| » . |
پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو...
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
معرفی برنامه
تصميم گيري مديريتي
موفقیتی بزرگ
یک دهه گذشت
افطاری هشتادی
چند اپیزود پیرامون کنسرت شهرام ناظری با گروه دوستی
سلاممم
عاقبت چاپلوسی
در آستانه سالگرد درگذشت دکتر ونوس
جنگ جاهلانه
سلامی چو بوی خوش آشنایی
برای حلبچه
دامنه آی آر
سرنوشت محتوم
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشيو
سلاممم ( )
سلامم به همه ی دوستای قدیمی و عزیزم
میشه وبلاگ مدیران 80 رو در فیس بوک هم داشته باشیم؟
وو یه گردهمایی قبل از تموم شدن تابستون من هفته ی سوم شهریور بر میگردم دلم میخواست فرصتی پیش می اومد همه ی دوستان رو زیارت کنممم
برای تک تک دوستام سلامتی و دلخوشی اروز میکنم
در پناه خدا باشید
ارادتمند
سحر گلکاری حق
لينك ثابت ![]()
نامه ی محمد نوری زاد به همسرش ( فرهنگی اجتماعی )
برای همسرم فاطمه

فاطمه جان، احتمال میدهم از هفتهی آینده،
زندانبانان ملاقات من و تو را برنتابند. من دلیل نگرانی آنها را میدانم،
که: مبادا میان من و تو، از پس پنجرهای دوجداره، و گوشیهای تلفنی، چیزکی
ردوبدل شود. نوشتهای، مطلبی، مهری، محبتی، اشکی، شوقی و شرمی که تا
همیشهی عمر بر چهرهی من نشستهاست.
یادت هست سال ۱۳۶۲ با من همراه شدی و زندگی مختصرمان را بر پشت وانتی بار زدیم و راه طولانی بندرعباس را در پیش گرفتیم؟
من تمام سال ۶۱ را بدون تو، در منطقه
محروم بشاگرد مانده بودم. و تو، سال بعد را، دور از من جایز ندانستی.
گفتی:”ماهم می آییم. من و بچه ها”. که اباذر چهارساله بود و زینب یکساله.
یادت هست تمام روز را رانندگی کردم. نیمه های شب، از حاجی آباد که گذشتیم،
هوای مطبوع جاماند و ما به هوای شرجی و داغ وارد شدیم. خسته بودیم. در کنار
راه خوابیدیم. در خواب نیمه شب بودیم که یک روستایی رهگذر بیدارمان کرد و
گفت: “این گاو اسباب پشت وانت شما را می خورد”. گاو را راندیم. او، سفره ی
نان مارا بو کشیده و آن را از هم دریده بود.
یادت هست آن اقامتگاه بیرون شهر میناب
را؟! که یکسال تمام، خانواده ی کوچک مارا در خود جای داد؟ و بیماری مستمر
زینب را؟ من آنجا، یک سر داشتم هزار سودا.
فکر می کردم آن همه فقر و محرومیت را میشود با یک سال و دو سال کار
شبانهروزی زدود. و تو، نازنینم، دبیر بودی، در تهران. خودت را به شهر
میناب منتقل کردی، جایی که تلفنش هندلی بود و جز محرومیتی گسترده، هیچ
نداشت و هرچه داشت، استعدادهایی بود که باید برکشیده می شد. من و تو، به
این نیّت، به آنجا کوچیده بودیم. که استعدادها را برآوریم.
من در بشاگرد، طرح “کاشت و کوچ” را ابداع کردم. که: مردمان پراکنده ی آنجا
را، چاره ای جز کوچاندن و اسکان دادن در چند منطقه محوری نیست. طرحی که بر
کاغذ ماند و اقبالی برای انجام آن نیافت.
من می گفتم یک آبادی پنج خانواری، در لابلای کوه های صعب العبور، دلیلی
برای ماندن در آن نقطه ی دور و پرت ندارد. چگونه باید به او جاده و مدرسه و
امکانات بهداشتی داد؟ چه بهتر که آن آبادی را، و دیگرانی چون او را، به یک
فضای فراخ آورد، کارخانه ای دست و پا کرد، معیشتی فراهم نمود، و امکانات
منطقی زیست را برای آیندگانشان تدارک دید و شهرکی در حد مقدوراتشان به پا
کرد و آن پراکندگی بی دلیل و رنج آور را در دل یک اجتماع درست مستحیل ساخت.
عمده ی عمر من، عزیز دلم، در همین
مناطق محروم سپری شد. شدم یک پا متخصص محرومیت. هرچه نوشتم و هرچه فریاد
زدم، راه به جایی نبردم. تمام نوار مرزی خراسان و سیستان و بلوچستان را
روستا به روستا رفتم و از دار و ندارشان فیلم های مستند ساختم تا شاید نگاه
ها را متوجه آن سامان کنم.
در همه ی این برنامه ها می گفتم: چرا نباید یک روستایی مرزنشین، در زابل،
در سراوان، در قائن، در پیشین، در گوادر، به تعلقات رفاهی و اجتماعی ما راه
یابد؟ و می گفتم: همین که یک روستایی در آن نقطه ی دور مانده و سینه به
سینه ی مرز دور کشور سپرده، باید دورش گشت و قد و بالایش را با بهترین
امکانات معیشتی و رفاهی و اجتماعی آذین بست.
اما عزیز دلم، صدای من به جایی نرسید. ظاهراً اداره ی جامعه، به شیوه ای که در تخصص کمیته امداد است، مطلوب تر تشخیص داده شد و من، و بسیاری چون من، هدر شدیم.
یک روز، پسرمان اباذر، به من گفت: “تو بالا سرِ ما نبودی”. و من به او حق دادم. به او، و به سایر فرزندانمان. و من، اینجا، با مرور این خاطره ها، بر انبوه شرم خویش خانه می سازم. و از همان خانه، به دست های تهی خویش می نگرم.
یادت هست نازنینم، یکبار که از بشاگرد به تهران آمدم، تو با لمس دست های من که زبر بود و پر خراش، خم شدی و بر کف دستان من بوسه زدی؟ این تابلوی پرشکوه، هرگز فراموشم نمی شود. بوسه ی آن روز تو، جنسی از آیه های قرآن داشت. و من، آن را به حافظه ام سپرده ام. و گاه به گاه ، با صوتی حزین، آن را تلاوت می کنم.
همسرم، من خودم را، تو را، و فرزندانمان را، به امید آینده ی بهتر این انقلاب، ندیدم. هرکجا تحمل و صبوری شما به کاستی می گرایید، شما را به آینده های بهتر وعده می دادم. و هرکجا روی ترش می کردید، بر شما می شوریدم. و حتی عرصه را به شما تنگ می گرفتم. آینده ای که در آن، من و تو به کنار، فرزندانمان، و فرزندانِ فرزندانمان را، سر در آغوش نیکبختی می نهند و از نردبان رشد بالا می روند. اکنون من در زندان همین انقلابم! و شما در زندانی وسیع تر. شرمم باد اگر چشم انداز من از آینده ی انقلاب این بود. اف بر من اگر که آینده ی انقلاب، در نگاه من، همین بوده باشد که هست. مرا، آرزو های انقلاب، آواره ی کوه ها و بیابان ها کرده بود. هرکجا خسته می شدم، با تجسم یکی از آن آرزوها، نفس تازه می کردم و سرپا می شدم. هرکجا رمقم ته می کشید، دست به گنجینه ی آرزوهای انقلاب می بردم و یکی از آن ها را پیش می آوردم و با تماشای آن، انرژی می گرفتم.
عزیز دلم، من کجا باور می کردم که
ریاکاری، به اخلاق جاری بسیاری از مسئولان ما بدل شود؟ و چاپلوسی و دروغ،
عرف معمول میان مسئولان و مردم ما گردد؟ من کجا فکر می کردم جمعی از
مسئولین تراز اول کشور، در بالا کشیدن اموال مردم، از هم سبقت بگیرند؟
بهخداقسم من از روی تو و بچه ها شرمنده ام.
شما را در سختی و ریاضت پروراندم و اجازه ندادم ذره ای از امکانات
مردم، به درون خانه ی ما پا گذارد. یادت هست چگونه اباذر را برای رفتن به
سربازی تحریک و تشویق کردم درحالیکه اطرافیان ما و بسیاری، به کار من و تو
می خندیدند. که مگر چه کسی پسرش را به سربازی می فرستد؟
من، عزیز دل، ریشه ی پارتیبازی را از محدوده ی کارم برچیدم و اولین پرخاش های من، نصیب شما و نزدیکانم می شد. یادت هست پدر پیرم را به بشاگرد برده بودم تا در کار کشت نخیلات به من کمک کند؟ دیدی چگونه بر او برافروختم؟ جلوی جمع؟ مگر او چه کرده بود؟ مختصری از وظیفه اش، به محدوده ی پدر و فرزندی پای نهاده بود. یادت هست یک روز روی در روی تو نشسته بودم و گفتم: من از فلان پروژه ی تلویزیونی، هشت میلیون تومان صرفه جویی کرده ام. نظرت چیست؟ باوجود آنکه نظر تو را می دانستم، باز اما پرسیدم. گفتی اگر به ما تعلق ندارد، به جای اولش برگردان. و من، در آن سال های دور، که هشت میلیون تومان بسیار بود، آن مبلغ را به تلویزیون بازگرداندم.
امروز، من در این زندان، که فرق
چندانی با زندان شما ندارد، بخش پایانی عمر خویش را سپری می کنم. در زندان،
گاه می نشینم و آرزوهای برنیامده ی انقلاب را یک به یک شماره می کنم.
قرار بود ما به یک آزادی عمیق دست پیدا کنیم. فراتر و ناب تر از دیگران.
قرار بود دیگران، با هر عقیده و مرامی که دارند، در کنار ما، و شانه به
شانه ما، حضور داشته باشند و احساس امنیت کنند. قرار بود نکبت های اخلاقی
از میان ما برچیده شود. و چهره ی جامعه ی ما را، ادب، درستی، مدیریت، رشد،
بیاراید. قرار بود جوانان ما به ایرانی بودن خود ببالند. قرار بود ایرانیان
از هرکجا به کشور خویش بازآیند، نه اینکه سیل ایرانیان ناراضی، به هرکجای
جهان سرازیر شود. قرار بود عدالت از جنس ناب علوی، آنچنان که رهبر و رهگذر
یک روستا در برابرش یکی باشند، بر ما قضاوت کند. قرار بود ما به جهانیان،
کیفیت ادب را، فهم را، علم را، درستی را، انصاف را، مدیریت را نشان بدهیم. قرار
بود آزادی، اکسیژن ما باشد. من کجا به روزی می اندیشیدم که به صورت آزادی
تیغ بکشند؟ و خانه اش ویران کنند؟ و جسم رنجورش را به زندان در افکنند؟ و
عده ای، شیوه های شعبان بی مخی را احیا کنند و با همان شیوه ها، به جان
مردم بیفتند؟
همدمم،
سی و دو سال از عمر من و تو، در این انقلاب گذشت. من اینجا در
زندانم و تو در آنجا، که زندانی دیگر است. و دست هردوی ما تهی. تهی از
رویاها و وعده های انقلاب. با همان شتابی که این سی و دو سال سپری شد،
مابقی عمر ما نیز سپری می شود. تمنای من از تو و از فرزندانمان این است که
مرا ببخشایید. و از مردمی که از امثال من آسیب دیده اند، نیز این است که
مارا ببخشایید.
حکایت من و حکایت ما، حکایت کشاورزی است که با هزار مشقت و با امید ثمری خوشگوار، به کار و تلاش پرداخته اما آفتی فراگیر، محصول او را برده و خود او را با دستان تهی به جای نهاده است.
در روزهای ملاقات، من در این سوی، در زندان بودم و تو، در آن سوی، در زندانی دیگر. من می گفتم و تو می نوشتی. این گفتن های من و نوشتن های تو، زندانبان مرا بر این داشته است تا همین ملاقات مختصر را از من و تو باز بدارند. ملالی نیست. تو که با نبودن های من خو گرفته ای، این ایام نیز بر او مضاف.
سرت سلامت نور چشمم. احساسم این است که در آینده ای نزدیک، فرصت های ما با شتاب از کف می روند. چرا که دروغ، تزویر، بی عدالتی، ابزار حتمی فروپاشی اند. نعمت های خداوند یک به یک از ما دریغ خواهد شد، و زمان، به زیان ما از دست خواهد رفت. وقتی در جامعه ای عدالت نباشد، چرا ثروت باشد؟ چرا باران باشد؟ چرا آفتاب باشد وقتی مردمان یک جامعه، به انشقاق درافتند، چرا آلودگی سراپای مارا نیالاید؟
خودت را و فرزندانمان را برای روزهای سخت اما روشن مهیا کن.
می بوسمت.
فدای تو
محمد نوری زاد / زندان اوین
قدم نورسیده مبارک ( خاطرات )
یه دختر ناز کوچولو به جمع مدیران هشتادی پیوست
سمیه حسینی عزیزم مامان شد ...کاش بودم..دلم برای دیدن این کوچولو پر میزنه

دلت را بزرگتر کن ( آزاد )
به گیلاس ها چه کار داری !
آنها تنها
به گوش های دختران ِ باد ، می آیند !
سهم تو همانی ست که در دل داری
بیشتر می خواهی ؟
دلت را بزرگ تر کن ! همین
شعری از :
سیدمحمد مرکبیان
به یاد شاملو به یاد روزهای خوش دانشکده ( خاطرات )
به گوهر مراد
به نوکردن ماه
بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه
.داسي سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است
.صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزم هگان به هياهو شمشير در پرنده گان نهادند
.ماه
برنيامد
.چه دعایی کنمتان بهتر از این ( آزاد )
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ
مَلِكِ النَّاسِ
إِلَهِ النَّاسِ
مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ
الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ
مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ
دکتر عابدی جعفری وزیر بازرگانی دولت مهندس میرحسن موسوی.. استاد دانشکده مدیریت دانشگاه تهران بازداشت ( )
دکتر عابدی جعفری وزیر بازرگانی دولت مهندس میرحسن موسوی.. استاد دانشکده مدیریت دانشگاه تهران بازداشت شد
http://emruznews.com/ShowItem.aspx?ID=26930&p=1
دلهره دارم ....مسعود بهنود ( )
امیدوار بودیم که دیگر دادمان را با مشت و گلوله نستانیم، گل به کار می آوریم،... این که اول بار دیگری گلوله انداخت از بار غم ما نمی کاهد
مسعود بهنود
ما شکست خوردیم. اهل مدارا و تسامح شکست خوردند، طایفه سمحه و سهله شکست خوردند. این را در همین سکوت سرد، در همین شب های الله اکبری و گلوله و فریاد هم می توان به خود گفت. اگر شادمانیم از آن چه در خیابان ها می گذرد به گمانم شادمانی مان پایدار نیست. امیدوار بودیم که دیگر دادمان را با مشت و گلوله نستانیم، گل به کار می آوریم، این که اول بار دیگری گلوله انداخت از بار غم ما نمی کاهد.
یک بار سی سال پیش کسی را که گاندی خطاب کرده بودیم در تیرباران های اوین از دست دادیم، بار دیگر همین چند سال قبل ماندلای مان را به جائی رساندند که در همان حال که جهان مجذوب چهره انسانی او و جنبش مسالمت جو و صلح طلب ایران شده بود، عمامه بر زمین کوفت وقتی فیلم بازجوئی از همسر یک بدکار را دید
ایرانیان برای هر آنکس که آزاده زیست کلاه از سر بی میدارند، از ستار خان تا منتظری ( )
يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ﴿۲۷﴾ اى نفس مطمئنه
ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً ﴿۲۸﴾ خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد
فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ﴿۲۹﴾ و در ميان بندگان من درآى
وَادْخُلِي جَنَّتِي ﴿۳۰﴾ و در بهشت من داخل شو

الهي و ربي من لي غيرك ( )
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
در این ماه مبارک بیشتر از همیشه برای ایران دعا کنیم
برای خانواده های داغ دار..برای خانواده هایی که برای شنیدن صدای عزیزشون مدتهاست که دست به آسمون بلند کردن...

مستان و همای هم سبز بودند ( )
تردید نکن سپیده سرخواهد زد . خواب ازسرمان دوباره پرخواهد زد . تردید نکن کسی ز نسل خورشید ، بر ریشه ی خشک شب تبرخواهد زد . دستان سحر به استخاره روزی ، تسبیح به قصد خیر و شر خواهد زد .طوفان زده ایم وناخدایی ازنو، درموج بلا دل به خطر خواهد زد .بازوی عدالتی دگر می آید، تیپا به بساط زور و زر خواهد زد . یک روز اراده ی بشر زنجیری ، بر پای همین قضا قدر خواهد زد. این آتش خفته زیر خاکستر باز ، صد شعله به جان خشک و تر خواهد زد .هر (قاصدکی) پیام بیداری را بر دوش گرفته ، باز در خواهد زد

یک فروند هواپیمای مسافربری شرکت کاسپین با 168سرنشین سقوط کرد ( )
ایران سوگوار فرزندان خود است...چه بر زمین چه در آسمان
خدایا صبر ...خدایا صبورییییییییییی ام ده

یادداشتی خواندنی از عبدالجبار کاکایی ( )
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ. این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود.
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد...
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود
شعری از خلیل جوادی برای میر حسین موسوی ( )
همایش فردا ( )
نخستين گردهمايي از سلسله همايش هاي كميته دانشجويان و جوانان ستاد اقاي مهندس ميرحسين موسوي برگزار مي شود.
به گزارش خبرگزاري قلم ، كميته دانشجويان و جوانان ستاد مهندس ميرحسين موسوي در نظر دارد، به منظور رساندن پيام حمايت نخبگان و احاد جامعه از آقاي موسوي به ايشان سلسله همايش هايي را در اين رابطه برگزار نمايد. بدين منظور نخستين گردهمايي از سلسله همايش هاي كميته دانشجويان و جوانان ستاد اقاي مهندس موسوي كه در ان جمعي از نخبگان عرصه هاي مختلف فرهنگي ،هنري ،اجتماعي و دانشگاهي به ايراد سخنراني خواهند پرداخت بعد از ظهر چهارشنبه دوم ارديبهشت ماه از ساعت16 الي 19 بعد از ظهر در سالن در سالن همايشهاي مسجد حضرت اميرالمؤمنين واقع در شهرك ژاندارمري – بلوار مرزداران بر قرار مي باشد

چرا میر حسین موسوی؟ ( )
دکتر صادق زیباکلام - استاد دانشگاه
شایستگیهای موسوی با توجه به سابقه مدیریتی و اندیشه تشکیلاتی او در مقایسه با دیگر نامزدها به مراتب بالاتر است. عملکرد چهار ساله آقای احمدی نژاد بیانگر فلسفه مدیریتی "من میگویم، من تصمیم میگیرم و دیگران اجرا میکنند" است که با عزل و نصبهای سهل و سریع مدیران ارشد نظام چون روسای شورای امنیت ملی، بانک مرکزی، سازمان منحل شده مدیریت و برنامهریزی و حتی وزرای برگزیده دولت خود، روحیه نقدناپذیری و عدم اعتقاد به کار جمعی را نشان میدهد. در قریب به 4 سال عملکرد دولت نهم حتی در سطح منطقه نیز با افول روابط کشور با جهان عرب مواجه بودیم و تصور نمیکنم روابط ایران و مصر در مدت 30 ساله انقلاب اسلامی و حتی در زمان جنگ تا به این حد وخیم شده باشد. ناتوانایی دولت در مشارکت و همکاری با شرکتهای با تجربه، توانا و سرمایهگذار خارجی در حوزه نفت و گاز خلیج فارس موجب شده است کشوری چون قطر که دارای ذخائر مشترک با ایران در این حوزه است، از ما پیشی گرفته و از ذخائر گازی که حق ایران نیز هست به نفع خود بهره برداری کند.به نظر میرسد دیدگاه میرحسین موسوی در عرصه بینالملل واقعبینانهتر از آقای احمدینژاد باشد که البته این نه به معنی تأیید موضع غرب بلکه دیدگاهی کارشناسانه و منطقی به مناسبات جهانی است. درست است که ما ملت بزرگ و متمدنی هستیم، اما نباید منکر ضعفهایمان باشیم. دوران ریاست جمهوری آقای احمدینژاد همراه با پیشرفت و تحول خاصی در حوزه فرهنگ نبوده و یکی دیگر از دلایل ارجحیت موسوی نسبت به احمدی نژاد از دیدگاه من، تفکر منطقی، علمی و غیر تبعیضآمیز موسوی به این گونه مسائل است..
*عبدالجبار کاکایی، شاعر
به معمار سالهای سکوت
به پشت بام تماشای شما نیامدهام، برای شما دست تکان ندادهام و منظر نگاه شما را ندیدهام اما چون شما با سکوت حرف زدهام در این سالها.
آقای مهندس
میدانم شما از جنس خالص جنگید. از جنس جوانی ما با آرمانهای آبرومند.
حس میکنم برادران یوسف شما را در بیست سال چاه سکوت انداختند و اکنون آمدهاید تا عزیز مصر شوید.
از جنس نسلی هستید که غمهای جهان را در دل داشت.
نسلی که در نقطه جوش 57 به حرف آمد، زبان گشود، جنگید، و سکوت کرد.
نسلی که تنها شنید و دید و به تلخی خندید و خندید تا امروز که در سینماهای شهر به نام جنگ به آرمانهایش میخندند. رویاهای بزرگ من دستاویز مضحکه برادران یوسف شده است.
پایان صبوری شما آغاز امیدواری من است.
( آزاد )
بپرسین ( )
سایتهای مربوط به مهندس میرحسین موسوی ( )
ستاد دانشجویان و جوانان مهندس میر حسین موسوی:
http://register.moosavi88.com
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی:
http://www.mirhussein.com/
سیاوشون:
http://siavashon.ir/
تدبیر:
http://www.tadbeer.ir
مرد راه:
http://www.marderah.ir
سایت رسمی و پایگاه اطلاع رسانی میرحسین موسوی:
http://qalamnews.ir/
سایت پویش مردمی حمایت از میرحسین موسوی:
http://www.entekhab10.net

نسیم:
http://nasim88.ir/
کلمه:
http://kalemeh.ir/
نامه ميرحسين موسوي به سيدمحمد خاتمي : مثل شما، راه درست را اصلاحات همراه با بازگشت به اصول میدانم ( )
مهندس میرحسین موسوی در نامهای به سید محمد خاتمی، بر ادامه راه اصلاحطلبی تاکید کرد.
به گزارش ايلنا، در پي انصراف سيد محمد خاتمي از كانديداتوري انتخابات رياست جمهوري و حمايت وي از ميرحسين موسوي كه شب گذشته طي نامهاي از سوي رئيس دولت اصلاحات اعلام شد، نخست وزير دوران جنگ تحميلي نامهاي خطاب به سيد محمد خاتمي نگاشته است كه متن كامل آن به شرح زير است

دومین همایش پویش ( )
خاتمی آمد ( )

آب زنید راه را هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک میدمد سنجق یار میرسد
رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد
غم به کناره میرود مه به کنار میرسد
باغ سلام میکند سرو قیام میکند
سبزه پیاده میرود غنچه سوار میرسد
خاتمی آمد
راز ( )
لبخندت را دریغ نکن ( )

بسیاری از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید . او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری کرده است . در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :" مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری؟ " به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .
پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند."
داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ میدهد.
فروغ فرخزاد ( )

متولد 15/10/1313 و در گذشت به تاریخ 24/11/1345
"تنهاتر از یک برگ
با بار شادی های مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ تا ساحل غمهای پاییزی
همايش «موج سوم» به ميزباني «پويش دعوت از خاتمي» پنجشنبه 16 آبانماه در تهران برگزار خواهد شد ( )
همايش «موج سوم» به ميزباني «پويش دعوت از خاتمي» پنجشنبه 16 آبانماه در
تهران برگزار خواهد شد در اين همايش تعدادي از برجستهترين نخبگان حامي
نامزد خاتمي به طرح دلايل خود در ضرورت نامزدي سيدمحمد خاتمي خواهند
پرداخت و از او براي كانديداتوري در انتخابات رياست جمهوري پيش رو دعوت
به عمل خواهند آورند.
اولين همايش دعوت از خاتمي با عنوان «موج سوم» به ميزباني «پويش (كمپين)
دعوت از خاتمي» در تاريخ 16 آبانماه 1387 از ساعت 14 الي 17 در تالار
همايشهاي مسجد جامع اميرالمومنين تهران برگزار خواهد شد.
به گزارش «موج سوم»، در اين همايش تعدادي از برجستهترين نخبگان حامي
نامزد خاتمي به طرح دلايل خود در ضرورت نامزدي سيدمحمد خاتمي خواهند
پرداخت و از او براي كانديداتوري در انتخابات رياست جمهوري پيش رو دعوت
به عمل خواهند آورند. اين نخبگان شامل تعدادي از چهرههاي درجه يك
حوزههاي فرهنگي، هنري، ديني، اجتماعي و سياسي ميشوند و در ميان حضار در
همايش هم جمع كثيري از دانشوران و فعالان سياسي و فرهنگي و جوانان حامي
نامزدي خاتمي حضور خواهند داشت.
در اين همايش كه جزئيات برنامهي آن به زودي در اختيار رسانهها قرار
خواهد گرفت علاوه بر سخنراني گروهي از حاميان نامزدي خاتمي، تعدادي
نماهنگ و گزارش ويديويي نيز به نمايش در خواهد آمد.
هسته مركزي «پويش دعوت از خاتمي» از همه اعضاي «پويش» و جوانان طرفدار
نامزدي خاتمي و نخبگان سياسي و غيرسياسي ايراني دعوت ميكند كه در اين
همايش حضور به هم رسانند.
تالار همايشهاي مسجد جامع اميرالمومنين در بلوار مرزداران، خيابان ايثار
قرار دارد.
http://70.38.64.42/ShowNews.php?4849
آقای خاتمی ما را از یاد نبرید ( )
باورم نمی شود ،کی کسی شنیده است ...زیر خاک گم شوند قله های استوار ( )

باورم نمی شود ،کی کسی شنیده است ...زیر خاک گم شوند قله های استوار(قیصر امین پور)
قیصر امین پور نازنین! بعد از تو ما مرده ایم! تو هم چنان زنده ای به عشق!
روحش شاد و قرین آرامش
( )
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد.
دلم لرزید با دیدن این مطلب..فرزندان سرزمین من لایق این سرنوشت نیستند ( )
یادداشت فرامرز امیر احمدی، عکاس
نرگس برای عکاس نمیخندد
برق نگاه معصومشان با قابهای چوبی در دست که در آن چهرههایی متفاوت از تصویر فعلیاشان را نشان میداد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان میبود، و انگشتهای ذوب شده نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و دهها درس خاطرهانگیز دیگر این دوره انداخت.
نمیدانیم وقتی به درس پترس فداکار میرسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمیدانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست میدارند.
دخترکان و پسرکانی با قابهای بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج میزند، بچههایی که رنگ نداشته دیوار خانهاشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینههای سرسامآور درمان دارد و نمیدانیم چرا تا به امروز گرههای چروک چهرههایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچهها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان میماند، به دنبال مرغ خانهاشان میدود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروسهای خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند..
نرگس در کنار دیگر بچههای قربانی غفلت ما در کنار بچههای روستا برای گرفتن یک عکس حاضر میشود اما او برای عکاس نمیخندد.
نرگس دفتر مشقش را باز میکند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست میگیرد و در سطر اول مینویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمیگرفت.
چرا خاتمی بیاید؟ ( )
روز چهارشنبه دوم مرداد ماه 1387مراسمی در دفتر حزب جبهه مشارکت تهران با عنوان "چرا خاتمی؟"برگزار شد و دوستی به عنوان عضو شاخه جوانان(نایب رییس)جبهه مشارکت منطقه کرج(و البته عضو شورای حوزه کرج)و به عنوان موافق حضور سید محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری دهم پشت تریبون رفت و متنی را در دفاع از حضور وی خواند:
متن اصلی خوانده شده در جلسه "چرا خاتمی":
دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛
این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.
بیش از هزار دلیل منطقی برای آمدن خاتمی می توان گفت،همانگونه که هزار دلیل برای نیامدنش.اما به نظر من کار اصلاح نظام از منطق و استدلال گذشته است.آن زمان که اصلاح طلبی از درون خود باید خود را نجات می داد آنچنان غرق در قدرت و بی اخلاقی شد که شعار عبور از خاتمی را مطرح کرد و باعث شد "شور 76"به "یاس 84" تبدیل شود.به همین دلیل ردیف کردن مجموعه ای از استدلال ها برای آمدن یا نیامدن خاتمی برای نجات و اصلاح نظام از بیخ و بن مغلطه است و سفسطه.من بدون دلایل عقلی و منطقی در این نوشتار که به مناسبت دهمین سالگرد دوم خرداد نوشته بودم تنها به قلبم رجوع کردم درست مانند دوم خرداد 76.زیرا امروز از نظر عقلانی هیچ راه نجاتی برای "اصلاح ساختاری و نهادینه شده نظام" وجود ندارد و به نظر نمی رسد این نظام دیگر تن به اصلاح مسالمت آمیز خویش بدهد یا حداقل تا کنون چنین عقلانیتی در راس آن ندیده ام.گذشته از آن اصلاح طلبان ثابت کرده اند که نه درون قدرت و نه بیرون از آن چندان تمایلی به ایجاد "ائتلاف فراگیر" ندارند و از هم اکنون معلوم است که پایان و انجام طرحهایی از قبیل "دولت وحدت ملی"و"کنگره بزرگ اصلاح طلبان"چه خواهد شد.زیرا در این مدت مشخص شده است که در نظامی که تن به اصلاح ساختاری خود در هیچ شرایطی نمی دهد وجود یک سیاستمدار با کیاست در راس قوه مجریه هیچ توفیری با حضور یک دیکتاتور بی عقل ندارد(از نوع کوتوله های سیاسی).به جای اصلاح نظام بهتر است به فکر اصلاح جامعه باشیم و فرهنگ اجتماعی را ارتقا دهیم.هرچند که می دانم این نظام و ملت(شاید هم امت)برای حضور فردی مثل خاتمی بسیار کوچک است و جامعه و نظام هنوز به ظرفیت حضور او نرسیده است،اما راهی دیگر کجاست؟
او به جای کیاست و سیاست صداقت دارد،مخالفش را تحمل می کند،حتی به او امتیازی ویژه می دهد.پس من هنوز هم برای ورودش فرش قرمز پهن می کنم و هرگز به کسی جز او نمی اندیشم.برای من ذات خاتمی و پیشینه اش بهترین شعار اوست.نظام و جامعه ما نیازمند خاتمی هستیم،شاید این را ندانیم و هرگز نفهمیم.
دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛
این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.
هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
من آن ستاره شب زنده دار امیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
هنوز دست نشسته است غم زخون دلم
چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم
کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشه انگور می فشارندم (ه.ا.سایه)
امروز دهمین سالگرد جنبش مردمی دوم خرداد است.دوم خردادی که همه آنرا در یک نکته مشترک قبول دارند و آن نکته میزان مشارکت "حقیقی" و "واقعی" بسیار بالای مردمی پس از انقلاب است.نکته ای که تا امروز بسیاری از کارشناسان سیاسی و اجتماعی به تحلیل و توجیه آن از زوایای مختلف پرداخته اند.اما قصد من از نگارش این مطلب نه نگاهی کارشناسی از بیرون است و نقدی از درون.من به عنوان کسی که در زمان انتخابات دوم خرداد76 یک جوان بیست ساله بودم و از نسلی بودم که در انقلاب 57 نقشی نداشتم،می خواهم نگاه و خواسته های خودم را از این انتخابات و منتخب آن یعنی آقای سید محمد خاتمی دوباره بیان کنم.
من و کسانی که مثل من می زیستند (در آن زمان در خانواده ای متوسط و تقریبا تحصیل کرده زندگی می کردم)علاوه بر دغدغه های معیشتی دغدغه های فرهنگی و اجتماعی فراوانی هم داشتیم.چرا که بیش از آنکه در خانواده مان نان باشد کتاب بود.به جای میوه و شیرینی در خانه مان مجله و روزنامه می دیدیم.چه بسیار روزهایی که من بدون صبحانه به مدرسه میرفتم ، چرا که در خانه مان چای خشک هم گیر نمی آمد.اما عصر همان روز پدرم با بغلی از کتاب به خانه می آمد و ما به فکر صبحانه فردا بودیم.آری،اینگونه شد که من با کتاب و روزنامه و مجله خو گرفتم و بدون آنها زندگی برایم چیزی کم داشت.من کم کم بزرگتر می شدم و دیگر این خودم بودم که انتخاب می کردم چه بخوانم و چه نخوانم.یادم می آید که آن زمان مجلات آدینه و گردون و دنیای سخن و... در خانه ما پر بود.روزنامه سلام و اطلاعات هم هر روز پای در خانه ما می نهاد.
اما اینها میل من به دانستن بیشتر را ارضا نمیکرد.فضای فرهنگی و امنیتی جامعه هم اجازه ظهور چیزی بیش از این را نمی داد.اما میشد از لا به لای پیام دانشجو خیلی چیزهای دیگر را هم دانست.
بگذریم،کم کم به زمان انتخابات نزدیک می شدیم،وجنب و جوشهایی برای حضور یا عدم حضور کاندیداها شکل گرفته بود.در آن فضا مردی به میدان آمد که حرفهای فرهنگی میزد زیرا خودش هم بیش ازآنکه سیاستمدار باشد مرد فرهنگ بود.
اما اینکه چرا من رای دادم و او را انتخاب کردم وبه او رای دادم این بود که او حرفهایی میزد از آنگونه که من همیشه دلم میخواست از زبان یک سیاستمدار بشنوم.او بدون شک از معدود سیاستمدارانی است که به سختی دروغ می گوید،به راحتی در باره صلح و آشتی (حتی با مخالف و آنهم در زمان قدرت)سخن می گوید، به زیبایی شعر می خواند،با کتاب و کتاب خواندن غریبه نیست،اهل تساهل و تسامح است،مخالفانش را به راحتی و از روی میل و رغبت سرکوب نمی کند،و به معنای واقعی کلمه انسانی اهل فرهنگ است.من دلم می خواست با ورود او جامعه مایوس و نا امید دوباره امیدوار شود،مردم عادی هم کتاب و روزنامه و مجله بخوانند،در کنار غذای جسم به غذای روحشان هم بیاندیشند،بیاموزند که باید یکدیگر را تحمل کنند و بتوانند حرف همدیگر را بفهمند،به عقاید هم احترام بگذارند،همه چیز را به دست تقدیر و ... نسپارند،خودشان برای آینده شان تصمیم بگیرند،و بخواهند که بدانند،چرا که تنها با دانستن میتوان به تغییر و اصلاح کژی ها و کاستی ها دست زد.
او از جامعه مدنی گفته بود که در آن همه با هم در مقابل قانون برابرند و کسی برتر از قانون نیست.(هرچند که هنوز هم از بعضی از بعضی دیگر برابرترند!)من از او میخواستم که به آزادی انسان احترام گذارد.برای انسان از آن رو که انسان است ارزش و احترام قایل شود.من از او می خواستم که کسی را برای اندیشه اش محبوس نکند.آری این همه آن چیزی بود که من و هم نسلانم از او می خواستیم.کرامت انسانی،گمگشته سالیان درازمان بود که با حضور او در پی اش بودیم.
برای همه این خواسته ها و خواهش هاست که هنوز هم او را دوست دارم.،که هنوز حضورش در وجودم گرما می آفریند.زیرا باور دارم که هنوز هم اوست که در راه این هدف تلاش می کند،اما تلخی اینجاست که او بسیار تنهاست و راه بسیار سخت.اما من هنوز امیدوارم،امیدوارتر از گذشته،حتی امیدوار تر از دوم خرداد یکهزاروسیصدو هفتادوشش.
به یاد بیاور
که تو را با باران سرودیم
با عشق،قلب آرمانهای خود خواندیم
با سرسپردگی همراهیت کردیم
و با تشنگی همراهت شدیم
تا سوی مرز دریاها
تو را باران سروده بودیم
تا بشکافی ابرهارا
تا سیراب کنی خاک خشک حسرت خورده ی آبی را
کاش به یاد می آوردی
آن لحظه را،که اشک ریختی،
از برای دردها.
کاش آن لحظه،که می گفتی هر آنچه داری
در طبق اخلاص می گذاری
صداقت در تو بود
کاش،
واژگان سحر آمیز خویش را از یاد نبرده بودی.
کاش نسل مرا تا بلندای عدالت همراه می شدی.
افسوس...!
پیروزی تنها مرد طلایی ما در المپیک را تبریک می گم ( )
موفقیت هادی ساعی را به همه ایرانیان تبریک می گم!


قدرت اندیشه ( )
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید
فلسطين شاعر محبوبش را از دست داد ( )
محمود درويش - شاعر ملي فلسطين - كه بسياري از فلسطينيان شعرهاي او را صداي مشقتهاي خود ميدانستند، (شنبه، 19 مرداد) پس از يك عمل جراحي قلب در تگزاس آمريكا در سن 67سالگي درگذشت.
باقيمانده يک زندگي
اگر کسي به من ميگفت:
تا عصر خواهيد مُرد
تا آن موقع چکار خواهيد کرد؟
نگاهي به ساعت مچيام ميانداختم
يک ليوان آبميوه ميخوردم
يک گاز به سيب ميزدم
مدتي طولاني خيره ميشدم به مورچهاي که غذايش را پيدا کرده
بعد به ساعتم نگاه ميکردم
آنقدر وقت داشتم که ريشم را بتراشم
و بپرم توي حمام و از ذهنم بگذرد:
«بايد خودم را براي نوشتن آراسته کنم
پس بهتر است لباس آبيام را بپوشم»
تا ظهر مينشستم پشت ميزتحريرم
اما خبري از جاري شدن کلمات رنگارنگ نميشد
سفيد،سفيد،سفيد...
آخرين ناهارم را اماده ميکردم
دو تا گيلاس مشروب آماده ميکردم:يکي براي خودم
يکي هم براي مهماني که بدون قرار قبلي خواهد آمد
بعد چرتي ميزدم
اما خروپفم بيدارم ميکرد...
به ساعتم نگاه ميکردم
وقت براي مطالعه بود
فصلي از کمدي الهي دانته را ميخواندم
و نيمي از شعري از معلقات سبع نوشته ي امروالقيس* را
و نگاه مي کردم که چطور
زندگي از من رخت ميبندد
و به ديگران داده ميشود
اما نميپرسيدم چه کسي
آنچه را که خالي شده
پُر ميکند.
اينم از اين.بعد؟
اين ديگر،اين!
بعدچي؟
موهايم را شانه ميکردم و شعر را
ميانداختم توي سطل زباله
اين شعر را
و يک پيراهن درجه يک را ميپوشيدم که در ايتاليا آخرين مُد است
خودم را به شکل يکي از نوازندگاه گروه ويولونيستهاي اسپانيايي درميآوردم
و به سمت قبرم حرکت ميکردم
سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا ( )
شعر " آزار " اثر سيمين بهبهاني
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست
صدای مهربانی رفتتتتتتتتتتتتتتتت... ( )
جمعه صبح با یک اس ام اس یهو چشمم به گوشی خشک شد
خسرو شکیبایی رفت.....
زیر لب زمزمه کردم : کجا؟ به این زودی؟
هنوز داغ قیصر گرم بود که خسرو هم ...
واژه کم میارم برای توصیف غمم..
خدایش بیامرزد..

خدایا ( )
خدایا امروز که به زمین سر زدی
کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
تنها یک چتر
سکوت
تا بدانی
دور است
اندیشه باران این روزها
خدایا
بر ما ببار
یک روایت از عشق ( )
جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .
از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که حکایت از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب دست خط را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد .
روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: "
زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 50 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که "این فقط یک امتحان است!"
طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد!

به کجا رسیده ایم ملت!! ( )
چند خط فقط ؛ دنياي کوچکي را که ساخته اي ، ويران مي کند...
فراموش خواهي کرد. اما اين بغض هميشه با تو مي ماند ؛ که کجا ايستاده اي!!! خبر انقدر دردناکه چند سطر اول تموم دنياي كودكانه منو ويران كرد.عروسك هايي رو تصور کردم كه بازي زمونه به دامان ناپاك ترين و كثيف ترين انسانها مي كشوندشون. دخترهايي كه سهمشون از زندگي نه دارا و سارا ست، نه چادراي گل گلي وقت خاله بازي، نه باربي كمر باريك ميني پوش ساراهاي پشت ويترين رو پدر مادرهاشون فروخته بودن به قيمت چن لول ترياك، دو تا شيشه ابسولوت، يه جا واسه خواب، دوتا دونه نون، فرقي هم مي كرد ؟ خوش به حال دختربچه هاي عرب كه به دست پدرانشون زنده به گور مي شدن، خوش به حال دعا كه خانوادش سنگسارش كردن،. نمي خوام، اصلا نمي تونم خودمو، كسي رو جاي اونها بگزارم، نمي تونم رنج ودرد بي نهايتشون رو تصور كنم، كودكي و معصوميتي كه توي لجن شهوت غير انسانها مدفون ميشه . تن نازکشون تو این سن کم باید میزبان کثافت و عفونت حیوانهایی بشه که ...ديگه نمي تونم بنويسم، اين بچه ها از کجا آمده اند ؟ به سن اونها دقت کردين ؟ !!!! اين آگهي فارسي براي چه کساني منتشر شده ؟
************************************
با خود مي انديشم "فردا چه چيز را به حراج خواهيم گذاشت؟"
خيلي عذر ميخوام ، قصد نداشتم آرامش روحي شما رو به هم بريزم ،
اين یه آگهي است که بازرس سازمان در اينترنت پيدا کرده و در خبرنامه آوريل چاپ کرده تا توسط مسئولين پيگيري بشه
متن کامل خبرنامه رو از اينجا دريافت کنيد
همه ي لينكارو اين جا ميذارم
ببخشيد كه خيلي در هم بر هم شد
سمينار زن و نوانديشي ديني ( )
سمينار زن و نوانديشي ديني از سوي جمعي از فعالان امور زنان، يكشنبه دوم تيرماه برگزار ميشود.
موسوي بجنوردي، مجتهد شبستري، محسن كديور، عليرضا علوي تبار، مهدي مهريزي، محمد تقي فاضل ميبدي، رضا عليجاني، صديقه وَسمقي و فريده ماشيني از سخنرانان اين سمينار هستند.
سمينار زن و نوانديشي ديني روز يكشنبه ساعت 16 در حسينيه ارشاد برگزار ميشود
رفتی نادر؟ بی خبر؟ ( )
«... زمانی که کودکی می خندد،باور دارد که تمام دنیا در حال خندیدن است،و زمانی که یک انسانِ ناتوان را خستگی از پای درمی آورد،گمان می بَرَد که خستگی،سراسرِ جهان را از پای درآورده است.
چرا ناامیدان، دوست دارند که ناامیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟
چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصلِ جهانیِ ازلی-ابدی قلمداد کنند؟
چرا پوچ گرایان،خود را،برای اثباتِ پوچ بودنِ جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می جنگیم،پاره پاره می کنند؟
آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری شان به تن و روحِ دیگران سرایت کند،دلیل بر رذالتِ بی حسابِ ایشان نیست؟
من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه یی از این سفرِ دشوار،گرفتار ناامیدی نباید شد.
من می گویم:به امید بازگردیم- قبل از آنکه ناامیدی،نابودمان کند.»
بخشی از "یک عاشقانه آرام"
خسته ام نادر! خسته ام... این تعطیلات پنج روزه کم بود که حالمان را بگیرد تو هم وقتی بهتر برای شکستن دل هایمان پیدا نکردی؟ می دانم از ۲۲ سال قبل وعده داده بودی روزی دلمان را می شکنی و به سفر آخر می روی و باز می دانم که چند سالی بود نمی نوشتی که به نبودنت عادت کنیم اما قبول کن مرد! وقتی هنوز هر شب با کلام تو سر بر بالش می گذاریم و صبح ها به هلیا صبح بخیر می گوییم و در تمام طول روز و ماه و سال به آنچه عسل می گفت می اندیشیم چگونه رفتنت را تاب بیاوریم؟
آخر ابوالمشاغل! چگونه وقتی از هر کاری اخراج می شویم و به هوای شکست رکورد تو خم به ابرو نمی آوریم، باور کنیم که نیستی تا برایمان دست بزنی و از زیر آن سبیل های سفیدت لبخندی به صورت های مشتاقمان پرتاب کنی؟
نادر! اشک نمی ریزم ... به خدا اشک نمی ریزم. می دانم به بانو، گِرا داده یی که آنان که بر مزارم زار می زنند و شیون می کنند را نگاه نکن که آنان مرا نمی شناسند، هیچ وقت نمی شناخته اند... اما نادر! حق بده خسته شویم... (اما نه! خستگی که حق نیست...) راستی! پس بگو ... برای همین مواقع بود که گفتی خستگی حق نیست، هان؟ که حق نداشته باشیم خسته شویم؟ برای همین گفتی مقصد ما راه ماست؟ تا نایستیم و بگوییم خسته ایم؟ آره؟ عجب آدمی هستی نادر!
نادر! می دانی که تو بودی عاشقم کردی؟ آره! همان زمان که نوشته بودی:
«من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیا فرینم باور کن!!!!
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم
کودکانه، ساده و روستایی
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.....
آن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم!!!! »
اوایل به عشقت حسادت می کردم نادر! می دانی؟
کسی را نداشتم به نام کوچک صدایش بزنم...حالا ولی دارم نادر!
به لطف عاشقانه آرامت که می خواستی یادگاری باشد از تو و بانو برای ما که در آغاز راه بودیم...
... و یادگارت چه خوش چراغی شد در این کوره راه حادثه ...
ممنون به خاطر این یادگار شریف ...
اما باز خسته ام نادر!
اگرچه دانسته ام خستگی حق نیست که مرا به انکار حق بکشاند...
پس مطمئن باش خسته هستم از نبودنت اما منکر حق نه!
راستی ... هلیا دیروز سراغت را می گرفت... گفتم با اولین پرواز به شهری که دوستش می داشت خواهد آمد... هلیا منتظر است... توی راه معطل نشو... با غریبه ها سخن نگو... برای بوئیدن گل نسترن وقت نداری... زودتر برو... هلیا چشم انتظار است...
خردادِ تقویمم قلمی شد... مثل دفترم ...
هر بار به نام تو؛ نادر... مردی که دوستش می داشتم!
:پ.ن: >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
به راستی که تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است
سهل است که انسان بمیرد تا آنکه به تکدی حیات برخیزد
بیگانه ماندیم
زیرا سخن به تمامی گفتیم.
رانده شدیم
زیرا سخنی گفتیم كه انسان دوستدار شهادت كاغذین، دوستدار آن نبود.
التماس شكوه زندگی را فرو میریزد.
تمنا، بودن را بی رنگ می کند و هر آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است!
آنان که دیوار میان ما بودند ترس فرو ریختن عذابشان میداد
برآنم كه زندگی كنم ( )
پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فروافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم كه زندگی كنم
عشق بورزم
تا روزها بیثمر نماند
هنگامی كه میخندم،
هنگامی كه میگريم
هنگامی كه لب فرو میبندم.
**
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
كه راهی است ناشناخته،
پُرخار، ناهموار.
راهی كه باری در آن گام میگذارم
كه قدم نهادهام و سر بازگشت ندارم
بیآنكه ديده باشم شكوفايی گلها را
اكنون مرگ میتواند فراز آيد
اكنون میتوانم به راه افتم
اكنون میتوانم بگويم كه زندگی كردهام.
لینکی که براتون گذاشتم مربوط می شه به دختری به نام آزیتا که حدود۳ سال پیش در ۱۱اردیبهشت بعد از مبارزه با بیماری سرطان درگذشته ..خوندن وبلاگش منو خیلی تحت تاثیر قرار داد..اگه به وبلاگش سر زدید برای شادی روحش و آرامش ابدی اش دعا کنید
http://zanerashti.persianblog.ir/
متن کامل نطق اکبر اعلمی در جلسه علنی امروز مجلس ( )
|
نواندیش: اکبر اعلمی نماینده مردم تبریز در نطق پیش از دستور امروز خود گفت : آنچه به حكومتها ارزش داده و آن را در زمره حكومتها خوب قرار میدهد، میزان پایبندی زمامداران و كارگزاران این حكومتها به تحقق حق و عدالت و دوری از ظلم و تبعیض و رضایتمندی مردم است. |
شجاعت اعتراف ( )
اگه بخواین با خودمون صادقانه روبه رو بشیم..اگه قرار باشه ۴ تا ویژگی منفی شخصیتمون یا اخلاقمون رو اعتراف کنیم که از همون نقطه برای رفع یا ترکشون اقدام کنیم..
۱-
۲-
۳-
۴-
( )
نوروز مبارک
برای همه آرزوی سلامتی و دلخوش می کنم
و اینکه شاید در سال جدید همان شویم که او می پسندد
مرگ سنتوری؟؟؟ ( )
پایان تلخ سنتوری ، سنتوری لو رفت ، از بین رفتن امید مهرجویی برای اکران سنتوری ، خداحافظ سنتوری ، سنتوری کنار خیابان و ...
اینها تیترهای خبرگزاری هایی بود که مثل بقیه مردم ، این اتفاق را پیش بینی نمیکردند.
دانلود سنتوری ، سنتوری با کیفیت خوب ، سنتوری بدون سانسور ، پخش سنتوری به صورت اختصاصی!!!!! و ...
بعضی سایت ها هم گویا برای ضرر بیشتر فرازمند و مهرجویی تلاش میکردند!!
نمیشه حدس زد فرازمند و مهرجویی وقت این خبر رو شنیدن چقدر متعجب و ناراحت شدند. تمامی زحمات آنها و دیگر عوامل به هدر رفت و میلیون ها تومان به جیب قاچاقچیان و به قول برخی دوستان لاشخوران رفت.
شاید به جرات بتوان گفت برای هیچ کارگردان و تهیه کننده ای نمیتواند اتفاق بدتر از این رخ بدهد.
سنتوری ابتدا به جشنواره بیست و پنجم رفت البته از همان ابتدا گیر دادن به این فیلم شروع شد و کمی دیر در جشنواره اکران شد.
چند ماه پیش وقتی تنها چند روز تا اکران عمومی سنتوری فاصله بود ، وزارت ارشاد اعلام کرد این فیلم غیر قابل پخش است و باید اصلاحاتی در آن انجام شود.
ابتدا به صدای محسن چاووشی ایراد گرفتند ، شاید فکرش را هم نمیکردند مهرجویی خیلی زود این مشکل را حل کند. از صدای بهرام رادان به جای چاووشی استفاده شد و فرازمند اعلام کرد اصلاحات مورد نظر وزارت ارشاد انجام شده است.
اما این بار اعلام کردند فیلم دارای مشکلاتی است که البته هیچگاه به وضوح اعلام نشد این مشکلات چیست.
هر سایت و هر خبرگزاری ، دلایلی را اعلام کرد:
۱.مسئولان این فیلم رو توهین به آیت الله خامنه ای دانستند شکستگی یکی از دستان علی سنتوری هم این استدلال رو تقویت کرد ولی بعید به نظر میرسد چنین چیزی حقیقت داشته باشد.
۲.استفاده از عبا توسط علی یکی دیگر از این گمانه زنی ها بود.
۳.انتقاد از وضعیت موسیقی کشور و ندادن مجوز به خوانندگان و خشن و دروغگو خواندن جامعه و گفتن اینکه این مملکت جوانان رو معتاد میکنه از دیگر دلایل ذکر شده بود که البته احتمال اینکه دلیل توقیف فیلم این باشد بسیار زیاد و بیشتر از سایر گزینه هاست.
و دلایل دیگری که ذکر شد.
اما اکران خصوصی فیلم برای مسئولان نیروی انتظامی بسیار جالب بود.
فیلم در کانادا و چند کشور دیگر اکران شد و مورد استقبال قرار گرفت و گویا فقط ایرانیان داخل کشور حق دیدن این فیلم را نداشتند و باید حسرت میخوردند که چرا بلیط سنتوری در جشنواره را نخریدند!
اکثر کارشناسان و صاحب نظران معتقدند اگر این فیلم اکران میشد قطعا فروش فوق العاده ای داشت و حتی برخی به کنایه میگویند مسئولان ترسیدند سنتوری رکورد فروش اخراجی ها را بزند!
اخباری هم شنیده میشه که گویا فرازمند و مهرجویی قصد دارند از وزارت ارشاد شکایت کنند تا وزارت ارشاد دلایل توقیف فیلم را مطرح کند.
و اما در مورد خود فیلم:
موسیقی فیلم ، صدای محسن چاووشی ، بازی فوق العاده بهرام رادان-گلشیفته فراهانی-مسعود رایگان و رویا تیموریان ، فیلمبرداری قوی ، سرعت خوب فیلم و عدم وجود صحنه های اضافی و ... ، همه و همه باعث میشود تا این فیلم از بقیه فیلم هایی که در حال حاضر در سینماها میبینیم متمایز باشد.
آغاز فیلم فوق العاده است و استفاده از یکی از آهنگ ها در همان ابتدای فیلم ایده بسیار خوبیست:
من با زخم زبونات رفیقم
مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم
با توام که داری به گریم میخندی
کاش میشد بیای و به من دل ببندی
تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم
کار دل ، نباشی ، تمومه عزیزم
دیالوگ های رادان هم که در بین آهنگ گفته میشه بسیار خوب هستند.
تناسب موسیقی با فیلم هم بسیار عالیه ، به خصوص جایی که از ترانه خیانت استفاده شده:
دلواپس و بی تابم
باز امشبم بی خوابم
ازت خبر ندارمو
تا خود صبح بیدارم
حس خوبی ندارم
چشام همش به ساعته
می پرسم این چه حسیه
یکی میگه خیانته
...
فیلم (ایرانی) تمام نمیشود و مثل سایر فیلم ها در لحظات آخر همه چیز درست نمیشود هرچند پایان نسبتا خوبی دارد ولی به هر حال جدایی انجام شد.
به خاطر کسانی که فیلم رو ندیدند بیشتر از این توضیح نمیدم.
نکته آخر اینکه به درخواست و پیشنهاد گروه ادب و هنر روزنامه اعتماد ملی ، شماره حساب فرازمند و مهرجویی اعلام شد تا هرکس که cd یا dvd فیلم رو خریده مبلغی رو هم به حساب این دو نفر واریز کنه.
البته مهرجویی در مصاحبه با اعتماد ملی گفته مردم بدانند ما محتاج نیستم و تمامی مبالغ صرف امور خیریه خواهد شد.
شماره حساب: 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032)
طرحی از کیکاووس یاکیده ( )

بیا حواسمان را پرت کنیم
مال هرکس دورتر افتاد
عاشق تر است
اول خود من
حواسم را بده
تا پرت کنم
همه قلبها در خون می تپند...اینجا ایران است؟ ( )
اینجا ایران است. اینجا همدان است.
و دیروز های درد و رنج تقویم بیستم مهرماه را فراموش نکند که مرگ فروشان، زهرای بیست و هفت ساله را به بند کشیدند و سرنوشت
همه آرزوهای او را چهاردیواری ستاد امر به معروف و نهی از منکر همدان به یک گور سرد سپرد

یاد روزهایی که یادتان را در ذهن مرور می کردیم به خیر
شرمسارم که ...






...دوباره یک روز روشنا سیاهی از خانه میرود
( )
پرسشي كان هست همچون دشنه تيز
پاسخي دارد همه خونابه ريز
آن همه فريادِ آزادي زديد
فرصتي افتاد و زندانبان شديد
آنكه او امروز در بند شماست
در غم فرداي فرزندِ شماست
راه مي جستيد و در خود گم شديد
مردميد، اما چه نامردم شديد
كجروان با راستان در كينه اند
زشت رويان دشمنِ آيينه اند
آي آدم ها اين صداي قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست
ديده در گرداب كي وا مي كنيد؟.
وه كه غرقِ خود تماشا مي كنيد..
تو را تا ابد دلتنگ می مانم... ( )
صبح امروز شاعر بزرگ معاصر، دكتر قيصر امينپور در بيمارستان دي تهران به دليل عارضه قلبي درگذشت

حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي كني
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از اين كه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آي
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود دير ميشود
