وبلاگ یا ارسال پیامک برای من یا پوریا، اعلام نمائید.
توجه شما را به یک نکته ویژه جلب میکنم: دو تن از دوستان هشتادی بعد از حضور در این گردهمایی به آمریکا و استرالیا پرواز خواهند کرد بنابراین این گردهمایی آخرین فرصت برای اخذ شیرینی از این دوستان است.
به دلیل وقفه طولانی، انتظار حضور پرشور از دوستان هشتادی را داریم
منتظر خبر شما هستیم
پ.ن: آدرس محل گردهمايي: خيابان وليعصر - بالاتر از جام جم - نبش كوچه طاهري - طبقه دوم مركز خريد - رستوران گورمه پيتزا ( جام جم سابق )
ساعت ۲ ظهر منتظر همه دوستان هستيم.
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید ( فرهنگی اجتماعی )
دوستان خوبم سلام
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید چارشنبه تا جمعه برگزار خواهد شد
مثل هرسال، در غرفه پیام امید منتظر دیدن شما هستم
زمان : 15 تا 17 اردیبهشت
ساعت: 10 الی 22
مکان: خیابان ولیعصر- پائین تر از چهارراه پارک وی - روبروی سوپر استار - سالن سپید
این فصل دیگری است
.
.
.
من در مونترال 2 (جامعه) ( فرهنگی اجتماعی )
راستش دو به شک بودم که دوستان از چنین مطالبی استقبال کنند یا نه که مطلب قبلی را روی گروه زدم و با نظر دوستان این یکی را روی وبلاگ می گذارم. در این نوشته کوتاه می خواهم خلاصه ای از مولفه های اجتماعی مونترال شامل انواع خدمات اجتماعی از قبیل بهداشت، امنیت، حمل و نقل عمومی و خدمات رفاهی و مسائلی از این دست را توصیف کنم. باز بر این تاکید می کنم که شاید این مولفه ها حتی به کل کانادا هم قابل تعمیم نباشند چرا که مونترال دومین شهر بزرگ کاناداست و طبیعتا برخی هنجارها و ناهنجاری های خاص خود را دارد که در جاهای دیگر ممکن است نباشد. پس خوشحال می شوم اگر سایر دوستانی که تجربه زندگی در جاهایی غیر از ایران را دارند نیز از تجربیاتشان بگویند. 1- مثل خیلی جوامع دیگر جامعه آرامی است، حداقل نکته ای است در جامعه که بخواهد ذهن کسی را مشغول کند و در نتیجه ذهن مشغولی های مردم به زندگی روزمره شان خلاصه می شود. سیاست آنقدر کمرنگ است که باورتان نمی شود. نشان به این نشان که در تلویزیون برای دیدن اخبارشان در قسمت های دیگر و بین سریال ها تبلیغ پخش می کنند و بدتر از آن اینکه اینجا بازار روزنامه تقریبا تعطیل است. کلا دو روزنامه من بیشتر نمی شناسم که آنها را هم مجانی سر راهت پخش می کنند و هیچ کس هم نمی گیرد. تازه همان ها هم بیشتر از سیاست از اقتصاد و خبرهای اجتماعی نوشته اند. 2- امنیت بالایی حاکم است، بدین معنا که جرم و جنایت کم است. این موضوع را اینجا خیلی بیشتر حس می کنی وقتی خانم باشی. به نظر من امنیتش البته نه به دلیل پلیس که بیشتر ریشه در توسعه یافتگی اقتصادی و فرهنگی دارد، یعنی کلا زمینه جرم و جنایت اینجا کم است. اتفاقا در چند مورد پلیس اینجا را دیده ام که اصلا خوب عمل نمی کند و چه بسا پلیس ایران بخاطر درگیری بیشتری که با جرم و جنایت دارد قوی تر از اینجا عمل می کند. البته این امنیت صد در صد نیست و مثلا اینکه صبح که از خانه بیرون میزنی تعجب نمی کنی اگر ببینی شیشه ماشینی که شب کنار خیابان پارک شده بوده شکسته اند و چیزی از داخل ماشین برداشته اند. یا اگر دوچرخه داری که البته اینجا وسیله حمل و نقل رایجی است حتما باید خوب قفلش کنی و حتی اگر کورسی باشد و چرخ جلو را قفل نکرده باشی نباید تعجب کنی اگر صبح دیدی چرخ جلویش را برده اند یا حتی زین دوچرخه را. 3- خدمات بهداشتی تا حدود زیادی رایگان است و بیمه ها بسیاری از بیماری ها و حتی عمل جراحی را پوشش می دهند و نباید پولی بابتش بپردازی و البته از کیفیت بالایی هم برخوردار است. بدترین قسمتش این است که صف انتظار خدمات بهداشتی وحشتناک است مگر اینکه اورژانس خاصی داشته باشی. برای یک ام.آر.آی که در ایران مثل عکس انداختن معمولی راحت و ارزان است اینجا باید یا 6 ماه در صف باشید و یا فکر کنم حدود 600 دلار برای آزادش بپردازید. یکی از دوستانم به همین دلیل پایش را بدون این عکس عمل کرد. اگر سرما خورده باشید یا دلتان درد گرفت و از این بیماری هایی که ما در ایران هر روز برایشان دکتر می رویم، اینجا دکتر نروید سنگین ترید چون هیچ کاری نمی کند و حتی یک چرک خشک کن هم نمی دهد و باید صبر کنی تا خوب شود. بیماری ات جدی تر هم که باشد یک آزمایش برایت می نویسد و تا نتیجه اش بیاید باید صبر کنی و اگر درد داری تحمل کنی. خدا نکند بیماری ناگهانی بگیری که بخواهی بدون وقت قبلی دکتر بروی، فکر کنم میانگین زمان انتظار در بهترین حالت هم بالای 3 ساعت است، 6، 7 ساعت بسیار شنیده ام. یکی از دوستان کسی را دیده بود که چاقو در دستش بود و برای دکتر ساعت ها در صف ایستاده بود. از طرف دیگر هم کیفیت خدمات بالاست و مثلا دوست من که تاندون پایش را عمل کرده بود از همان روز عمل می توانست راه برود. خلاصه آنکه اگر اینجا کار اورژانس با دکتر نداشته باشی خدماتش خوب است اما خدا روزی که کار اورژانس داشته باشی نیاورد. 4- حمل و نقل عمومی مترو است و اتوبوس و تقریبا با آن همه جا میشود رفت. مثل اغلب کشورها گران است (به نسبت ایران) اما خدماتش خوب است. یک بلیط تک سفره که با آن می توانی کل سفرت را بروی (حتی با مترو و اتوبوس عوض کردن) می شود 2.75 دلار و بلیط ماهانه 70 دلار (البته برای دانشجویان و دانش آموزان زیر 25 سال حدود 25 دلار است). علاوه بر مترو اتوبوس ها هم زمان بندی دارند و چون ترافیک ندارند این زمان ها قابل اعتماد است. در 80% مواقع جا برای نشستن در مترو و اتوبوس هست و خیلی شلوغ نیست و طبیعتا این به دلیل جمعیت متناسب شهر هاست. از ساعت 8و یا 9 شب که می گذرد فاصله آمدن اتوبوس معمولا تا نیم ساعت هم میرسد. در کل قیمت و خدماتی که می دهند تناسب معقولی با هم دارند. 5- طبیعی است که هزینه همه این خدمات اجتماعی و درمانی و امثالهم را مردم با مالیاتی که می پردازند می دهند. مالیات واقعا بالاست و هرچه درآمدت بالاتر می رود به شدت افزایش می یابد و این روش به طرز جالبی فاصله طبقاتی را کم کرده. پول دار شدن بسیار مشکل است و در عین حال حداقل های رفاه خیلی بالا. موقع خرید هر کالایی 13% مالیات به آن اضافه می شود و موقع گرفتن حقوقت هم بسته به حقوقت درصدی مالیات می دهی. اینجا حقوق و درآمد را سالیانه حساب می کنند، اگر سالی کمتر از 25 هزار دلار بگیری زیر خط فقر محسوب می شوی و دولت انتهای سال قسمت اعظمی از مالیاتی که داده ای را برمی گرداند و حتی برخی هزینه های حمل و نقل عمومی و نگهداری بچه یا شهریه دانشگاه و امثالهم را تا درصدی (نه بطور کامل) را به تو بازپرداخت می کند. از طرف دیگر هم اگر بالای 120 هزار دلار درآمد داشته باشی چیزی حدود نیمی از آن بایت مالیات کسر می شود. سرجمع که حساب می کنی تفاوت چندانی بین فقیر و غنی نیست. دیگر نمی دانم چه چیزی از قلم افتاده باشد، فقط سعی کردم در چند پاراگراف دیدی کلی از شرایط اجتماعی جایی مثل مونترال به دست دهم که نقاط مثبت و منفی آن را بپوشاند. مخلص همه دوستان
جمعه اي تلخ با تسويه حساب ( فرهنگی اجتماعی )

خب تقريبا همه ميدونند كه فيلم هاي تهمينه ميلاني در مورد مشكلات زنان در جامعه ماست. خيلي ها اسم فيلم هاي ميلاني را فمينيستي مي گذارند بعضي ها هم انتقادي و اجتماعي ....
قبل از ديدن فيلم اظهارنظرهاي مختلفي راجع بهش شنيده بودم. فيلم مزخرف، فيلم تكراري، فيلم خوب، فيلم انتقادي تند، فيلم عالي و ......
چند بار گريه كردم .... دلم واقعا سوخت .... دردم گرفت از ديدن درد .... دردهايي كه اطرافمون هستند و ميبينيمشون .....
اين فيلم تلخي هاي زيادي رو كنار هم جمع كرده بود .... اما موضوع اين بود كه حقايق تلخي بودند نه تلخي هايي كه زائيده يك ذهن باشند
حقايقي كه شايد توي زندگي من نباشه شايد توي زندگي شما نباشه اما قطعا توي جامعه ما هست
چهارشنبه سوری ( فرهنگی اجتماعی )
به آخراي سال كه نزديك ميشيم ، من هميشه ياد روزاي كودكي ام مي افتم. چقدر هيجان داشتم كه سال زودتر تموم بشه. 19-20 سال پيش ،شباي چهارشنبه سوري ، با بچه هاي فاميل ، تو خونه قديمي و بزرگ مادربزرگ جمع مي شديم و تو حياط پر از درختش دور حوض يه آتيش بزرگ روشن مي كرديم و از روش مي پريديم . خطرناك ترين وسيله اون شب هم چند تا فشفشه بود كه روشن مي كرديم!!!! و خلاصه يه شب خوب بي خطر رو كنار هم مي گذرونديم .هرچي بزرگتر شديم ، مشكلات و مسائلمون هم با ما ها بزرگ شد و ديگه كسي وقتي براي اين دور هم بودن ها نمي ذاشت و الان هم كه ديگه نه مادربزرگي هست و نه خونه قديمي و حياطي كه بخوايم آتيش روشن كنيم و شبي رو كنار هم بگذرونيم. فقط خاطرش مونده . حالا به اجبار تو خونه مي مونيم و به صداي نا هنجار ترقه ،سيگارت، TNT، بمب و نارنجك !!!! و... گوش مي ديم
ديگه چهارشنبه سوري يه شب خوب و خوش و بي خطر نيست ، اصلا ديگه كسي به چهارشنبه سوري به عنوان يه جشن نگاه نمي كنه، بلكه بيشتر تبديل به يه شب خطرناك شده ، اون قدر كه حتي اداره ها ،بانك ها و ... زودتر تعطيل مي كنند تا از خطر در امان باشن . انگار قرار جنگ بشه !
اين چيزا رو كه مي بينم مدام يه سري سوال تو ذهنم تكرار ميشه : چرا به اينجا رسيديم؟ چرا رسومات ما رنگ و اعتبارشون رو دارن از دست مي دن؟ گناهش رو بايد گردن كي بندازيم؟
ما (ايراني ها ) مردم بي فرهنگ ، بي ريشه و بي اصالتي نيستيم. پشت هر رسم و رسوم و آيينمون هم كلي داستان و حكايت و دليل وجود داشته. افسوس كه تو اين 18-19 سال كه درس خونديم تو هيچ كتاب درسي ذره اي از اين فرهنگ و آيين رو به ما نشون ندادن.
بنابراين تنها يه جواب تو ذهنم براي سوالام تداعي مي شه : " از ماست كه بر ماست".
برای سالگرد انقلاب و وبلاگ ( فرهنگی اجتماعی )
هر ساله در ایام انقلاب سعی می کنم پستی راجع به این ایام بنگارم امسال نیز سعیم بر این بود تا مطلبی بزنم اما هرچه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم مطلب صرف سیاسی بنویسم اما ناگهان موضوعی مثل یک جرقه به ذهنم رسید و بر خودم واجب دونستم اون رو در وبلاگ بزارم مطلبی انتقادی(قابل توجه خانم فتوره چی
) اما نه به حکومتها و سیاستمداران که به مردم ایران.
شاید این جمله ها بگوشتان آشنا باشد:
· یادش بخیر دوران قبل انقلاب چقدر مردم خوشحال تر بودند چه اوضاعی بود....
· یادش بخیر زمان امام(ره) چه صفایی بود چقدر امام به آدم آرامش می داد اگرچه جنگ بود ولی زندگی یه صفای دیگه ای داشت.
· یاشد بخیر دوره آقای خاتمی اگرچه خوشکسالی بود و در 2 سال اول نفت رو 8 دلار از ما می خریدند ولی خیلی وضع بهتر بود،عزت داشتیم تو دنیا، کسب وکار یه رونق دیگه ای داشت روزنامه ها آزاد بودند.
این دیالوگها در جاهای مختلف به گوش اکثر شما آشناست ، من حتی می خوام یه ذره عقب تر برم و از دیالوگ نسل های قبل بگم و اونا رو بازسازی کنم:
· (حدود سالهای 1300) یادش بخیر دوران اوج مشروطیت چقدر مردم ایران سعادتمند تر بودند این قزاق چکمه پوش نبود به مردم زور بگه
· (بعد از شهریور20)یادش بخیر دوران رضا خان حداقل مردم امنیت داشتند
· (بعد از کودتا28 مرداد) یادش بخیر دوران مصدق چقدر آزادی داشتیم چقدر اون بنده خدا رو اذیت کردیم.
این حرفها یک وجه مشترک دارند و اون حسرت نسبت به گذشه و فرصتهای از دست رفته است. مردم ایران در طول تاریخ استاد عدم استفاده از فرصتها و خراب کردن فرصتها هستند ارزش چیزهایی رو که داشتند نمی دونستند و حافظه تاریخی ضعیف باعث شده که مکررا دچار این مشکل شوند. این مشکل در فرهنگ ما ایرانیها نهادینه شده اگر باور ندارید یک مثال می زنم:
تا حالا فکر کردید چرا غربیها نسبت به از دست دادن عزیزانشون خیلی شیون راه نمی ندازن؟ وقتی بچه بودیم می گفتن اونا دین و ایمون ندارن.اونا مهر و عاطفه نمیدونن چیه و....... اما هیچکدام از این حرفها درست نیست اونا بر عکس ما تا زمان زنده بودن عزیزانشون قدر اونا رو میدونن قدر در کنار هم بودن قدر زندگی توامان با هم. قدر لحظه به لحظه فرصتی که خدا به اونا داده رو می دونن از این رو وقتی عزیزی رو از دست میدن ناراحت میشن.اشک میریزن اما شیون راه نمیندازن چون حسرتی ندارن چون اگه به عقب برگردن همون رفتار رو دارن . اما ما تا یک عزیزی رو از دست میدیم تازه می فهمیم که چه چیزی رو از دست دادیم فرصت با هم بودن که به سادگی از کنارش گذشتیم فرصت لذت بردن از زندگی توامان.
آره دوستان اطاله کلام نمی کنم. ما ایرانیها چه به صورت اجتماعی و چه فردی استاد خسران و از دست دادن فرصتها هستیم حاضر نیستیم کمی از خودخواهی های خودمان کم کنیم.قدری هزینه با هم بودن رو پرداخت کنیم و بسادگی از موهبت در کنار هم بودن از موهبت داشتن یک حکومت و دولت نسبتا موفق بگذریم و اونجاست که خدا خیلی خوب جوابت رو میده جوابی که حسرت بر دل آدم می گذاره حسرتی که بی بازگشته و ای کاش در زندگی اجتماعی و سیاسی قبل از اون چاره می کردیم قبل از اینکه کودتای 28 مرداد بشه قدر مصدق رو می دونستیم قبل از اینکه امام(ره) فوت کنه قدر نفس مسیحایش رو می دونستیم و قبل از اینکه دولت خاتمی تمام بشه قدر دولتش رو می دونستیم. و در زندگی فردی قبل از اونکه کسی رو از دست بدیم (چه فیزیکی چه روانی).قبل از اینکه یک جمعی رو از دست بدیم قدر اون رو می دونستیم تا بعدها با شیون و آههای سوزناک حسرت نخوریم.
یا حق
پ ن۱: اشتباه نشه من هم جزو همین مردمم این تلنگر اول به خودم است.
پ ن۲: عبارت هزینه با هم بودن رو از کاوه یاد گرفتم اصطلاحی زیبا که در پاسخ دوستانی که در یک جمع و پس از خوردن شام بودیم بکار برد زمانی که آنها از دنگ بالا گله داشتند. ای کاش هزینه با هم بودن و رفاقت همیشه اینقدر پایین بود(یعنی مادی بود)
پ ن۳:بعدها برخی از دوستان در کنار آه حسرتی که می کشن یک فاتحه ای هم برای اموات ما بفرستن که"یادته خبات اون موقع ها می گفت اینقدر ساده و تکرار پذیر به داشته های ارزشمندمون نگاه نکنیم ولی ما گوش نمی کردیم"
پ ن۴: جدیدا این جمله تکراری رو از خیلی از آدم های دور و بری خودم می شنوم:هیچ کس مشکلات من رو نداره. هیچ کدومتون مشکلات من رو ندارین. اگه یه ذره از مشکلات من رو می دونستی چیه این رو نمی گفتی. جملاتی تکراری از آدم های مختلف. آدم هایی که حاضر نیستند هزینه با هم بودن رو بپردازن و یا با هم بودن رو خیلی کم ارزش می دونن اما محک روزگار و زمان، به شهادت تاریخ آدم های خودخواه را متنبه خواهد کرد.
دراگون های کارآفرین ( فرهنگی اجتماعی )

احتمالا تابحال تاک شو (Talk show) های معروف زیادی دیده اید اما شو Dragons Den را بعید می دانم دیده باشید. برنامه فوق العاده ای است که اولین بار در ژاپن در سال 2001 ساخته شد و بعد ها به مرور کشورهای مختلف چنین برنامه تلویزیونی را برای خود راه اندازی کردند و تا به امروز حدود 17 کشور دنیا نسخه وطنی آن را تولید می کنند.
هدف این برنامه ترویج فرهنگ کارآفرینی در بین مردم است و فکر می کنم به بهترین نحو این کار ا انجام داده است. ساختار این برنامه اینگونه است که افرادی که ایده ای برای تولید محصولی یا ارائه خدماتی دارند یا هر طرحی که جنبه درآمد زایی داشته باشد، یک نمونه از طرح خود را آماده می کنند و در این برنامه حاضر می شوند و آن را در این برنامه جلوی تعدادی سرمایه گذار (که دراگون نامیده میشوند) ارائه می کنند و با پیشنهاد درصد مشخصی از سهام تولید این محصول در قبال مبلغ مشخصی پول شعی در جلب نظر دراگون ها می کنند. جالب اینجاست که این سرمایه گذاران هم دسته کمی از دراگون ندارند و از بزرگترین سرمایه داران و بیزنس من های کشور هستند و خیلی جدی صاحب ایده را به چالش می کشند و به این راحتی روی طرحی سرمایه گذاری نمی کنند. هفته پیش یکی از هم دانشگاهی ها 15% از طرحش را به قیمت 75 هزار دلار در همین برنامه فروخت. این برنامه آنچنان تاثیر گذار است که هر آدمی را برای دنبال کردن ایده هایش تحریک می کند. حتی برای تاثیر گذاری بیشتر گاه نتایج سرمایه گذاری های گذشته در همین برنامه را دنبال کرده و پخش می کند و به این برنامه رنگ واقعی تری می زند.
قول می دهم شما هم اگر یکبار این برنامه را ببینید مثل من عاشقش می شوید. نسخه کانادایی این برنامه را می توانید اینجا (www.cbc.ca/dragonsden)ببینید. حالا مقایسه کنید با برنامه های کارآفرینی خودمان!
پ.ن1: جناب نسایی سنت حسنه موسیقی وبلاگ را احیا کردند. منتظر موسیقی های پیشنهادی سایر دوستان هستیم.
پ.ن2: همین روزها وبلاگمان چهار ساله می شود، همان بنایی که خیلی ها فکر نمی کردند به سالی نرسیده خراب شود. تولدش مبارک همه مدیران هشتادی و غیر هشتادی دانشکده مدیریت باشد :)
گریزی بر مدل مشتری یابی کاتلر ( فرهنگی اجتماعی )
گریزی بر مدل مشتری یابی کاتلر
از زمان راه اندازی وبلاگ 2 تا مدل در حوزه روابط انسانی ارائه داده ام(1_ مدل مواجهه با مشکل در سال85 و دیگری مدل ازدواج در سال 86)اما با مطالعه بیشتر و صدالبته مداقه در کتاب marketing management کاتلر و مدل مشتری یابی به حوزه جالبی از روابط انسانی که همان دوست یابی یا طبقه بندی روابط پی بردم.
مدل مشتری یابی کاتلر:
|
مرحله اول |
مرحله دوم |
مرحله سوم |
مرحله چهارم |
مرحله پنجم(عالی) |
|
مشتریان مرتبه اول |
مشتریان مجدد |
مشتریان طالب |
مشتریان هواخواه |
شرکا |
مشتریان غیر فعال
مدل روابط انسانی نسائی:
|
مرحله اول |
مرحله دوم |
مرحله سوم |
مرحله چهارم |
مرحله پنجم(عالی) |
|
دوستان مرتبه اول |
دوستان سلام علیکی |
دوستان گرم |
دوستان صمیمی |
دوستان استراتژیک |
خارج از مدار دوستی
تذکر: در میان دوستان استراتژیک یکی از دوستان بیشتر از همه به انسان نزدیک می شود که من این دوست را اصطلاحا یار غار می نامم.این دوست استراتژیک که یک سر و گردن از سایر دوستان بالاتر است می تواند دارای خاصیتهایی از این قبیل باشد1 _ سطح نزدیکی به بالاترین حد ممکن می رسد یعنی حتی رازهای مشترک خواهند داشت 2_ سطح ارتباطات خانوادگی نیز به بالاترین حد نزدیکی خواهد رسید 3_نه تنها برای خانواده های هم شناخته شده اند بلکه سایر اقوام درجه یک نیز یار غار را می شناسند) و این یار غار نمی تواند بیش از یک نفر باشد اگرچه اینچنین ادعایی وجود داشته باشد و کسانی که به 2 یا بیشتر معتقدند در واقع خاصیت دوستان استراتژیک رو برای آنها می شمارند.
تفاوتهای مدل مذکور با مدل کاتلر:
1_حرکت عکس در مراحل ممکن و بلکه معمول است اما هرچه به مراحل بالاتر می رسیم سخت تر می شود اما تعدیل رفاقت از کنار گذاشتن رفاقت بیشتر است در حالیکه در بحث مشتری عملا امکان تعدیل وجود ندارد و مشتریها با بوجود آمدن عامل نارضایتی بجای کاهش سطح روابط کلا رابطه را قطع می کنند.
2_ در مدل کاتلر اشاره ای به یار غار نشده است در حالیکه در دوستی این قضیه بحثی معمول و واقعی است و اگر آقای کاتلر بیشتر بررسی می کرد می دید که علی الخصوص در بازاریابی صنعتی چیزی به نام یار غار وجود دارد، آن را اضافه می کرد اگرچه شاید در کسب و کار خیلی مطلوب نباشد و سطح ریسک را بالا ببرد اما در واقع هست.
تذکر: شاید مهمترین عامل در تعدیل دوستی و گاه حذف دوستی از بین رفتن عامل اعتماد (trust) باشد زیرا سایر عوامل فقط می تواند بر رابطه تاثیر آنی و جزئی بگذارد.
کارکرد:اگر ما این مدل را بکار ببریم اولین خاصیت آن امکان طبقه بندی رفاقتها ودوستیهاست از این رو هم بهتر portfolioدوستان خود را می شناسیم هم انتظاراتمان از هر طبقه بر اساس و یژگیهای آن طبقه شکل خواهد گرفت و خیلی از سوءتفاهمات در سایه این دانش از بین خواهد رفت.
پ ن1:مدل مذکور یک مدل تجربی است که ممکن است اشکالات فراوانی داشته باشد اما برای کمک به ایجاد یک بینش آغاز خوبی می تواند باشد.
پ ن2:این مدل را به شکل هرم هم می توان نمایش داد.
*اقتباس با ذکر منبع بلامانع است![]()
مهم ترین درس امام حسین(ع) برای روزگار ما ( فرهنگی اجتماعی )
قیام امام حسین(ع) از زوایه ها ی مختلفی قابل بررسی است ولی متاسفانه آنچه در طول اعصار مشاهده کرده ایم بیشتر افسانه بافی و بسنده کردن به شور بی شعور بوده و جوهر این قیام نتوانسته شکافته شود(معدود تلاشهای اشخاصی چون شهید مطهری هم بعدها با رحلت آنها ادامه پیدا نکرد).اگر تاریخ صدر اسلام خصوصا مربوط به قیام ایشان را بررسی کنیم به نکات نابی دست پیدا می کنیم اکنون سر خط ملاحظات آن ایام را براساس تواریخ معتبر خصوصا یکی از نزدیکترین تاریخ ها به زمان حضرت یعنی تاریخ طبری بررسی می کنیم:
1. امام حسین(ع) ابتدائا قصد قیام بر علیه یزید را نداشت و صرفا با عدم بیعت اعتراض خود را نشان داد(این شیوه توسط 3 نفر دیگر نیز در پیش گرفته شد: پسران شیخین عبدالله بن عمر وعبدالرحمن بن ابوبکر و همچنین عبدالله بن زبیر).
2. فشار برای دریافت بیعت اجباری و دعوتنامه های متعدد از طرف مردم کوفه ایشان را ترغیب به خروج از مدینه به بهانه حج و سپس عزیمت به سمت کوفه کرد
3. درکوفه ابن زیاد(حاکم جدید کوفه) اکثر کسانی را که دعوت نامه به امام نوشته بودند را تطمیع وتهدید کرد واکثر دعوت کنندگان وبیعت کنندگان دعوت خود را جز معدودی (هانی و..)پس گرفتند .
4. مراتب به اطلاع امام حسین(ع) می رسد وایشان با اطلاع واطمینان از این قضیه اعلام می کنند اگر اینگونه است پس من به مدینه بر می گردم.
5. ابن زیاد اعلام میکند خیر حالا که تا اینجا آمده ای می بایست به زور هم شده بیعت کنی.
6. امام حسین(ع) تصمیم خود را می گیرد و مرگ را به زندگی با ذلت ترجیح می دهد و همراه عزیزترین کسانش شربت شهادت را می نوشد.
سر خط های بالا چند نکته مهم در خود دارد:
1. امام حسین می دانست در اقلیت است و اکثر مردم(اگر چه به ناحق)ولی با یزیدیان هستند پس بر خلاف اظهار نظر برخی جاهلین در ابتدا انتحار نکرد.
2. اگرچه ایشان در اقلیت بود اما دلیل نمی شد که ایشان ذلت را به تن بخرد از این رو با یزید بیعت نکرد یعنی از حداقل ابزارهای خود بهره جست و به حاکمیت یزید مشروعیت نداد اگرچه حتی حکومت یزیددر ظاهر مقبولیت داشت.
3. امام حسین(ع) وقتی دعوت عده ای از مردم را دریافت کرد آن را بی پاسخ نگذاشت و به آن لبیک گفت.
4. همین امام حسین(ع) زمانی که فهمید اکثر دعوت کنندگان دعوت خود را ( اگرچه بر اساس ضعف نفس) پس گرفته اند قبول کرد که به مدینه برگردد و خود را اگرچه محق بود و حق می دانست بر آنها تحمیل نکرد.
از مرقومه ناقص من و خلاصه آن می توان نکته های متعددی دریافت کرد اما بهتر اینه در هر زمان مهم ترین درس را مرور کنیم مهم ترین درس امام حسین(ع) از نظر حقیر این است:
در هیچ زمانی و با هر شرایطی مسئولیت شخصی از انسان ساقط نمیشه و با هیچ بهانه ای نمی توان از زیر آن شانه خالی کرد حال هر کس با هر توانایی که دارد: الله لا یکلف نفسا الا وسعها.یکی با قلم یکی با نفی پیشنهاد شرکت در ظلم.یکی با انتقاد رو در رو. هر کسی با هر وسیله ای..مبارزه امام حسین(ع) فازی بود زمانی با بیعت نکردن.زمانی با خروج بر خلیفه غاصب زمانی با قیام وشهادت و... پس بر اساس شرایط می بایست نوع مبارزه فرق کنه ولی در هیچ شرایطی مسئولیت شخصی ساقط نخواهد شد.
یاد امام حسین(ع) وخانواده فداکارش رو گرامی می داریم و برای فرزندان هم نامش آرزوی موفقیت می کنیم.
پ ن1: یادآوری کنم که شور وشعور دو بال یک حماسه اند و هیچکدام نباید آسیب ببینند اما هیچوقت جوهره یک موضوع و واقعه نباید فدای حاشیه ها و تحریف ها شود.
معرفی کتاب ( فرهنگی اجتماعی )
شاید بسیاری از دوستان توقع داشته باشند اگر قرار باشد کتابی را معرفی کنم از تاریخ معاصرباشد زمینه ای که بیشتر حوزه مطالعاتی من رو در برداشته یا اگر قرار باشد از نویسنده ای بگویم بی اختیار اسامی همچون آبراهامیان،نیکی کدی،استمپل و.. باشه اما نه .....کتابی را که خدمت دوستان معرفی می کنم کتابی است با عنوان Funny in Farsi نوشته خانم فیروزه جزایری دوما که ترجمه فارسی آن با عنوان عطر سنبل عطر کاج در ایران انتشار یافته است. کتاب را می توان خاطره نویسی طنازانه نامید.
فیروزه سال 1350 در حالی که بیشتر از 7 سال نداشته به خاطر کار پدرش عازم امریکا میشه و غیر از وقفه ای دو ساله باقی عمر رو در امریکا گذرونده .ذهن خلاق فیروزه و حافظه قوی اون باعث شده که داستانهای اون آدم رو جذب خود بکنه و با وجود درون مایه طنز اون خیلی از واقعیتهای فرهنگ آنگلوساکسونی رو و تو اون میشه مشاهده کرد و دید اونها به ایران خصوصا قبل و بعد از انقلاب رو تا حدودی ترسیم میکنه.
استواری و یکپارچگی خانوادگی ایرانی(البته خانواده های اصیل و نه از گذشته خود بریده) و اعتماد به نفس بالای اون در ایرانی بودنش(با وجود فضای بعضا منفی) وهمچنین اذعان به گوشه های مثبت فرهنگ کشور میزبان ما را بیش از پیش به روایت فیروزه جزایری جذب میکنه و تا آخر ما رو با خود میکشونه.
اینکه برای خیلی ها ممکنه در طول زندگی وقایع و داستانهاتفاق افتاده باشه اما برداشت هنرمندانه از واقعه تخصصی هستش که خانم جزایری به خوبی از پسش بر اوده و اصطلاحات و تمثیل های زیبایی که بکار می بره گاه تا ساعتها من رو می خندوند بدون انکه هجو امیز باشه و بدون اونکه بی احترامی توش باشه و بدون لودگی.
مثلا این تمثیل زیبا و بامزه رو که را جع به فضولی زنهای فامیلش نسبت به بینی اش میگه رو ببینید:"آنها بر کار نظارت بر دماغ ادامه دادند، و رشد بینی من را همانطور پیگیری می کردند که دلال ها سهام وال استریت رو دنبال می کنند".
کتاب مذکور تا به حال به چاپ هفدهم رسیده و انتشارات نشر قصه اون رو منتشر میکنه.
پ ن:به دلیل اینکه کتاب رو هدیه گرفتم از امانت دادن اون معذورم بر من ببخشایید
.البته حتی به هدیه دهنده هم نمیدم خیالتون راحت![]()
هنرمند ( فرهنگی اجتماعی )
امروز شخصی رو دیدم که یک هنرمند بود
یک عکاس، یک فیلمساز، یک گرافیست، یک موسیقی دان ......
او به گفته خودش همه این ها بود
در طول ملاقات، او ضمن نشان دادن کارهایش به تعریف از خود و کارهایش پرداخت
در تمام مدت از پروژه های بزرگی که به اشخاص و دولت های بزرگ دنیا پیشنهاد داده بود صحبت کرد اما .....
نکته این بود که هیچ کدام از پروژهایش پذیرفته نشده بود .......
تعداد زیادی از افرادی که آنجا بودند حس بدی پیدا کردند از اینکه او مدام از خودش و کارهایش تعریف می کرد..
اما حس من چیز دیگری بود
اون آدم به نظر من یک شکست خورده شکست ناپذیر اومد
اون آدمی بود که به کارهای خودش اعتقاد داشت
با علاقه از کارهایش صحبت می کرد و با اعتقاد
اما ........... دیگران کارهایش را نمی پذیرفتند
یاد داستان پیرمردی افتادم که غذایی را که برای اولین بار با مرغ درست کرده بود به چند هزار رستوران دار نشان داد اما هیچ کدام نپذیرفتند
اما وقتی صاحب یک رستوران کار را پذیرفت، بعدها نتیجه اش رستوران های زنجیره ایه KFC شد .........
تنها نكته جالب در اين داستان براي من اعتقاد قوي آن پير مرد به كارش بود
.
.
قضاوت نمی کنم که او چه جور آدمی است، قضاوت نمی کنم که کارهای هنری وی چه ارزشی دارد
تنها احساس می کنم تحسین برانگیز است که دیگران کارت را رد کنند اما تو با اعتقاد کاری را كه به آن عشق می ورزی دنبال کنی
همین.
دردی و نکته ای از سر دوستی ( فرهنگی اجتماعی )
ما انسانها یکسری حق ها داریم و یکسری حق ها رو نداریم من اینبار می خوام از یک حقی که نداریم ولی مکرر از اون استفاده می کنیم نام ببرم واون قضاوت کردنه.براحتی و بدون هیچ مجوزی راجع به دیگران قضاوت می کنیم و بر پایه اون قضاوتمون حتی نتیجه گیری هم می کنیم فارغ از اونکه قضاوت کردن کار سختیه ولی با وجود این اگه حتی این حق هم به ما داده بشه مستلزم داشن اطلاعات کافی و مکفیه. ماها چطور بدون اینکه به ابعاد چیزی آشنا باشیم بدون اینکه بدونیم بر شخصی چه گذشته راجع به اون قضاوت کنیم؟آیا نمی ترسیم از دایره انصاف خارج بشیم؟
چند وقت پیش به صورت اتفاقی فیلم مربوط به سخنرانی عزیزی رو می دیدم که بنا بر مشی و روش خاصی که داره با تومانینه و آرام صحبت می کرد اما به ناگاه دیدم با عبارت " دردمندی تو حرفهاش نیست" مواجه شده . خیلی بهم برخورد نه اینکه اون برای من قهرمان باشه و با این حرف قهرمان من ترک خورده باشه(که البته برای من عزیز هست اما قهرمان نیست) بلکه به اینکه ما چقدر ساده راجع به دیگران قضاوت می کنیم که دردمند نیست که تو حرفهاش درد نیست. ما چه می دونیم بر او چه گذشته و در چه حالیه؟آیا دردمندی اینه که طرف شیون راه بندازه؟و.... شاید حرفها و حتی فحشهایی رو آدم یه وقتهایی بشنوه ولی ناراحتی نداشته باشه اما از یکسری اشخاص انتظار بیشتری میره و یا به قول شیخ شیراز:
از دشمنان برند شکایت به دوستان گر دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
واقعا یک توصیه دوستانه و اول به خودم این توصیه رو دارم و اون اینکه هیچوقت به خودمون اجازه ندیم راجع به کسی قضاوت کنیم و اگر مجبور شدیم حداقل بر اساس ظواهر و بدون اطلاع کامل و سریع قضاوت نکنیم.
یا حق
پ ن۱ :ابهام موجود در مطلب را بر من ببخشید
پ ن۲:اصل مطلب پاراگراف اول است و پاراگراف بعدی بیشتر دغدغه نوشتن مطلب است.![]()
عامل سوم ( فرهنگی اجتماعی )
عده ای بر این باورند که ماجراهای در حال وقوع در ایران در واقع جنگ قدرت بین دو قطب اصلیه (که دو فرد عالی رتبه نظام هستند) و مردم نیز در این میان با نسبت خاصی تقسیم شده و به هوادارن هر یک از دو قطب مبدل شدند. در واقع اگرچه در جریان پیش از انتخابات و در دیدگاه های کاندیداهای مستصوب شده می شد طیف متنوع تری از دیدگاه ها رو مشاهده کرد و قضیه کاملاً دو قطبی نبود اما در شرایط فعلی به نظر می رسه که تمامی نیروها در دو قطب سامان پیدا کردند و این سامان یافتگی یا از روی آگاهی و یا بصورت ناآگاهانه از سوی مردم تقویت شده. در واقع به قول مصطفی مردم آگاهانه یا ناآگاهانه مقابل مردم قرار گرفتند و در صورتی که خود را به عنوان یک قطب سوم و مستقل در این میان به رسمیت نشناسند به ناچار به عنوان سربازان یکی از دو قطب درمیان و تنها زمینه ساز پیروزی یکی از آن دو بوده و در نهایت باز هم سرهاشون بی کلاه می مونه. بر این مبنا مشخصه که فرآیند جمهوریت خواهی مردم ایران ایجاب میکنه که در شرایط فعلی از حالت تماشاچی دراومده، به قول خبات بازی رو به هم زده و به عنوان طرف سوم بازی وارد میدون بشن. و همچنین مشخصه که در این میون اکثریت عامل سوم به هر دلیلی به این نتیجه رسیدند که آقای موسوی (که مورد حمایت یکی از قطب های قدرته) انتخاب بهتری برای سرنوشت و آبادانی این مملکته. اما طرفداری عامل سوم از هر یک از دو قطب نباید بصورتی پیش بره که در نهایت منجر به خود فراموشی شده و باز هم ترازوی قدرت در این مملکت در یکی از دو طرف سنگینی کرده و عامل سوم که شاهین و میزان این ترازوست فاقد جایگاه و قدرت باقی بمونه و با وجود این همه هزینه حتی نتونه سهم کوچکی از خواسته های خودشو محقق کنه.
الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم ( فرهنگی اجتماعی )

خیلی حس بدیه وقتی تو یه مسابقه شرکت میکنی که حریفت همه امکانات دستشه،کفش عالی، تمرینات مناسب حتی قواعد بازی رو هم اون تعیین کرده.بعد دست و پای تو رو بستن کفش هم پات نیست ضمن اینکه با همه این اوضاع و احوال تنها امیدت به تماشاچیها و داوره. داوری که باید سوت رو بی طرفانه بزنه اگرچه احتمال می دی که با حریفت سر و سری داره اما در ظاهر تا حدودی رعایت میکنه با وجود همه مشکلاتی که داری اول میشی و حریف رو با فاصله رد می کنی اما دم خط پایان میبینی چند نفر تو رو نگه می دارن هرچقدر داد می زنی اینا کین داور بی اعتناست و حریفت خرامان خرامان در حالی که داره آلاسکای یخی رو لیس میزنه از کنار تو که داری عرق میریزی رد میشه و یک نیشخند تلخ به تومیزنه و از طناب آخر خط ردش می کنن.تماشاچیها مات و مبهوت موندن و همه نگران و بی قرار اما...... .دیگه یه جا این مسابقه نابرابر باید تموم شه تماشاچیها همه منتظرند. توبازی که از اول تنیجه اش به نا حق معلوم هست چه باید کرد؟ عافیت طلبی کنیم؟ نه ....باید بازی رو به هم بزنیم باید اونجایی که تو زمین بازی حقت رو نمیدن باید حقت روهر جوری که هست بگیری تماشاچیها نگرانند زمین بازی که با خون دل فراهم کردن زمین بازی که اگرچه مطلوب نیست اما همین حداقل رو هم با فدا کردن عزیزانشون به دست آوردن به یکباره از دست رفته و افتاده دست یه عده های که برای اون هیچ تلاشی نکردن.باید یه کاری کرد چکار من نمیدونم اما تازه این اول راهه...................... .
سنگ و ماه ( فرهنگی اجتماعی )

با خود می اندیشم تا کی مسئولین مملکت ما می خواهند هر روز کلاهی گشادتر از قبل بر سر خود بگذارند؟ کلاهی که اینقدر گشاد است که جلوی دید آنها را نیز گرفته است و حقایق را از تیررس آنها دور کرده است
تا کی می اندیشند که با نمایش پیغام مذبوحانه " دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد " شب ها را با خیال راحت سر بر زمین خواهند گذاشت؟ و یا به خیال خام خود مهر سکوت بر دهان مخالفان خواهند زد؟
از خودمان خوشم می آید که اگر از در بیرونمان کنند از پنجره وارد می شویم و اگر پنجره را بستند از لوله بخاری و شاید هم دسته حمعی تبخیر شویم از لوله گاز در منزل گاه ایشان نشت کنیم به شدتی که ایشان را عرصه تنگ آید و نفس کشیدن نشاید ....
.
.
.
سنگ در برکه میندازم و میپندارم
به همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه آب گرفت
زیبا و گویا ( فرهنگی اجتماعی )
گاهی وقتها از بس یکسری چیزها بدون اینکه تو عرف قبیح باشه یا در دین حرام شده باشه اما تحمیل میشه به ماها که به واقع اون عمل رو به صورت یک کلیشه می پذیریم.مخصوصا در چارچوب روابط حکما و اشخاصی که صاحب منصبند.حتی مردم عادی .هم مثلا هنر نیست که اوایل زندگی آدم دست تو دست هم بعد که چند سال گذشت یکی جلوتر واون یکی عقب تر با چند قدم فاصله راه برن. یا دست همدیگه رو گرفتن رو ضایع و زشت بپندارن.
میرحسین هیچوقت برای من خاتمی نمیشه و اساسا کارکرد و ویژگی های این دو رو متفاوت میبینم اما یکسری کارها رو انجام میده وادبیاتی رو داره وارد سیاست و فرهنگ ما میکنه که بدیع و نو هستش. همین حرکت ساده اش و اینکه در اکثر جلساتش خانم دکتر رهنورد رو هم با خودش میبره برای من خیلی جالبه.البته خواستگاه هنرمندانه میر حسین و همچنین ویژگیهای دین مدارانه اون که یکی از شاگردان دکتر شریعتی مرحوم هستش بی تاثیر نیست.
پ ن:شاید این عمل رو تبلیغاتی بدونیم که به زعم من اینطوری نیست چون قبل از کاندیدا شدن میر حسین چه در فرهنگستان هنر چه جاهای دیگر همینطوری رفتار می کرده اما اگه حتی اون رو تبلیغاتی بدونیم چه بدی داره .
تحریم انتخابات؟ ( فرهنگی اجتماعی )
اخیرا دکتر سروش یک مصاحبه ای کرده که یک قسمتش برای من خیلی جالب اومد یعنی به عبارتی حرف دل من رو با بعضی آدم ها که همیشه در دمدمای انتخابات با بی انگیزگی و فیگور روشنفکری انتخابات رو تحریم می کنن زده خالی از لطف نیست شما هم بخونید:
"من در ایران با دوستانی روبهرو بودم که معتقد بودند در انتخابات نباید شرکت کرد. من با دلایل آنها حقیقتاً قانع نشدم. میدانم که چه میگویند و از چه زاویهای به مسایل نگاه میکنند. زاویه دید آنها این است که انتخابات به هر حال بساطی است که حکومت برپا میکند و بازی کردن در این بساط، نهایتاً سودش به نظام میرسد. منتها وقتی از آنها میپرسیدم پس باید چه کار کرد، جوابی نداشتند؛ یعنی راه دیگری نمیماند، لابد باید انقلاب کرد، کارهای براندازی کرد... در اینجا من به آنها قصه چاه کنی را گفتم که چاهی کنده بود و نمیدانست خاک آن را کجا بریزد. "دخو" به او گفت یک چاه دیگر بکن، این خاکها را در آن بریز. بقیه داستان معلوم است. این آدم تا آخر عمرش چاه میکند. خاک اولی را میریخت در دومی، دومی را در سومی... گفتم ما یک انقلاب کردیم، یک عالم خاک از چاه جامعه آوردیم بیرون. حالا ماندهایم که این خاکها را کجا بریزیم. شما میگویید یک چاه دیگر بکنید؛ ولی باز همان سؤال مطرح میشود. خاک چاه دوم را کجا بریزیم؟ ما نمیتوانیم عمری را به چاه کنی سپری کنیم. واقعش این است که ما باید وارد همین بازی شویم و این بازی را آن قدر تقویت کنیم که به جایی برسد که نتایج واقعی داشته باشد."
روز معلم ( فرهنگی اجتماعی )

دیروز که روز معلم بود از معلم کلاس آمادگی تا استادهای دانشگاهم اومدم توی ذهنم .... من خیلی از معلم هام رو دوست داشتم و حقیقتا برام آدم های تاثیرگذاری بودند ... الان اسمشون و چهره همشون توی ذهنم هست ... خیلی خاطره از زمان دانش آموزیم دارم که معلم هام هم در اون خاطرات نقش پر رنگی دارند .... اما چیزی که اینجا برای ما مشترک هست اساتید دانشگاهمون هستند .... دیروز داشتم به اساتید دانشگاهمون فکر میکردم و اینکه دلم میخواد به کدومشون روز معلم رو تبریک بگم ..... یکی از کسانی که دلم میخواست شماره اش رو داشتم و بهش تبریک میگفتم دکتر بغزیان بود استاد اقتصاد که فکر کنم همه میشناسنش .... یکی دیگه هم خانم دکتر مومنی بود که سال اول باهاش اصول حسابداری رو پاس کردیم و من خیلی دوستش داشتم .... دکتر صفری هم از استادای خوب من بود که براش پیامک تبریک فرستادم...
شما دیروز به معلم یا استادی فکر کردین؟ دوست داشتین به کدوم استاد روز معلم رو تبریک بگین؟
تمجید خلاقیت ( فرهنگی اجتماعی )

بعد از انقلاب اگه چند نفر رو تو حوزه تلویزیون به عنوان آدم تاثیر گذارو موفق بخوایم نام ببریم قطعا ایرج طهماسب و تیم خبره ای که داره شامل حمید جبلی و فاطمه معتمد آریا جزو بهترینها هستن.این افراد دست پرورده و شاگرد خانم مرضیه برومند هستند که با مدرسه موشهاش همه ما عجین بودیم.
اولین کاری که مستقلا تهیه کردند وگرفت ،کلاه قرمزی بود که اوایل دهه هفتاد ساخته شد و بسیار مورد استقبال واقع شد طوری که وقتی فیلم سینمایی کلاه قرمزی هم تهیه و اکران شد رکورد اون روزها رو شکست.
اما آفتی که یک کار بزرگ رو تهدید میکنه نسخه های بعدی یک مجموعه یا فیلمه حتی تو سایر آثار هنری مثلا موسیقی در اکثر موارد نسخه های بعدی معمولا شکست می خورن و حتی یه وقتهایی خاطره خوب نسخه های اولیه رو از بین میبرن و این قضیه نسخه های بعدی کلاه قرمزی رو هم تهدید میکرد.
وقتی تبلیغات کلاه قرمزی رو قبل عید نشون میداد اولین فکری که به ذهنم رسید همین بود که مبادا این قضیه برای کلاه قرمزی هم اتفاق بیفته.اما باز هم ایرج طهماسب نشون داد که خلاقیت تو ذاتشه.با تغییر بسیار خوبی که ایجاد کرده بود از جمله اضافه شدن باران کوثری که شخصیت دلچسبی داره و کمتر در رفتارش حالت تصنع دیده میشه دید همچنین عروسک" پسر عمه زا" که خیلی حرفه ای طراحی شده بود و آوردن مهمانهای بزرگی مثل ابراهیم حاتمی کیا این برنامه به یک کار منحصر به فرد تبدیل شد طوری که پر مخاطب ترین برنامه سیما شد چه بین بچه ها چه بین بزرگترها.
پ ن:ما که خانوادگی پای کلاه قرمزی میخکوب می شدیم خیلی عالی بود تنها برنامه ای بود که هممون رو دور هم جمع می کرد.
2160دقیقه، ترسیم بی نهایت لبخند ( فرهنگی اجتماعی )
سلام به همه دوستان هشتادی
امسال هم مثل سالهای گذشته میخوام از همه شما دعوت کنم در ششمین جشنواره خیریه پیام امید شرکت کنید.
جشنواره خیریه ما امسال با شعار " 2160 دقیقه، ترسیم بی نهایت لبخند" آغاز به کار خواهد کرد و کلی غرفه های متنوع غذایی، سرگرمی ، کالا و ..... منتظر حضور شما خواهند بود.
چهارشنبه، پنج شنبه و جمعه همین هفته، 27 تا 29 آذر از ساعت 10 صبح تا 9 شب
پائین تر از چهارراه پارک وی - روبروی سوپر استار - مچموعه فرهنگی سپید
در غرفه پیام امید، منتظر دیدن همه شما دوستان خوبم هستم
www.payamomid.com
مدل های لباس ایرانی واسلامی ( فرهنگی اجتماعی )
شاید بشه گفت یکی از دلایلی که بعضی از افراد تنوع طلب رو در برخی جوامع مجبور به الگوبرداری از مد های خاص کشورهای دیگه می کنه نبود مدل ها و سبک های متناسب با فرهنگ خودشونه.حتما اطلاع دارید که اخیرا یک مدلیست ایرانی لباس هایی با طرح های خطوط و مهرهای ایرانی وروزنامه های قدیمی! طراحی کرده که گویا درخارج از کشور هم طرفدارایی پیدا کرده ولی من تو شهر خودمون این لباس ها رو فقط تو مغازه ها دیدم ونمی دونم توسط جوون ها استفاده می شه یا نه؟
اما به هر حال حرکت جالبیه که می تونه با خلاقیت بیشتر توجه بیشتری رو به خودش جلب کنه.
عکس هایی که می بینید مربوط به مدل های لباس با خط نستعلیق و مدل های لباس با طرح های اسلامی هست.شما حاضرید از این لباس ها بپوشید؟
مدل های ایرانی




مدل های اسلامی " پرستش خالق نه مخلوق " " تروریسم ربطی به مذهب ندارد "
ارزش یا ابزار ( فرهنگی اجتماعی )
چند روز پیش رفته بودم مراسم ختم پدربزرگ یکی از دوستانم ( خدا رحمتشون کنه ) ، طبق معمول یک نفر سخنرانی کرد و در مورد پدر سخن گفت و بد هم در مورد قیامت و روز جزا و ..... خب تا اینجای قضیه مشکلی نداشتم اما ..... قسمتی از این مراسم که من همیشه باهاش مشکل دارم اینه که مداحان و سخنرانان عزیز موضوعات بی ربطی به مجلس ختم را صرفا برای اینکه حرفی بزنند و شاید هم برخی موارد اشک مردم را در بیاورند مطرح میکنند.
در این مراسم، وسط مداحی در ارتباط با پدر، ناگهان مداح گرامی زد به صحرای کربلا و لب تشنه امام حسین و اینکه یزید چقدر نامرد بوده و ......
ما که این همه ادعا داریم که برای مقدساتمان ارزش قائل هستیم، واقعا کدام ارزش؟ این ارزش است که از بیان کردن روایات مربوط به مقدسات مذهبمان در همه جا و به هر منظوری استفاده کنیم؟ آیا نام این کار بازیچه قرار دادن نیست؟
قصه مرغ سحر ( فرهنگی اجتماعی )
موسسه خیریه پیام امید در راستای رسیدن به اهداف خیرخواهانه و همچنین برای بزرگداشت عارف نامی ایران حضرت حافظ، برگزار میکند:
قصه مرغ سحر
بزرگداشت حضرت حافظ
پنج شنبه ۱۸ مهر - از ساعت ۱۷ الی ۱۹
خیابان استاد نجات اللهی - خیابان ورشو - سالن مرکز همایش های شهرداری
تمامی عواید این مراسم صرف امور خیریه خواهد شد.
از دیدن دوستان هشتادی خوشحال میشیم ![]()
Culture and leadership in Iran ( فرهنگی اجتماعی )
Over the past twenty-five years, Iran, a country of over 60 million people, has endured a bewildering rate of societal and economic change. Little is currently known about the country besides its extremist and confrontational policies both inside and outside the country. In this article, we report on a study of 300 Iranian middle managers from the banking, telecommunications, and food-processing industries as part of the GLOBE Project. Our findings show that despite much visible economic and societal change, the country’s deeper cultural traits seem rather intact.
The first important finding is that Iran, while a Middle Eastern country, is not part of the Arab culture. Instead, it is part of the South Asian cultural cluster consisting of such countries as India, Thailand, and Malaysia. The country’s culture is distinguished by its seemingly paradoxical mix of strong family ties and connections and a high degree of individualism. Societal or institutional collectivism is not a strong suit of Iranians. The country’s culture also bestows excessive privilege and status on those in positions of power and authority and does not tolerate much debate or disagreement. Perhaps as a result, rules and regulations are not taken very seriously and do not enjoy much popular support. At the same time, the culture has strong orientations toward achievement and performance, although mostly at the individual level. The article provides detailed ideas on the managerial implications of our findings for Western executives and corporations.
این خلاصه مقاله ای است که دو نفر از اساتید ایرانی در سال ۲۰۰۳ به چاپ رسونده اند. اصل مقاله رو به گروه ایمیل می زنم. اگه وقت کردید یه نگاهی بهش بندازید جالبه.
آنچه گذشت ( فرهنگی اجتماعی )
آنچه گذشت
سرزميني بود كه همه ي مردمش دزد بودند.
شب ها هر كسي شاه كليد و چراغ دستي دزدانه اش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار كه خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود كه رابطه ي همه با هم خوب بود و كسي هم از قاعده نافرماني نمي كرد.
اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين كلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم كلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتكاراني بود كه مردم را غارت مي كرد و مردم هم فكري نداشتند جز كلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود كه زندگي بي هيچ كم و كاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ناگهان ـ كسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد.
شب ها به جاي برداشتن كيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بكشد و رمان بخواند . دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.
زمان مي گذشت. بايد براي او روشن مي شد كه مختار است زندگي اش را بكند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي كه او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و كاريش نمي شد كرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد كه خانه اش غارت شده است. يك هفته نگذشت كه مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم كه گناه از خودش بود . رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود . مي گذاشت كه از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه كسي بود كه سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي كه مرد خوب بايد غارتش مي كرد .
چنين شد كه آناني كه غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني كه براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت كردند كه شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا كنند. و اين كار جامعه را بي بند و بست تر كرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند. حالا براي غني ها روشن شده بود كه اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد.
فكري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ كه هميشه دزد خواهد ماند ـ مي كوشد تا كلاهبرداري كند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند. بعضي از غني ها آنقدر غني شدند كه ديگر نياز نداشتند دزدي كنند يا بگذارند كسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين كه دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع كردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني كنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود كه چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلكه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليكه همه شان هنوز دزد بودند. مرد خوب، نمونه ا ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.
نويسنده: ايتالو كالوينو
تبریک !!!!! ( فرهنگی اجتماعی )
امروز دانشکده بودم . هنوز مطابق عادت گذشته بُردهای دانشکده رو میخونم.... امروز به یک اطلاعیه بسیار جالب که نشان دهنده اعتماد به نفس و توهم سرشار مسئولین محترم روابط عمومی دانشگاه تهران بود برخوردم. برای اولین بار آرزو کردم که کاش این موبایل عتیقه من دوربین داشت و از این اطلاعیه عکس می گرفتم. طنز خوبی ازش در می اومد.... و اما اطلاعیه :
" کسب رتبه ۵۳۹ در میان دانشگاه های جهان را به تمامی دانشجویان، اساتید و کارکنان دانشگاه تهران تبریک عرض می نماییم.
روابط عمومی دانشگاه تهران "
من هم به نوبه خودم به همه مدیران هشتادی که این افتخار نصیبشان شده که در دانشگاه پانصد و سی و نهم جهان درس بخوانند تبریک و شادباش عرض می کنم.
پ.ن: دوستان اطلاع دارند که بنده معمولا غر نمی زنم و ایراد نمیگیرم ، اما این مورد دیگر هیچ جایی برای چشم پوشی و خوش بینی باقی نگذاشت.
قول مردونه ( فرهنگی اجتماعی )
دیروز تو تاکسی از ونک به شهرک یک آقای محترم کنار من نشسته بود . یکی از دوستاش بهش زنگ زد و شروع کرد به حرف زدن و منم کنارش بودم و طبیعتا میشنیدم چی داره میگه.... چیزی که توی حرفای این شخص برای من مهم بود این جمله بود که مرتب تکرار میشد :
"من با آقای مهندس حرف زدم و بهش مردونه قول دادم این حرف ها رو به کسی نگم ولی الان به تو میگم ولی قول مردونه بده به کسی نگی.
آقای مهندس به من گفت که تو باهاش صحبت کردی و اونم به تو قول داده که حرفات رو به کسی نگه اما به من گفت ولی ازم قول گرفت به کسی نگم.
رضا به من گفت که با تو صحبت کرده و تو بهش قول دادی که حرفاش رو به کسی نگی ولی آقای مهندس میگفت تو حرفای رضا رو بهش گفتی....."
.خلاصه صحبت های این آقا تا خود میدون شهرک همین بود. این آقا و دوستاش همه به هم قول های مردونه داده بودند ولی هیچ کدوم هم سر قولشون نبودند و جالبه اینه که این آقا باز داشت دوستش رو به قرآن و جون هزار تا آدم قسم میداد که این حرف ها رو به کسی نزنه.
اصلا ما میدونیم قول دادن یعنی چی؟ متعهد شدن یعنی چی ؟ قسم خوردن یعنی چی؟ نمی دونم تو جوامع دیگه مردم چطوری هستند ولی ما با این همه ادعا نباید اینطور باشیم. پدرم همیشه از قسم خورد بدش میاد میگه قسم خوردن یعنی اینکه تو به من اطمینان نداری و من باید برای تو شاهد بیارم و به کسی قسم بخورم تا باور کنی و این یعنی بین ما بی اعتمادی وجود داره ....
كار علمي ( فرهنگی اجتماعی )
تازه دارم مي فهمم كه چرا بعضي از دانشجوها خودشون پرسش نامه هاي پايان نامشون رو پر مي كنند.... از بس اين چند وقته با اين و اون سر و كله زدم خسته شدم ..... ارتباطات و بوروكراسي هاي اداري خستم كرده .... هيچد چيز يكپارچه و هماهنگ نيست. چيزهاي جالبي ميبينم . مثلا اينكه در يك نهاد دولتي بزرگ پرسش نامه توسط مدير كل تشكيلات و مدير كل كنترل كيفيت تشكيلات تاييد ميشه ولي حراست يكي از زيرمجموعه ها تائيد نميكنه و كل كار ميخوابه !!!! بعد زنگ ميزني به مدير كل و اون كلي شاكي ميشه كه وقتي من تائيد كردم اونا چي ميگن ؟ !!!! بعد ميري حراست ميگن خانوم با مقنعه بيا!! نه كه فكر كنين طرف منو نگاه ميكنه ها ... نه وقتي با من حرف ميزنه در و ديوار و ميز و نگاه ميكنه ولي كلا من بايد با مقنعه بيام بعد آقاي حراست ميگه خانم برو فتوكپي كارت دانشجوئيت رو بيار اگه مدير هتل تائيد كنه با مسئوليت اون شما ميتوني كارت رو شروع كني بعد مدير هتل سرش شلوغه ميفرستت پيش مدير امور اداري مدير امور اداري پرسشنامه رو ميگيره و ميگه به مدير هتل نشون ميده تا اون تائيد كنه !!!!!! سه روز بعد زنگ ميزني به آقاي امور اداري ايشون سرشون شلوغ بوده و نرسيدن پرسش نامه رو به آقاي مدير هتل نشون بدن و پيغام ميدن كه برو بعد از تعطيلات بيا .......................... و اين جريان ادامه دارد.
يك ايراني از جنس خلاقيت ( فرهنگی اجتماعی )
خسته شديم از بس كه ديگران يك كار رو انجام دادند و ما ايرانيها تقليد كرديم .... از بس كه ديگران ساختند و ما مصرف كرديم ، از بس كه ديگران پختند و ما خورديم .... توي موسيقي هم وضعمون خيلي بهتر نيست ، تا حالا به اين خوانندههاي رپ كه كليپهاي موسيقيشون از شبكههاي ايراني ماهواره پخش ميشه دقت كردين ؟ نحوه لباس پوشيدن ، آرايش مو ، حركت دستها و بدن .... همه و همه كپي برداري محض از كسانياست كه در آن سوي آبها بنيانگذاران اين سبك هستند، بدون ذرهاي خلاقيت ، بدون ذرهاي تفاوت .....
اما در اين بين بالاخره يك ايراني پيدا شد كه از كسي تقليد نميكنه ، سبكش منحصر به خودشه و هيچ اسمي نميشه براش گذاشت مگر سبك " محسن نامجو " .... محسن نامجو رو بسيار دوست دارم به دليل اينكه كارش به شدت تازه و خلاقانه هست . فكر كنم دليل اصلي اينكه اين خواننده و آهنگساز در حال حاضر به شدت مورد استقبال قرار گرفته اين باشه كه چارچوبها رو شكسته و خلاقانه ميخونه ، دو تا از آهنگهاي اين آدم شبيه به هم نيستند و در هر كدوم ميشه يه چيز تازه پيدا كرد.واقعا خوشحالم كه يك نفر پيدا شد و چارچوبها رو شكست ، خلاقيت به خرج داد و طرحي نو درانداخت.
زیباسازی ( فرهنگی اجتماعی )
اگه این روزها دقت کرده باشید ، حتما این بیلبورد رو در نقاط مختلف شهر دیدین که متعلق به سازمان زیباسازی شهر تهران هست و روش به نقل از آیت الله خامنه ای نوشته شده :" زیباسازی باید جزء معیارهای اصلی باشد " ، من چندین بار این پیام رو دیدم اما یک سوال در ذهنم مطرحه که خواستم از محضر آمیز جواد آقا و سایر دوستان بپرسم . به نظر شما زیبا سازی باید جزء معیارهای اصلی چه چیزی باشد ؟ اصولا برای اندازه گیری یک موضوع کیفی و یا کمی ، یک سری شاخص و معیار تعریف می شود . احتمالا این جمله دنباله دار است اما اینکه سازمان زیبا سازی شهر تهران همین یک تیکه رو برداشته و اصلا فکر نکرده که این جمله به تنهایی بسیار بی معنیست برای من خیلی جالبه ..... یک بار دیگه به این جمله دقت کنید : " زیبا سازی باید جزء معیارهای اصلی باشد " ؟؟؟؟؟
دنیای وارونه وارونه ( فرهنگی اجتماعی )
سید جان سلام . خوبی ؟ سر نمی زنی باوفا! می دونی چند وقته نیومدی پیش ما مثل قدیما بشینیم توی حیاط هندونه قاچ کنیم ، گپ بزنیم و پشت سر اصلاح طلب ها غیبت کنیم؟ بهونه نیار، چطور می رسی اینهمه خارج و فرنگ بری بعد نمی تونی یه سر به ما بزنی؟
سید جان همین اول نامه ای را با گله شروع کردم که بگویم اساسا در این نامه به میزان معتنابهی گله و شکایت دارم.
سید من تازه فهمیدم که همه دردسرها زیر سر تو بوده. راست می گویم پس به من حق بده.سید تو که رفتی همه چیز ارزان شد.برنج مفت، روغن مفت، مخصوصا تخم مرغ مفت مفت، گوجه فرنگی را هم کیلیویی پونزده هزار می خریم از دم قسط.
سید چرا؟ نه آخه چرا؟ خداوکیلی چرا اینهمه سال جلوی پیشرفت ما را گرفتی؟جواب بده خب... مرد مومن ما در عرض یک سال و نیم به کشف داروی ایدز رسیده ایم. این درست است که تو هشت سال این همه فناوری را داخل پارکینگ خانه تان گذاشته بودی و فقط با آن شیرموز درست می کردیو آب هویج؟
..... سید تو که رفتی وضع ورزش خوب شد. آلودگی هوا الان شایعه ای بیش نیست و ترافیک را الان مادربزرگ ها به عنوان خاطره برای بچه ها تعریف می کنند به جان خودم! سید کسی نبود به تو بگوید آخه این چه کاریه؟
.... سید این سوالات موهن آموزش و پرورش اگر در در زمان تو طرح شده بود گمانم من اطلا الان کسی را پیدا نمی کردم که برایش نامه بنویسم، کلا!
.......
سید رئیس جمهورها معمولا پتانسیل طنز دارند. همه شان دارند. بعضی ها کمتر بعضی ها بیشتر. اما طنزنویس ها مقابل همه رئیس جمهورها به یک اندازه جرات ظنز نوشتن ندارند! ما از تو بیشترین طنزها را نوشتیم و تو کمترین پتانسیل طنز را داشتی. دنیای وارونه ایست سید.این هم تقصیر تو بود....
.........................
پ.ن: متن فوق قسمتی از نامه ابراهیم رها -طنز نویس معاصر و نویسنده مجله چلچراغ - به رئیس جمهور سابق جناب آقای سید محمد خاتمی می باشد که در شماره ۲۳۹ مجله چلچراغ که ویژه نوروز می باشد به چاپ رسیده است.
مضحکه ای به نام "ولنتاین" ( فرهنگی اجتماعی )
این روزها به هر مرکز خرید و مغازه ای که سر بزنین ، یک مشت قلب کوچیک و بزرگ قرمز در حالات مختلف می بینید و در کنار اونها آگهی های حراج به مناسبت ولنتاین!!!!! هر مغازه بی ربط و با ربطی به مناسبت ولنتاین حراج زده .... من احترام زیادی برای این آئین زیبا ( روز ولنتاین )قائل هستم اما حقیقت اینه که این آئین مال ما نیست... شاید بگین چه اشکالی داره که ما از آئین های زیبای دیگران استفاده کنیم و اونها رو در ایران رواج بدیم؟ هیچ اشکالی نداره اما موضوع اینه که ما ایرانی ها گویا عادت داریم که همیشه در همه چیز افراط کنیم و به بیان عامیانه تر( با عرض معذرت ) هر چیزی رو به لجن بکشیم.
از دوستی که در آمریکا زندگی می کند و همچنین یکی از اقوام که در کانادا زندگی می کرد درباره ولنتاین سوال کردم. گفتند تنها هدایایی که در روز ولنتاین بین عشاق رد و بدل میشه ، کارت تبریک و شکلات هست. اما ایران .... از هدایای گرانقیمتی مانند جواهرات و ساعت شروع میشه تا سند ماشین و موبایل و ...... کسانی رو دیدم که در روز ولنتاین از چندین نفر کادو می گیرند!!!! پسرها و دخترهایی رو دیدم که در روز ولنتاین، صندوق عقب ماشین هاشون پر از کادو و شکلات میشه و تو خیابونها می گردن که کادوهای بیشتری بگیرن.... خلاصه که چرخ اقتصاد مملکت در این روزها به شدت در حال گردشه اما به چه قیمتی ؟ چرا ما ایرانی ها از هر چیز به بدترین نحو استفاده می کنیم؟ کدام عشق؟ کدام عشاق؟
ای کاش عشق را زبان سخن بود.........
ایروبیک از لحاظ شرعی ( فرهنگی اجتماعی )
ایروبیک از لحاظ شرعی اشکال دارد.
این گفته آقای محتشمی رئیس فدراسیون ژیمناستیک در کنفرانس خبری روز یک شنبه است که به همین دلیل این ورزش را غیر قانونی می داند .طبق نظر ایشان ورزشکاران این رشته فقط می توانند در قالب فعالیتهای آمادگی جسمانی و در چارچوب اساسنامه فدراسیون فعالیت ( حرکات موزون شرعی ) کنند .
لازم به ذکر است که هنوز به طور قطعی معلوم نیست که این ورزش مفرح زیر نظر کدام فدراسیون ( آمادگی جسمانی یا ژیمناستیک ) باید اداره شود ولی به هر حال علاقمندان محترم این رشته زیر نظر هر فدراسیونی که می خواهند فعالیت کنند باید مراقب حرکات موزون و غیر موزون خود باشند وگرنه به جرم اعمال غیر شرعی از ادامه فعالیت ورزشی آنها جلوگیری خواهد شد.
دوستان عزیز برای اطلاع بیشتر می توانند به روزنامه آینده نو امروز مراجعه نمایند.
با کوچه آواز رفتن نیست ...... ( فرهنگی اجتماعی )
درگذشت بابک بیات ، برای من که عاشق آهنگ هاش بودم ( و هستم ) ، خیلی غم انگیزه .
نمی دونم کسی می تونه جای اون رو بگیره ؟ نه ، بابک بیات تک بود ، یکی بود ..... آهنگ های زیبای بابک بیات همیشه در موسیقی متن زندگی من باقی خواهد ماند .
روحش شاد ......
جهان سوم کجاست؟ ( فرهنگی اجتماعی )
به بهانه زخم هایی که این روزها به استخوان رسیده ( فرهنگی اجتماعی )
کوچ
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
تو كودكانت را، بر سينه مي فشاري گرم
و همسرت را، چون كوليان خانه به دوش
ميان آتش و خون مي كشاني از دنبال
و پيش پاي تو، از انفجارهاي مهيب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشيانها بر روي خاك خواهد ريخت
و آرزوها در زير خاك خواهد مرد !
خيال نيست عزيزم ! ...
صداي تير بلند است و ناله ها پيگير
و برق اسلحه، خورشيد را خجل كرده ست !
چگونه اين همه بيداد را نمي بيني ؟
چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي ؟
صداي ضجّه خونين كودك عدني ست،
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي،
كه در عزاي عزيزان خويش ميگريند،
و چند روز دگر نيز نوبت من و توست،
كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم !
و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم !
و يا به كوه، به جنگل، به غار، بگريزيم !
- پدر ! چگونه به نزد طبيب خواهي رفت ؟
كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است
تو يك قدم نتواني به اختيار گذاشت .
تو يك وجب نتواني به اختيار گذاشت !
كه سيل آهن در راهها خروشان است !
تو، اي نخفته شب و روز، روي شانه اسب،
- به روزگار جواني - به كوه و دره و دشت،
تو اي بريده ره از لاي خار و خارا سنگ
كنون كنار خيابان، در انتظار بسوز !
درون آتش بغضي كه در گلو داري،
كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن !
حريم موي سپيد تو را كه دارد پاس ؟
كسي كه دست تورا يك قدم بگيرد، نيست
و من - كه ميدوم اندر پي تو - خوشحالم
كه ديدگان تو در شهر بي ترحم ما
به روي مردم نامهربان نمي افتد !
پدر، به خانه بيا، با ملال خويش بساز !
اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته ست
چه غم كه گوش تو، و پيچ راديو باز است :
- ” ... هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر امروز
به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند !
و چند دهكده دوست را هواپيما،
به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد ! ...“
گلوي خشك مرا بغض ميفشارد تنگ
و كودكان مرا لقمه در گلو مانده ست
كه چشم آنها، با اشك مرد، بيگانه ست .
چه جاي گريه، كه كشتار بيدريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي !
و هر گلوله كه بر سينهاي شرار افشاند
غنيمتي است كه: دنيا بهشت !! خواهد شد .
پدر، غم تو مرا رنج ميدهد، اما
غم بزرگتري ميكند هلاك مرا :
بيا به خاك بلا ديدهاي بينديشيم
كه ناله ميچكد از برق تازيانه در او
به خانه هاي خراب
به كومه هاي خموش
به دشتهاي به آتش كشيده متروك
كه سوخت، يك جا، برگ و گل و جوانه در او !
به خاك مزرعه هايي كه جاي گندم زرد
لهيب شعله سرخ
به چار سوي افق ميكشد زبانه در او
به چشم هاي گرسنه
به دستهاي دراز
به نعش كودك دهقان ميان شاليزار
به زندگي، كه فرومرده جاودانه در او !
بيا، به حال بشر، هاي هاي گريه كنيم
كه با برادر خود هم نميتواند زيست
چنين خجسته وجودي كجا تواند ماند؟ !
چنين گسسته عناني كجا تواند رفت ؟
صداي غرش تيري دهد جواب مرا :
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
فريدون مشيري
به نقل از وبلاگ وصل ممکن نیست
امید ( فرهنگی اجتماعی )
امروز یک مطلبی را خواندم که فکر کردم تکرار آن بد نباشد:

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد
شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت
شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن
امـــيد هستم
با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود هر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در خودزنده نگه داريم.
روز زیبایی را برایتان آرزو می کنم.
چرا ؟ ( فرهنگی اجتماعی )
نیمه شب زاهد اعلام کرد:«وقت آن رسیده که خانه را رها کنم و به جستجوی خداوند بروم. آه چه کسی برای این مدت طولانی مرا در خیال باطل اینجا نگاه داشته است؟»
خداوند زمزمه کرد:« من » . اما گوش های مرد از شنیدن باز ایستاده بودند.
همسرش با نوزادی خفته بر سینه اش آرام بر یک سوی بستر آرمیده بود.
زاهد گفت:« تو که هستی که در این زمان طولانی مرا فریفته ای؟»
صدا دوباره گفت:« آنها خدا هستند.» اما مرد نشنید.
کودک در خواب گریست و در گرمای آغوش مادر آرمید.
خداوند فرمان داد:« بایست. خانه ات را ترک مکن.» اما باز هم او نشنید.
خداوند آهی کشید و شکوه کرد : «چرا این بنده در جستجوی من مرا رها می کند؟»
از نیایش های « رابیند رانات تاگور»
