| » . |
پيغام مدير :
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
انحطاط نمایشگاه ها
سفری از جنسی دیگر
گردهمایی پانزدهم
موفق باشید
گردهمایی هشتادی ها
فرار مغزهای هشتادی
خبر خوش هشتادی
فوت
هشتمین جشنواره خیریه پیام امید
من در مونترال 2 (جامعه)
جمعه اي تلخ با تسويه حساب
تجسم یک رویا
عروسی پوریا
معذرت خواهی
چهارشنبه سوری
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
به نظر من! ( آزاد )
بله دوستان، همیشه داشتن سرمایه های ارزشمندی که با زحمت به دست اومده برای انسان دغدغه و مسئولیت ایجاد می کنه. من کاملاً حس دوستانی که واقعاً نگران ادامه حیات این وبلاگ هستند رو می فهمم. از طرف دیگه، چند تا سئوال طلبگی داشتم! البته خودم هم مطمئناً جواب هایی برای برخی از این سئوال ها دارم که اونها رو بیان می کنم و امیدوارم با پیدا شدن پاسخ مورد قبول اکثریت برا این سئوال ها مسیر قطعی و نهایی ما در این زمینه مشخص بشه. همون طور که دوستان گفتن این چندمین باره که همچین بحثی پیش میاد و من خودم شخصاً می خوام و فکر می کنم تعداد دیگه ای از دوستان هم بخوان نتیجه همچین بحثی مشخص بشه و تبدیل به یه سیاست (Code of Ethics، مرامنامه، منشور، و یا ...) مشخص بشه. و اما سئوال ها:
1. وبلاگ چیست؟
2. چه عاملی باعث شد که همچین بحثی به صورت دفعی و در این زمان آغاز بشه؟
3. حضور فعال مورد اشاره در مطلب قبلی به چه معناست؟
4. اصطلاح "غیر هشتادی ها" در پست قبلی به چه کسانی اشاره داره؟
5. آیا اشخاصی غیر از نویسندگان فعلی وبلاگ حق خواندن وبلاگ مدیران هشتادی را دارند؟
6. آیا اشخاصی غیر از نویسندگان فعلی وبلاگ حق نظر دادن در مورد مطالب وبلاگ مدیران هشتادی را دارند؟
7. آیا اشخاص دیگری می توانند به جمع فعلی نوسندگان اضافه شوند؟ نیازمندیها و فرآیند چنین افزودنی چیست؟
جواب های من:
1. طبق تعریفی که در دایرة المعارف های مختلف از جمله بریتانیکا و ویکی پدیا وجود داره، وبلاگ نوعی وب سایت است (به کلمه وب دقت کنید! این موجودی است که در فضای عمومی وب و نه در یک شبکه محلی یا خصوصی می زید) که یک نفر، یک گروه و یا یک سازمان یا شرکت آن را به روز رسانی می کنند. بر روی این موجود (وبلاگ) در مورد احساسات، تفکرات، وقایع، فعالیت ها، عقاید، خاطرات و هر چه که در ذهن نمی گنجد یادداشت، تفسیر و تشریح منتشر می شود. همچنین اکثر موجودات از این نوع دارای امکانی برای دریافت تعاملانه نظرات خوانندگانشان می باشند. البته این موجود می تواند حالتی کاملاً خصوصی هم داشته باشد که این بیشتر در مورد وبلاگ های شرکتی و سازمانی با مضامین کاری و محرمانه مصداق دارد (ویکی پدیا). و اما به نظر من وبلاگ یعنی "مدیران هشتادی"، اون "مدیران هشتادی" که خوندن اون و نظر دادن در مورد مطالبش کاملاً برای هر کسی آزاد باشه.
2. فکر کنم جوابش رو پوریا بهتر بدونه.
3. فکر کنم جوابش رو پوریا بهتر بدونه. اما با توجه به نظرات فکر می کنم به معنی خوندن و نظر دادن روی مطالب در نظر گرفته شده. که با این معنی، به نظر من برای هر کسی از جمله هشتادی، هفتادی و حتی شصتی ها هم کاملاً باید آزاد باشه.
4. فکر کنم جوابش رو پوریا بهتر بدونه.
5. با اینکه سئوال خیلی خنده داریه ولی باید بگم، بله کاملاً.
6. سیاست هایی قبلاً در این زمینه کم و بیش اعمال شده که شامل حذف نظرات نوشته شده با اسامی غیر واقعی و یا به نظر جعلی بوده است. به نظر من هر خواننده وبلاگ حق نظر دادن در مورد وبلاگ رو داره مگه اینکه در نظرات خودش رعایت اصول اخلاقی رو نکرده باشه. در این صورت بهتره بنا به نظر نویسنده مطلب یا مدیریت وبلاگ عمل بشه (البته امیدوارم کار به صحن علنی کشیده نشه!)
7. مطئناً می توانند. اما باید شرایطی داشته باشند از جمله باید از جمله رجال و یا نسوان عاقل و بالغ و مدیر و مدبر و ... بگذریم، این حرفا رو ول کنیم... باید از دوستان صمیمی و علاقه مند باشه و عضویتش در جمع نویسندگان به نظر اکثر نویسندگان فعلی (طی یک رأی گیری ساده) بلامانع باشه! به نظر من از از هم پاشیدن گروه هشتادی ها نترسیم، این گروه این جوری تقویت میشه!
حرف آخر، دوستان به نظر من وبلاگ "مدیران هشتادی" از جنس پول و خونه و ماشین نیست که با شریک کردن افراد دیگه سهم ما کم بشه، بلکه یه سرمایه اطلاعاتی و در درجه بالاتر معنویه که هر چه بیشتر به اشتراک گذاشته بشه نه تنها کم نمیشه بلکه افزایش هم پیدا می کنه. ما نمی خوایم خودمون بگیم و خودمون بشنویم، فکر می کنم ما آرزمون اینه که هر کسی شایسته گفتنه اینجا حرف بزنه و خیلی ها بشنون.
لينك ثابت ![]()
عکسی از عامل اصلی انقلاب مخملی ( )
قوه قضائيه، بيرحمانه برخورد كند ( )
امام جمعه موقت تهران
گفت: در هفته قوه قضائيه، از قوه قضائيه ميخواهم با سران اغتشاش كه سر در
آخور آمريكا و اسرائيل دارند، قاطعانه و بيرحمانه برخورد كند تا مايه
عبرت براي همگان باشد.
حجهالاسلام احمد خاتمي در خطبه دوم نماز جمعه امروز تهران، ضمن تشكر
صميمانه از نيروي انتظامي و امنيتي و بخصوص بسيجيان گفت: اين نيروها در
اين مدت رنج بسياري كشيدند، به خصوص بسيجيان مظلوم كه هم در جبهه و هم پشت
جبهه مظلوم بودند و در اينجا براي شهداي اين عزيزان، علو درجات و براي
مجروحين شفاي عاجل طلب ميكنيم.
وي در ادامه با اشاره به برخي حوادث اغتشاشات اخير گفت: در اغتشاشات اخير،
يك خانم كشته شد، اوباما برايش اشك تمساح ريخت و غرب معركه گرفت. هر عاقلي
كه فيلمش را ببيند متوجه ميشود كار خود اغتشاشگران است. بهگونهاي كه
از جايي كه ماشين اين خانم هم پارك شده است عكس گرفتهاند. اين خانم در
كوچه خلوت بوده است. در كوچه خلوت كه نميكشند، دستگير ميكنند. معلوم است
كه اگر كار نظام بود، در خيابان برخورد ميكرد. اغتشاشگران برنامهريزي
كرده بودند كه بعدا بهرهبرداري كنند.
وي با بيان اينكه در اين ماجراها، رسانههاي خارجي به خصوص رسانههاي
انگليسي و آمريكايي اوج خباثت خودشان را نشان داده و آتش بيار معركه
شدند، گفت: تعجب ميكنم اينها چطور در كشور ول هستند. دولت بايد كنترل
كند. با چه حسابي اينها در كشور هستند و مرتب با تلفنهاي ماهوارهاي
گزارش ميدهند و مردم را تهييج ميكنند.
خاتمي افزود: اغتشاش و تخريب اموال عمومي و آزار و اذيت مردم بر اساس
روايت ديني از مواردي است كه بغي خوانده ميشود و رهبر جامعه اسلامي
ميتواند با اين افراد تا نابودي كامل آنها بجنگد و يا مصادق محاربه است
كه اسلام اشد مجازات را براي آنها در نظر گرفته است.
وي گفت: تظاهرات غيرقانوني خلاف قانون است و چون آقا هم نهي كرده است، خلاف شرع است.
خاتمي با اشاره به اقدامات منافقين در سال 60 از جمله ترور ناكام مقام
معظم رهبري، شهادت بهشتي و صدوقي افزود: جاي تامل دارد كه چرا منافقين
ابتدا سراغ مقام معظم رهبري رفتند، هر چند ناكام ماندند و خداوند ايشان را
به عنوان ذخيره انقلاب نگه داشت.
وي گفت: عواملي مانند نشناختن اسلام و تعبدناپذيري در برابر آن بيبصيرتي
و بازيخوردن از بيگانگان در فرجام منافقين موثر بود، اما مهمترين عامل
ولايتستيزي آنها بود.
وي گفت: آنها با امامي در افتادند كه بعد از معصومين چهرهاي مانند او كم
داشتيم و دلداده كسي شدند كه به تعبير رسانههاي غربي رهبر هميشه در حجله
بود.
وي افزود: جوانان بايد بدانند در نگرش ما وليفقيه فقط رهبر سياسي نيست،
حجت شرعي است. نايب امام زمان است و مخالفت با نايب امام زمان، مخالفت با
امام زمان است.
وي در ادامه با استناد به برخي روايات گفت: كسي كه دستور وليفقيه را زير
پا بگذارد، دستور امام معصوم را زير پا گذاشته است و مخالفت با دستور امام
معصوم، مخالفت با دستور خداست.
خاتمي خواستار آن شد كه برخي از سرنوشت منافقين درس عبرت بگيرند و ببينند
سرنوشت كساني كه با ولايت درافتادند چه شد و اين كار را تكرار نكنند.
عامل سوم ( فرهنگی اجتماعی )
عده ای بر این باورند که ماجراهای در حال وقوع در ایران در واقع جنگ قدرت بین دو قطب اصلیه (که دو فرد عالی رتبه نظام هستند) و مردم نیز در این میان با نسبت خاصی تقسیم شده و به هوادارن هر یک از دو قطب مبدل شدند. در واقع اگرچه در جریان پیش از انتخابات و در دیدگاه های کاندیداهای مستصوب شده می شد طیف متنوع تری از دیدگاه ها رو مشاهده کرد و قضیه کاملاً دو قطبی نبود اما در شرایط فعلی به نظر می رسه که تمامی نیروها در دو قطب سامان پیدا کردند و این سامان یافتگی یا از روی آگاهی و یا بصورت ناآگاهانه از سوی مردم تقویت شده. در واقع به قول مصطفی مردم آگاهانه یا ناآگاهانه مقابل مردم قرار گرفتند و در صورتی که خود را به عنوان یک قطب سوم و مستقل در این میان به رسمیت نشناسند به ناچار به عنوان سربازان یکی از دو قطب درمیان و تنها زمینه ساز پیروزی یکی از آن دو بوده و در نهایت باز هم سرهاشون بی کلاه می مونه. بر این مبنا مشخصه که فرآیند جمهوریت خواهی مردم ایران ایجاب میکنه که در شرایط فعلی از حالت تماشاچی دراومده، به قول خبات بازی رو به هم زده و به عنوان طرف سوم بازی وارد میدون بشن. و همچنین مشخصه که در این میون اکثریت عامل سوم به هر دلیلی به این نتیجه رسیدند که آقای موسوی (که مورد حمایت یکی از قطب های قدرته) انتخاب بهتری برای سرنوشت و آبادانی این مملکته. اما طرفداری عامل سوم از هر یک از دو قطب نباید بصورتی پیش بره که در نهایت منجر به خود فراموشی شده و باز هم ترازوی قدرت در این مملکت در یکی از دو طرف سنگینی کرده و عامل سوم که شاهین و میزان این ترازوست فاقد جایگاه و قدرت باقی بمونه و با وجود این همه هزینه حتی نتونه سهم کوچکی از خواسته های خودشو محقق کنه.
یه سری سئوال! ( آزاد )
من همیشه به این حرکت که در هنگام کوه پیمایی (یادش بسیار بخیر) انجام می دم علاقمندم و اون نگاه به پشت سر برای دیدن راهیه که تا به حال اومدم و ارتفاعیه که در اون به سر می برم. به نظرم اومد در فضای حاضر وبلاگ بد نیست که اندکی به مسیری که تا به حال طی شده فکر کنیم و در اون تأمل کنیم و ببینیم ما کجاییم و قرار بوده کجا باشیم. آخه راستش من خودم حافظه زیاد خوبی ندارم و به خصوص در مورد تقدم و تأخر های زمانی و همین طور فلسفه بعضی از کارها که در گذشته انجام شده دچار شک و تردید می شم. در واقع با نقدی که مصطفی بر روی مطلب خبات زد من به فکر فرو رفتم،
این ها سئوالاتیه که من الان دارم، ضمن اون که به طور خاص مسئله دیگه ای هم وجود داره. حقیقت اینه که کلمات موجودات عجیبیند، برای اینکه ممکنه تو ذهن هر فردی به یک شکل دربیاند، مثل آبی که تو هر ظرف تغییر شکل میده. کلمات "رسانه" و "شبکه اجتماعی" به کابوس روز و شب من تبدیل شدن که انگار همیشه با من بودن (خب شوخی بی مزه ای بود). به هر حال این ها کلماتی هستند که دوستان من بکار بردند و انگار هم هر کدوم تأکید خاصی روی این کلمات داشتند. من اول که مطلب خبات رو خوندم خیلی راحت باهاش برخورد کردم و اون رو تحلیل مناسبی بر روندی که در وبلاگ گذشته یافتم. اما نظر مصطفی که اول برام کاملاً عجیب به نظر رسید با خوندن های مجدد من رو به درک اون نزدیک تر کرد. فکر کردم خب مسلماً مصطفی از شروع ماجرای وبلاگ حتماً اهدافی داشته که حالا فکر میکنه مطلب خبات چیزی سوای اون اهدافه. بله انگار که یکی از نقاط اشکال تمرکز روی واژه "رسانه" هستش. راستی منظور خبات از بکار بردن این واژه چیه؟ آیا اصلاً از بکار بردن این واژه منظوری داشته؟ از اون ور فکر کردم که این واژه چرا این قدر برای مصطفی دردناک بوده (این درد رو از تو نظر مصطفی استنباط کردم)؟ یعنی واقعاً منظور مصطفی از "شبکه اجتماعی" دقیقاً چیه و این منظور چه قدر با مفهوم رسانه تفاوت داره؟
دوستان چرا توضیح نمی دید؟ خوشحال میشم بدونم و از این سردرگمی خارج بشم.
بقا ( آزاد )
ده دقيقه سکوت به احترام دوستان و نيکانم
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتی مادری بميرد قسمتی از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
وقتی اخم می کنند و بی دليل وسايل خانه را به هم می ريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
مابايد پدرانمان را دوست بداريم
برايشان دمپايی مرغوب بخريم
و وقتی ديديم به نقطه ای خيره مانده اند برايشان يک استکان چای بريزيم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما بايد دوست بداريم
حسین پناهی دژکوه
Culture and leadership in Iran ( فرهنگی اجتماعی )
Over the past twenty-five years, Iran, a country of over 60 million people, has endured a bewildering rate of societal and economic change. Little is currently known about the country besides its extremist and confrontational policies both inside and outside the country. In this article, we report on a study of 300 Iranian middle managers from the banking, telecommunications, and food-processing industries as part of the GLOBE Project. Our findings show that despite much visible economic and societal change, the country’s deeper cultural traits seem rather intact.
The first important finding is that Iran, while a Middle Eastern country, is not part of the Arab culture. Instead, it is part of the South Asian cultural cluster consisting of such countries as India, Thailand, and Malaysia. The country’s culture is distinguished by its seemingly paradoxical mix of strong family ties and connections and a high degree of individualism. Societal or institutional collectivism is not a strong suit of Iranians. The country’s culture also bestows excessive privilege and status on those in positions of power and authority and does not tolerate much debate or disagreement. Perhaps as a result, rules and regulations are not taken very seriously and do not enjoy much popular support. At the same time, the culture has strong orientations toward achievement and performance, although mostly at the individual level. The article provides detailed ideas on the managerial implications of our findings for Western executives and corporations.
این خلاصه مقاله ای است که دو نفر از اساتید ایرانی در سال ۲۰۰۳ به چاپ رسونده اند. اصل مقاله رو به گروه ایمیل می زنم. اگه وقت کردید یه نگاهی بهش بندازید جالبه.
پاسخ شماره 2 به نظرات حاج آقا ( آزاد )
حاج آقای بلند مرتبه (ببخشید از بکار بردن کلماتی مانند جیگرم و دلبندم و غیره در مورد حاج آقا به دلیل ملاحظات شرعی و عرفی معذورم) سلام؛
من هم در ابتدا از لطف و بنده نوازی تون در حق اینجانب کمال تشکر رو دارم و خوشحالم که بنده رو قابل دونستید و با این حالتون پاسخ های دندان شکنی دادید که مطمئناً در جریده تاریخ ثبت خواهد ماند. باید بگم که نوشته ای که من عرضه کردم نه یک افشاگری و بلکه نظر اینجانب در مورد سخنان جنابعالی بود. در واقع قضیه آن قدر فاش و عیان است که نیازی به افشاگری نیست ولی خوب هر کس می تواند دیدگاه خود را در این رابطه بیان کند. در مورد آرمان گرایی هم درست می فرمایید. بنده اصولاً آدمی هستم که با اهداف و آرمان هایی که در ذهن دارم تا به حال زندگی کرده ام و پس از این هم نمی خواهم لحظه ای بدون ایده آل ها و اهداف خود زندگی کنم و آنقدر غرق روزمرگی شوم که هیچ از آرمان و آرزو در ذهن نداشته باشم و از خدا خواهانم که مرا به این روز مبتلا نسازد.
عارضم خدمت شما و تمام دوستان نیکم که من در حد وسع عقلی و تجربی خود از متن شما برداشت داشتم. برداشت من از لحن و گفتمان حاکم بر نوشته شما نوعی انفعال در برابر فضای موجود حاکم بر روابط اجتماعی و اخلاقی مان بود. شما درست می فرمایید، شما به شیوه خود درصدد تقبیح این وضعیت نیز برآمدید اما با مواضعی نظیر توصیه به نگار برای تطبیق خود با محیط، فضای تسلیم در برابر جو ناسالم حاکم را در نوشته خود ایجاد کرده و بدین ترتیب خواننده را به چنین تسلیم و تطبیقی فرا می خوانید (هر چند که این موضع شما ممکن است که تأثیر چندانی در تغییر نگرش خواننده نداشته باشد چرا که اگر خواننده می خواسته تأثیری بپذیرد تا حالا و با زندگی در این اجتماع، به احتمال زیاد پذیرفته است).
پاسخی به نظرات حاج آقا در مورد مطلب اخیر نگار ( آزاد )
این نوشته در پاسخ به نظرات حاج آقا درباره مطلب نگار با موضوع "آنچه بر من گذشت"، نگاشته شده است:
حاج آقا من باید باز سر جدال احسن رو با شما باز کنم. می دونید اصلاً نمی تونم تحمل کنم که در این جمع و این جا هم مثل خیلی جاهای دیگه روحیه مصلحت جویی، پاچه خواری، منافق باشین بهتره (به تعبیر حاج آقا الزاماً منافق نباشین)، نون به نرخ روز خوردن، کپی برداری و راحت طلبی، تبلیغ بشه. می دونم حاج آقا، غالب جمعیتی که شما دارید نقش یکی از مصداق هاشون رو بازی می کنید با همین صفات و حرکات به مدارج و مدارک و مناصب عالیه برای استثمار ملت و مملکت رسیدن و راه اونهاست که به عنوان راه پیشرفت در ذهن خیلی ها جا گرفته. اما نباید اینها به عنوان ارزش تبلیغ بشه (هر چند که واقعیته). درسته که با موضع گیری هایی نظیر موضع گیری های شما خیلی ها سرشون را به نشانه تأیید تکان می دهند و شما موافقان کمی نخواهید داشت اما این نباید شما را مجاب کنه که با چنین لحنی به طور غیر مستقیم صفاتی را تبلیغ کنین که در واقع عوامل خاکستر نشینی ما شده اند. اتفاقاً این نوع تفکراتی که شما در موردشون نوشتید چیز های عجیب و غریبی نیستند، همه باهاشون آشنایی دارند، چون صبح تا شب خیلی ها به طور مستقیم و غیر مستقیم تو گوش ماها (ماها که عموماً اول راه زندگی هستیم) می خونن که باید دور زد، باید پیچوند، باید کلک سوار کرد، باید پاچه خواری کرد، باید راحت ترین راه رو انتخاب کرد تا موفق شد، تا پولدار شد، تا ماشین دار شد، تا خونه دار شد، تا خوشبخت شد.
بدبختی ما بیشتر از اینکه این واقعیت های زشت تو جامعمون به وفور وجود داره اینه که هر روز بیش از دیروز این ها دارن به عنوان ارزش جا می افتن. خیلی ها دارن با الحان و موضع گیری هایی نظیر موضع شما در مورد یک نفر که در حقش نامردی شده، در ذهن من و امثال من نهادینه می کنند که مقصر ماییم که می خواهیم درست باشیم، مقصر ماییم که می خواهیم راست بگوییم، مقصر ماییم که می خواهیم کار علمی بکنیم، مقصر ماییم که می خواهیم انسان باشیم و نامردی نکنیم. ببنید کار ما به کجا رسیده که داریم به آدمای خوب عتاب می زنیم که شما هم چرا بد نمی شید، این دیگه حد اعلای انفعال در برابر زشتی و کج رویه. من هم از این موضع شما و مواضعی مانند این تعجب می کنم، شوکه می شم و بیش از اون افسوس می خورم (هر چند که من هیچ موضع تعجب و یا شوکه شدنی از طرف کسانی که روی مطلب نگار نظر دادند ندیدم. آنچه که دیدم صرفاً همدردی و تأسف و ابراز ناراحتی بود).
البته من با اون قضیه آمادگی که اشاره کردید موافقم. باید واقعاً برای روبرو شدن با همچین آدمایی در چنین جامعه ای آمادگی داشت، نباید اجازه داد که حقمون خورده بشه ولی این به معنای این نیست که حق بقیه رو بخوریم. باید سعی بکنیم که اتفاقاتی که برای نگار افتاده در آینده برای ما نیفته ولی این به این معنا نیست که کار علمی نکنیم، که کارامون رو سمبل بکنیم، که کپی کنیم یا پاچه خواری اساتید گرام را سر لوحه اموراتمون قرار بدیم.
سخنرانی بعد از ناهار ( آزاد )
صحبت از مأموریت های جهانی ماست. ما در حال حاضر به عنوان یک پیشرو محسوب می شویم. فکر ما، پیشروی در همه جنبه هاست و هیچ کس هم نمی تواند جلودار ما باشد. در واقع ما ارائه دهنده یک راه و تفکر جدید برای رساندن بشر به کمال هستیم. ما خود را مسئول هدایت بشر به سوی ارزش ها و اخلاق می دانیم. ما به عنوان یک قطب فکری، فلسفی و فرهنگی در جهان، خواستار نجات بشر بیچاره از ظلم و ستم هستیم. اگر ما با داشتن این تفکرات ناب و ارزشی برای نجات دنیا اقدام نکنیم چه کسی این کار را می تواند انجام دهد. ما خود را رهبر "جنبش بشر آزاد" می دانیم و مدعی دارا بودن درست ترین تعریف از حقوق بشر هستیم. ما می گوییم که چرا انسان ها باید در بی عدالتی و فقر و اسارت به سر ببرند. ما تمام دنیا را به پیروی از اندیشه ها و افکار خود فرا می خوانیم. ما راه حل هایی برای مسائل جهانی داریم که تا به حال به فکر هیچ کسی نرسیده است. قدرت تحلیل ما قادر است تا پیچیده ترین مسائل جهانی را حل و فصل کند و این ما را وادار می کند تا راه حل های خود را به کشور هایی که توانایی تحلیل مسائل جهانی را ندارند، ارائه دهیم. ما به هیچ وجه خواهان آن نیستیم که ملت ها و کشور ها (به خصوص ملل غربی) در ضلالت و گمراهی باقی بمانند و آن چنان درگیر مشکلات باشند که دل ما به حالشان بسوزد. اصلاً چرا باید این ملت ها از تبعیض، بی قانونی، خفقان و جور حاکمانشان رنج ببرند.
البته لازم است تا در کنار انجام مأموریت های جهانی خود کمی هم به فکر رفع نیاز های بدوی موجودات ساکن در قلمرو خاک خود باشیم. هر چه باشد این مخلوقات نیز باید به حیات خود - به عنوان بخشی از سیاست های ما در راستای حفاظت از محیط زیست- ادامه دهند. در واقع توجه به این موجودات در حدی که ما را از مأموریت های جهانی مان بازندارد خالی از اشکال است و می تواند به تثبیت وجهه ما به عنوان رهبر "جنبش بشر آزاد" یاری رساند. ما سعی داریم تا با سیاست هایی نوآورانه خوراک این موجودات را برای ادامه حیاتشان تأمین کنیم که این امر بستگی شدیدی به ابتکارات پیچیده ما در زمینه کنترل قیمت گوجه فرنگی و برنج دارد. سعی داریم در صورت امکان آنها را در محیط هایی سرشار از امنیت اخلاقی اسکان دهیم، مکان هایی با طرح مهر که موجب در امان ماندن آنها از گرما و سرما شود. در کنار همه این موارد به دنبال حفظ بهداشت آنها نیز هستیم که باید قسمتی از قدرت تحلیل مسائل جهانی خود را به ناچار در رفع معضل کنترل قیمت پودر شوینده خرج کنیم. اما به هر حال این ها مسائلی نیستند که ما را از توجه به انسان های جهان غافل کنند و یادمان نرود که وظیفه اصلی ما استفاده از ظرفیت های بالای خود در راستای باز تعریف مبانی حقوق بشر برای ایجاد تحول در ممالک رو به اضمحلال جهان است.
پاسخ مارادونا به نامه احمدينژاد ( آزاد )
پوتين گفت، تمام ويژگيهاي مسيح را در آيتالله خامنهاي ديدم ( آزاد )
داود احمدينژاد گفت: انقلاب 29 ساله ما حوادثش برابر تاريخ بشر است. شما فراز و نشيب انقلاب را ببنيد. در اتفاقهايي كه براي انقلاب رخ داده دقت كنيد. ميبينيد چه توطئههايي عليه انقلاب تدارك ديده شد و همه آنها به دست چه كسي خنثي شد؟ به دست بسيج. بسيج ميروياند و احيا ميكند، مثل يك امامزاده در پهناي يك گورستان، همه مردهاند و او زنده است.
وي گفت: حالا به خاطر اينكه بدانيد پوتين نيامده بود كه اعتبار بدهد بلكه آمده بود اعتبار بگيرد، مطلبي را كه در ارتباط با وي و همچنين ديدارش با مقام معظم رهبري در يكي از سايتها نوشته شده بود براي شما ميخوانم.
در اين گزاش آمده: به گفته منابع، با توجه به توصيههايي كه مسئولان تشريفات رياستجمهوري روسيه در رابطه با مقام معظم رهبري و جايگاه ايشان در جمهوري اسلامي ايران و جايگاه ولايت فقيه به وي داده بودند، وي در طول مسير خود از روسيه به ايران و از فرودگاه تا مكان استقرار خود مدام از اطرافيان خود ميپرسيد كه من چگونه بايد رفتار كنم؟ وقت ملاقات من با ايشان در چه زماني است؟ ايشان را چگونه بايد خطاب كنم؟ به گفته يك منبع آگاه، بنا بر اين گزارش، اين اضطراب پوتين تا جايي بود كه حتي درخواست ميكند كه اگر در ملاقات با مقام معظم رهبري عرف بر اين است كه بدون كفش در ديدار حاضر شود، وي نيز اينگونه و پابرهنه برود.
در ادامه اين گزارش آمده است: پوتين كه هيچ تعلق مذهبي نداشته و شخص لائيكي به شمار ميآيد، پس از ديدار با رهبر انقلاب ميگويد با عنايت به مطالعاتي كه من درباره مسيح داشتهام، در ملاقات با رهبر ايران، تمام ويژگيهاي نوشته شده براي مسيح را در آيتالله خامنهاي ديده و برايم متجلي شد. همچنين پوتين پس از ملاقات با رهبر معظم انقلاب با اشاره به درايت و تيزبينيهاي حضرت آيتالله خامنهاي ميگويد حكيم بزرگي در ايران نشسته است كه به ذهن من خطور نميكرد تا به اين حد همهجانبهنگر باشد. او حكيم و دانشمندي است كه تصميمگيريها و تنظيم همه سياستهاي ايران به دست اوست. پوتين ميگويد با وجود درايت و تيزهوشي رهبر ايران، هيچ خطري متوجه ايران نميشود و من در ملاقات با ايشان معناي واقعي قانون اساسي جمهوري اسلامي و مفهوم ولايت فقيه و ولايت علماي دين را كه شنيده بودم فهميدم.
داود احمدينژاد پس از خواندن اين گزارش ادامه داد: حال ميبينيد بسيج تحت زعامت كيست؟ خليفه خدا.
زناشویی ( آزاد )
آنگاه المیترا باز به سخن درآمد و گفت درباره زناشویی چه می گویی، ای استاد؟
و او در پاسخ گفت:
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.
هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود.
آری، شما در خاطرِ خاموشِ خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حدِ فاصل را نگاه دارید، و بگذارید باد های آسمان در میان شما به رقص درآیند.
به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید؛ بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما.
جام یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید.
از نانِ خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده نان مخورید.
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید،
همان گونه که تار های ساز تنها هستند، با آن که از یک نغمه به ارتعاش درمیآیند.
دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه داری.
زیرا که تنها دستِ زندگی می تواند دلهایتان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ؛ زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستادهاند، و درخت بلوط و درخت سرو در سایۀ یکدیگر نمی بالند.
جبران خلیل جبران
عروج ( آزاد )
در کائنات قدم می زنی؟ چه حسی دارد؟ از خود بسته ات چگونه بیرون زدی؟ چگونه آسوده خیال در میان کهکشان ها به تفرج می پردازی؟ از ذهن زمینیان آگاهی هست تو را؟ بر کدامین قانون یافتی این باغ ستاره را؟ چگونه از خود بسته ات بیرون زدی؟
زمانی بود که از زمین، جایگاه اکنونم را می نگریستم و با حسرت آرزوی عروج داشتم. عاشقانه در طلب دستگیری ستاره ها بودم تا شاید یکی از آنها دستش را به سویم دراز کند. آن موجودات نورانی دنباله دار را قسم می دادم تا مرا از جایم بر کنند و بر دنباله خود همسفر شان سازند. آنچنان مشتاق غرق شدن در سپیدی آن راه شیری رنگ بودم که نفهمیدم چگونه به اینجا آمدم. انگار آنگاه که خواب بودم یا شاید نه، آنگاه که از پشت پنجره محقر معبد سیمانی ام به آسمان می نگریستم به اینجا پرتاب شدم، نمی دانم.
حال چه؟ هوای چه در سر داری؟ می خواهی مانند هر مسافری به جدایی پایان دهی و به مبدأ ات بازگردی؟ یا آنکه هوای پراکنده شدن در فضای پیرامونت را داری؟
می خواهم دو نیمه شوم. تکه ای از من باید راه زمین پیش گیرد و به موجودات دو پایی که بشر می خوانند شان خبر کشف قاره ششم را دهد. بگوید اینجا در کمی بالاتر از افق اگر بنگرند، آن باغ زرد و آبی و ارغوانی را خواهند دید، جایی که بی اختیار در دل فریاد نیستی سر می دهند و بر سر زمین دست نوازش و ترحم خواهند کشید. آنجا که دیگر آنقدر حقیرند که جرأت سخن گفتن ندارند و تا ابد، ایستاده و خاموش، نظاره خواهند کرد.
نیمه دیگرم اما، می خواهم در همین جا نظاره گر مردن ستاره ای غول پیکر باشد و از برابر نقاشی های آسمانی با شنیدن آوایی گوشنواز عبور کند و تا آنجا پیش رود که تا به حال پای هیچ دنباله دار آواره ای به آن نرسیده باشد. این نیمه ام، می خواهم صدای گریه نوزاد یک ستاره را بشنود و در جشن کائنات میهمان باشد.
هولوکاست و ولایت فقیه ( آزاد )
با روی کار آمدن دولت نهم یکی از بحث هایی که به صورت بسیار جدی ـ و حتی در حد یک استراتژی ـ دنبال شده است بحث اثبات دروغین و جعلی بودن واقعه تاریخی هولوکاست بوده است تا بدانجا که حتی همایشی هم در ایران در این رابطه برگزار شد و این مسألۀ بسیار استراتژیک و حیاتی برای کشور ما مورد نقد و واکاوی صاحبنظران و منتقدان و مورخان و سیاسیون و علمای حوزه و دانشگاه قرار گرفت که تبعات بسیار چشمگیر آن در عرصه روابط بینالملل و جلوه گر شدن بیش از پیش نظام جمهوری اسلامی در نظام بینالملل را از برکات آن میتوان دانست.
سئوالی که در اینجا مطرح می شود این است که چگونه می توان غرب و به خصوص پاره ای از یهودیان را به خاطر برداشت های به نفع خود و تحریفی از تاریخ و یا حتی مفاهیم دینی یا اصلاً تحریف تاریخ و دین برای ایجاد یک حکومت مطلوب خود محکوم کرد حال آنکه در هر نظام سیاسی و برای ایجاد هر نظام سیاسی ممکن است چنین سوء استفاده ای از تاریخ رخ دهد و تحریف در جهت رسیدن به مقاصد گروهی خاص اتفاق افتد.
به عنوان مثال آیا بحث اصالت ولایت فقیه در ایران امروز و در نظام سیاسی امروز این کشور چیزی شبیه اصالت واقعه تاریخی هولوکاست برای برخی نظام های سیاسی غربی نیست؟ به نظر من بیشترین شباهت بین این دو موضوع همانطور که شاید خیلی هم واضح باشد در بدیهی پنداشتن و عدم اجازه به اظهار نظر مخالف و ابراز شک و تردید در باب آنها است. البته چنین موضوعاتی در اغلب کشورهای جهان به نوعی وجود دارد و در هر نظام سیاسی ای برخی از تفکرات و پنداشت ها مقدس شمرده شده و تخطی از آنها و یا شک در باب آنها به عنوان یک گناه نابخشودنی تلقی می شود.
همانطور که برخی از یهودیان - یا می توان گفت صهیونیست ها- از مفاهیمی چون قوم برتر به نفع خود تفسیر می کنند و این به نظر ما استنباط هایی تحریف آمیز از واقعیت های تاریخی و دینی است پس بر این اساس در مورد بحث ولایت فقیه چه می توان گفت؟ آیا نمی توان گفت که این بحث هم ممکن است ریشه در استنباط های تحریف آمیز از تاریخ و دین داشته باشد؟
خدا همه ما را به راه راست هدایت کند.... آمین.
نظام تحمیق ( آزاد )
این روزها رسانه به اصطلاح ملی حالم را بیشتر از همیشه به هم می زند، باز شروع یک فرآیند تحمیق جدید برای حفظ این نظام به اصطلاح اسلامی آغاز شده است، باز حرف از گرفتن حق می زنند این کسانی که خود در مقام عمل هیچ اعتقادی به رعایت حق دیگران ندارند. باز دارند از مردم مایه می گذارند تا بمانند، باز دارند مردم را خرج می کنند تا همچنان بمانند. باز دارند از آزادی خرج می کنند، باز دارند حس وطن پرستی را تحریک می کنند، باز مردم را بازیچه کرده اند. چه پلید مردمانی هستند. باز دارند حرف از انتخاب می زنند. می دانید مانند چیست؟ مانند آن است که شیطان حرف از شرافت بزند. بیشتر از آنکه خنده دار باشد، انسان را از شدت خشم به مرز جنون می رساند.
راستش را بخواهید من شاید رأی می دادم اگر این همه دست و پا زدن این رسانه ملی و آن سران نظام را برای ایجاد صف های نمایشی در پای صندوق های رأی نمی دیدم، این طور که اینها حرف از انتخابات و حضور حداکثری و نظر خواهی از همه می زنند و هر فرصتی را برای یادآوری این واقعه از دست نمی دهند من حالم بدتر می شود. بیشتر از رأی دادن بدم می آید به جای آنکه جلب شوم. می بینم که چطور برای حفظ خود از دموکراسی مایه می گذارند چیزی که کوچکترین اعتقادی به آن ندارند و در پس ذهنشان همیشه این جمله است که: "اکثرهم لا یعلمون" ! ولی آنجا که لازم است که از دموکراسی مایه بگذارند می گویند: "میزان رأی ملت است".
بعضی از دوستان هم می گویند برای اصلاح و اعتراض، باید در این انتخاب منتخبان شرکت جست. می گویند که باید برای "نه" گفتن به رئیس جمهور مهرورز رأی بدهم! شاید راست بگویند، شاید آنها چیزی می دانند که امثال من نمی دانند. حتماً آنها صلاح مملکت را بهتر می دانند ولی به هر حال من به عنوان یک شهروند معمولی اصلاً راجع به رأی دادن حس خوبی ندارم.
جهل مرکب ( خاطرات )
چهارشنبه شب در جلسه ای حضور داشتم. جلسه ای که گهگاه در آن حاضر می شوم و چند باری است که این جلسه در منزل علامه جعفری برگزار می شود. منتها من کم سعادت بودم و تنها دو یا سه بار توانستم در جلساتی که در منزل ایشان برگزار می شود شرکت کنم و متأسفانه گویی از دفعات بعد جلسه در مکان دیگری برگزار می شود که این باعث ناراحتی من شد. این جلسات در اتاقی برگزار می شد که اتاق شخصی علامه جعفری بوده است. اتاق عجیبی است حدوداْ ۷۰ تا ۸۰ متری که یک کتابخانه عظیم است. کتابهایی به زبانهای مختلف که بالغ بر چندین هزار جلد است. کتابهایی در موضوعات مختلف از کتاب های دینی گرفته تا کتاب های ادبی و کتاب هایی در زمینه علومی مانند فیزیک و زیست شناسی و غیره. ایشان طیف مطالعات گسترده ای داشتند که آدمی را به حیرت وا می دارد. همیشه با حضور در این مکان یک احساس حقارت همراه با وجد به من دست می دهد. اتاقی است که در آنُ علامه به طور تقریبی ۹۰ بار با اندیشمندان خارجی دیدار داشته و ما در طی این جلسات بر روی مبل هایی می نشستیم که برخی از بزرگترین اندیشمندان جهان بر آنها نشسته بودند. فضای عجیبی است و در عین حال غربت از سر و روی آن می بارد. در این بار آخر حضورمان در آن فضای متفاوت، مسئول این مکان که خود نیز به نظر انسان فرهیخته ای می رسد در قسمتی از سخنانش دوباره همان جمله دردناک را که در مورد خیلی از مفاخر ایرانی شنیده بودم تکرار کرد: "علامه بیش از آنکه در داخل کشور شناخته شده و مورد احترام باشد در میان مردمان کشورهای دیگر و به خصوص کشورهای غربی شناخته شده و از جایگاه خاصی برخوردار است".
شاید در مورد علامه جعفری بعدها بیشتر نوشتم...
سخن های گزیده ( آزاد )
کار، تجسم عشق است
کار، عشق مجسم است
اگر نمی توانی با عشق کار کنی،
اگر جز با ملامت و بیزاری کاری از تو بر نمی آید،
بهتر است کار خود را ترک کنی و بر دروازۀ معبد بنشینی
و صدقات کسانی را که با عشق کار می کنند بپذیری
زیرا اگر بی عشق پخت کنی؛
نانی تلخ از تنور به در خواهد آمد که گرسنه را نیم سیر گذارد
و اگر با کینه انگور بفشاری
زهری از آن کینه در شراب تو خواهد ریخت
و اگر با صدای فرشتگان آواز بخوانی
و تو را به آن آواز عشق نباشد
گوش آدمیان را آشفته می کنی
و آنان را از شنیدن آوای روز و نجوای شب محروم می داری.
جبران خلیل جبران
سخن های گزیده ( )
عمر را به شناختن و دیدن خیلی چیزها و چهره ها می گذرانیم، زندگی را شب و روز در کار تجربه ها و برخوردها و راست و ریس کردن صدها و هزاران مسئله و مشغله بسر می آوری اما در این میانه یکی هست که به او کمتر از همه می پردازی. پاک از او غافلی، یکی که از همه بیشتر به تو نزدیکتر است و تو از همه بیشتر از او دور. او را یکبار هم ندیده ای و در او نگاه نکرده ای و به او خیره نشده ای و اگر هر از چندی شاید یکی دوبار در تمام طول زندگی چشمت به او افتاد و بر راهت قرار گرفت و نگاهت بر چهره اش لغزید، گریخته و باز به دیگرها و دیگران مشغول شده ای و او را گم کرده ای و من اکنون می خواهم او را بیادت آورم. میدانی او کیست؟ خودت!
دکتر شریعتی
سرزمین ( آزاد )
آن، سرزمینی است پاک، بخشنده و سر به افلاک.
از وجودش مردمان زنده اند،
وز غرورش دلها آکنده.
سرزمین خورشید، سرزمین آتش، سرزمین جنگل،
سرزمین آرش.
از گذشته تا کنون.
اما کنون،
مردمانی در آن می زیند بی حال و بار،
از جودش در برابر، شرمسار.
از گذشته ای برادر این وطن دل خسته است
با وجود پاکی اش، با وجود آتشش، با وجود آرشش،
از بدیها نالیده است.
سخت محتاج تلاش است این سرزمین،
سخت، دوری از خصومت هم ز کین.
در برابر، مردمانش جملگی افسرده اند،
گویی انگار از صبوری، مرده اند!
راحتی خواهی همزاد جسمشان، نا دوستی پیوند خورده با روحشان.
از در بی رحمی سخت کوشیده اند، از وجود یکدیگر آشفته اند،
روح مام میهن را آزرده اند.
از نیاکان خود نبرده هیچ میراثی،
بر طریق جهل می کوشند.
آری مردمان عجیبی هستیم. بر مهمات روزگار بی اهمیت می نگریم و ظواهر را بسیار گرامی می داریم. روز مرگی و مصرف زدگی احاطه مان کرده است و از آینده بی خبریم. تنها هنرمان، مصرف زیباست. از حس آفرینش مدت مدیدی است که جدا افتاده ایم. از خود بیگانه ایم، اکثریت از ادراک والا بی بهره. در انتظاریم، تنها انتظار. که شاید منجی ای بیاید و ما مردمان بی هنرِ کج فکر را در پناه خود گیرد. آخر چگونه منجی است این؟! که پلیدی و نارفیقی و دشمنی و دورویی را ارج نهد و مردمانی با این صفات را دوست بدارد و از دشمنانشان محفوظ گرداند. این چگونه پاکی است که این همه زشتی را تاب آورد و ناحقی این مردمان و نادوستی آنها در حق فرهنگ و دین و سرزمینشان را گرامی دارد؟!
( )
با هر چیزی در عالم آشناست انگار که همه را می شناسد انگار که روزگاری نه چندان دور زمانی که پا به خاک گذاشت همه نیکی را با خود آورد انگار که از آینده نیز اگاه است بی تکلف می زید بی تکلف به دنیا آمد بی تکلف می میرد از نور می بیند جنس هر چه در اطرافش است نورانی می بیند غنچه را و انسانهایی خوشبخت را می بیند که یکدیگر را می فهمند با یکدیگر شادند و به یکدیگر عشق می ورزند از خود نمی گویند از نور می گویند. آری به همه می نگرد بی هیچ نظمی بی هیچ تکلفی بی هیچ اولویتی کار سختی است سخت ریزبین است و با دقت. انسانهایی را می بیند که شاید قبل از این هرگز وجود نداشته اند از آن خودشان نبوده اند موجوداتی به غایت زیبا را می بیند که نور می افشانند
از زندگی چه می داند؟ از سر شادی و از حکمت مرگ آیا این همه را می داند؟ می تواند جوابی ندهد اما باید حتماً از خود احساسی نشان بدهد باید به آن کودکی که در کنارش ایستاده لبخندی بزند و بیاد داشته باشد زمان خوشبختی انسانها کی بود. بی شک به یاد خواهد داشت آن لحظه ناب را که در دشت سرسبز کودکی می غلتید بر سبزه های اندیشه اش. بی شک به یاد خواهد داشت که روزی دنبال شاپرکی کرد و به زمین خورد کودک رویاهایش. با سخاوت است از آنچه می داند می بخشد آنچه می بخشد می داند از او خواهم پرسید بزرگترین سئوالات زندگی ام را آیا انسان باید شاکر باشد؟ برای چه شکر کند؟ آیا باید بپرستد؟ برای چه بپرستد؟ آیا باید بیافریند؟ آیا لازم است که بداند؟ و آیا...
پاسخم را خواهد داد. از خود او شنیدم که داناست خودش گفت که می داند راز آب را.
شاید یک فریاد ( )
خواستم سخنی از یکی از شخصیت های مورد علاقه ام یعنی «جبران خلیل جبران» بیان کنم، اما دیدم که فضای وبلاگ متأثر است از نتایج کنکور ارشد، فکر کردم که بیان این سخن در چنین حال و هوایی چندان دلچسب و گیرا نیست و در مقابل اظهار خوشحالی برای دوستان عزیزم به خاطر رهایی از این اسارت روحی و جسمی و نه تنها به خاطر عبور از سد کنکور، متناسب تر با فضای موجود و از سوی دیگر ادای وظیفه است. اما می خواهم پا را از این تبریک و اظهار شادمانی فراتر نهم و اندکی در مورد خود کنکور این پدیده به غایت شوم و جنایت آمیز جامعه ما، که اساس دانش و شایستگی و استعداد و خلاقیت را به طور کامل تخریب کرده، سخنی خدمت دوستان عرض کنم. نه از این باب که کسانی که از این سد می گذرند و خواهند گذشت شایسته و لایق نیستند بلکه سخن من در باب موجودیت و فلسفه کنکور است. این پدیده ای که به حق می توان گفت کاملاً بومی و ایرانی است(حتی چیزی فراتر از فنها وری هسته ای!)،و بسیاری از جوانان و خانواده ها را در این جامعه گرفتار خود کرده و باری اضافی بر مصائب و مشکلات جامعه ما افزوده است. این آزمون به ظــاهر کاملاً منطقی و عادلانه که تنها معیار گزینش در آن، «تست در دقیقه» (قبلاً انگار تست در ساعت بود ولی حالا که مهلت زدن یک تست چیزی در حدود 30 ثانیه شده است فکر کنم باید آن را به این صورت بیان کرد) می باشد! این واژه، که به معنای سد است و غولی است بس بزرگ در نظر اغلب جوانان ایرانی (و می توان گفت از جمله خودم) در مسیر رسیدن به خوشبختی و سعادت دنیوی و یا حتی اخروی!
جوانان این مملکت را همیشه ستوده ام از باب صبرشان در مقابل افسرده گیها و مصائبی که نسلهای پیشین برای آنان به ارث گذاشته اند و هرگز نمی بخشم فرد یا افرادی ( مسئول یا مسئولینی) که این چنین فرصت شکوفایی استعدادها و خلاقیت های جوانان این مرز و بوم را بواسطه کنکور و با دیکته کردن یک الگوی زندگی تک بعدی از بین برده اند و با بی فکری ها و حماقت های خود این نوع نگرش وحشتناک به زندگی را، در ذهن مردم و به خصوص جوانان ایجاد کرده اند. مسئولینی که اغلب جایی فراتر از نوک دماغشان را نمی بینند و با سرمایه های انسانی ایران عزیز، به راحتی بازی می کنند، و از یک سو قسمتی از سرمایه های انسانی جامعه را بواسطه ایجاد نابخردانه( به خاطر فرهنگ سازیها و اقدامات غیرعقلانی) سدی به نام کنکور از بین می برند و از سوی دیگر محصولات مرغوب و ارزشمند دانشگاه های ما را که بیشتر حاصل تلاش خود فرد است تا سیستم آموزشی، باز هم با حماقت ها و سهل انگاریهای خود به نحوی ذلیلانه در اختیار جوامع از ما بهتران قرار می دهند، محض اینکه آنها به کشورهای جهان صفرم تبدیل شوند!
خدا می داند که این سخنان را نه از روی شکم سیری (با توجه به اینکه خود توانسته ام از این معرکه آشفته جان سالم به در ببرم) و نه از باب دلداری و تسکین دوستانی که علیرغم شایستگی شان نتوانسته اند جایگاهی مناسب کسب کنند، که فقط به خاطر درد و غمی که همیشه داشته ام و به قول یکی از دوستان، صرف فریاد کردن دردم، بیان نمودم.
مشتی رجب و انرژی هسته ای ( آزاد )
صبح یک روز زمستانی است و چند سالی بیشتر از آن زمانی که دکتر، دستیابی کشور را به انرژی هسته ای اعلام کرد نمی گذرد. مشتی رجب چشمانش را باز می کند و به ساعت اتمی روی دیوار که همسایه اش از تهران برایش سوغاتی آورده می اندازد. ساعت دقیقا هفت صبح است و عقربه نانو ثانیه شمار ساعت هم روی صفر ایستاده. از رخت خواب خارج می شود و آبی به دست و صورتش می زند. کتری آب جوش را که روی اجاق می گذارد احساس دل تنگی می کند. آخر مش رجب تنهاست. یکی از پسر های مش رجب وقتی کوچک بود در اثر یک بیماری ساده فوت کرد. البته آن برای زمانی بود که پزشکی هسته ای هنوز اینقدر پیشرفت نکرده بود. پسر دیگرش هم در دانشگاه شریف کارشناسی ارشد مهندسی استخراج معدن گرایش اورانیوم می خواند و دخترش هم به شهر رفته و در رشته سانتریفیوژ دانشگاه آزاد مشغول تحصیل است، هنوز ده مش رجب دانشگاه آزاد ندارد چون خیلی دور افتاده و کوچک است ولی قرار است که آنجا هم دانشگاه آزاد درست کنند. همسر مش رجب چند ماه پیش در اثر بی احتیاطی و نشت گاز UF6 از اجاق گاز جان خود را از دست داد. برای همین هم مش رجب یکی دو باری برای تجدید فراش اقدام کرده ولی عروس خانم گفته باید حداقل 114 کیلو اورانیوم غنی شده با غنای حداکثر 3.5 درصد مهرش کند. ولی این مقدار اورانیوم خیلی زیاد است و مش رجب حتی تا آخر عمرش هم نمی تواند اینقدر اورانیوم تهیه کند. کتری دیگر جوش آمده و مش رجب آب جوش را توی لیوان می ریزد. مش رجب بیماری قلبی دارد. به همین جهت پزشکان به او توصیه کرده اند چای نخورد. به جای آن آب جوش سنگین مصرف کند. مش رجب همیشه صبح ها کنار بخاری روی صندلی می نشیند و آب جوش سنگین با کیک زرد می خورد. آن روز صبح از پنجره بیرون را که نگاه می کند، کارگران را می بیند که دارند زمین را می کنند. تا چند روز دیگر لوله کشی انرژی هسته ای به خانه او هم می رسد و او هم از انرژی رایگان بهره مند می شود. ساعت هفت و سی و یک دقیقه و صد و دوازده نانو ثانیه است که مش رجب سفره غذایش را بر می دارد و بیرون میزند. مش رجب یک بیست لیتری خالی هم دارد که دیگر به دردش نمی خورد و آنرا به دیوار خانه اش آویزان کرده تا آن روزهایی را که مجبور بود گازوییل توی تراکتورش بریزد را هیچ وقت از یاد نبرد. در آن روز سرد با یک نیمچه استارت تراکتور روشن می شود. این تراکتورهای جدید نه دود می کنند، نه سر و صدا دارند. قدرتشان هم حداقل هزار برابر تراکتور های قدیمی هست. مش رجب هر روز تا ساعت چهار و پنج بعد از ظهر یکسره کار می کند. او عقیده دارد کشاورزی هسته ای اصلا آدم را خسته نمی کند. سه نانو ثانیه مانده به ساعت پنج که مش رجب کار را تعطیل می کند. چند وقتی است که انرژی هسته ای در بازار های جهانی خیلی گران شده و برای همین هم درآمد خوبی نصیب کشور شده. مش رجب سفره اش را که باز می کند دقیقا حس می کند که پول اورانیوم غنی شده سر سفره اش هست ولی بعد می بیند سفره اش یک چیزی کم دارد و آن هم حق مسلم او یعنی ماست است.
مدرسه عشق ( آزاد )
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد - به گمانم-
کوچک و بعید
در پی سودائیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره ی رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و بجز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز، دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
« غیر ممکن» را از خاطره ها محو کنند
تا، کسی بعد از این
باز همواره نگوید: « هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
مجتبی کاشانی
سخن های گزیده ( )
حق در زبان علی، به معنای قدرت نیست، حتی به معنای حکومت علی و حق علی نیست، که دیدیم به سادگی از آن گذشت، بلکه، حق به معنی حق مردم است.
دکتر علی شریعتی
هیچ ملتی درتاریخ به زوال قطعی نیفتاده، مگر آنکه سنت نیایش در میانشان بر افتاده بوده است.
الکسیس کارل
هیچ ضابطه عینی مطلقی برای خیر و شر – که پایه های اخلاق اند- وجود ندارد جز " حسن نیت"، بدین معنی که فرد، هر چه را بخواهد می تواند انتخاب کند، اما در لحظه یک انتخاب، اگر احساسش این باشد که دوست داشته باشد همه چنین انتخابی کنند " خیر" است و اگر احساس کند که می خواهد تنها او باشد که چنین کاری می کند و هرگز نپسندد که دیگری هم از او تقلید نماید، یک شر.
سارتر
دعای من ( )
خدایا هر کسی را فرصتی است،
فرصتی برای نو شدن، تازه شدن، به لباس آدمیت اندازه شدن،
خدایا، فرصت مرا زود پیش آر،
مرا یارای استفاده از آن ده،
هوشیارم کن که آنرا از دست ندهم،
هوشیار و پاک.
سالی سبز و سرشار از کامیابی و سلامت برای همه آرزومندم
نوروز ( آزاد )
می بینی، نوروز است، روزی است نو نه از جنس روزهای گذشته. خورشید نورانی تر است و زمین نفس تازه می کند، از ته دل. درخت اما تو گویی در خواب است، اما از درون بیدار است، در کار است. در حال مهیا شدن است تا خوش آمد گوید به فصل نو و به او هدیه دهد زیبایی شکوفه هایش را و بیفشاند عطر عسل، در فضای دور و برش. اما نگفتم از علف، که خوش خیال است، زود به بار می نشیند و سبزی اش را عرضه می کند. شاید بسیار سخاوتمند است او، نمی دانم. ولی هر چه که هست آینده نگر نیست، تابستانش را نمی بیند که زود خشک می شود. شاید از بابت شدت ایثارش است که جلوه می دهد به عالم در بهار به بهای از دست رفتنش در تموز. به اندازه علف، کاش ایثار داشتم. راستی از خود نگفتم. عالم در تکاپویند، در حال نو شدن، در حال به بار نشستن. اما من چه؟ کجایم؟ چه می کنم؟ از خود حرکتی ندارم، انگار نه احساسی. نوروز را ستایش می کنم اما خود از آن بهره ای نمی برم. به درخت، به علف، به پرنده، به زنبور عشق می ورزم اما انگار تنها آنها را، جلوه فصل نو می دانم. به خود نمی نگرم، از خود بی خبرم.
راستی چند وقت است که دلم را خانه تکانی نکرده ام؟ یک سال، دو سال یا بیشتر. چند وقت است که شکوفه نزده ام، میوه نداده ام؟ چند وقتی است که سبز نگشته ام، ایثار نکرده ام یا گریه؟
ديوانه دانا! ( آزاد )
در شهر دیوانه ای می چرخد
همه می دانند،
او دیوانه است،
همه می دانند.
در کوچه های شهر پرسه می زند
به دنبال در باز خانه ای است
به دنبال دری گشوده به رویش
به دنبال همدلی
به دنبال همزبانی است شاید او.
دلش خواسته لب بگشاید
دلش خواسته پرده درد
دلش خواسته.
به دنبال کسی می گردد تا بگوید،
تا بگوید غمش را
تا بگوید پروانه از چه رو غمگین است
تا بگوید شقایق چرا می گرید
تا بگوید چرا شبنم دیگر نمی رقصد بر روی گلبرگ گل
تا بگوید که چرا در سر هوس آواز ندارند،
قناریهای شهر،
تا بگوید راز حزن گل سرخ.
او می داند همه را
او می داند، اما دیگران نه
او می داند که چرا آدمیت گم شد
بر سر محبت چه آمد.
او بهتر از هر کسی می داند عشق به کجا تبعید شد.
او دیوانه است ولی می داند
آنچه ما نمی دانیم او می داند.
در شهر پرسه می زند دیوانه دانا!
در شهر می چرخد تا همرازی بیابد
آخر دیگر فرصتی نیست
او باید بگوید به کسی رازش را
داغش را
او باید این گنج را به کسی بسپارد
کسی از او نخواست اما او می خواهد.
او می خواهد دیگر پروانه غمگین نباشد.
پس از او،
گل بخندد، عشق بخرامد
قناری ببازد دل را، شبنم برقصد
پس از او می خواهد
آدمیت بروید در دل مردم شهر
دوستی پر بکشد بر سر بام دل ها
و تا ابد جا خوش کند.
او می خواهد بگوید به کسی رازش را
قبل از آنکه....
اينجا ديگه کجاست؟! ( آزاد )
پیامی به انسان ( آزاد )
این همه تکنولوژی نمی خواهیم، آسایش ظاهری نمی خواهیم، این راحتی جسم را که به بهای کشتن روح بدست می آید نمی خواهیم. بیرون را رها کنیم، اندکی به درون بیافزاییم. این چه پیشرفتی است که تنها قسمتی از جامعه بشریت از منافع آن سود می برند. این چه امکاناتی است که تنها بی خیالی و بی حرمتی محصول آن است، این چه سهولتی است که سهل انگاری به بار می آورد. آیا بشر با دست یازیدن به این همه فن و تکنیک و تجهیزات و امکانات راحت تر شده است، سالم تر شده است، خوشبخت تر شده است، انسان تر شده است؟! اندکی، لحظه ای ای فرزندان آدم به خود آیید، به پیرامونتان بنگرید، به آدمهای دیگر. آنهایی را که له کرده اید، آنهایی را که ندیدید، آنهایی را که پست انگاریدید. این نتیجه به ظاهر پیشرفت شماست، از جانتان دور شدید از وجدانتان. بر خود می بالید که آسوده اید، که متمدنید؟! شما را چه شده که می پندارید حق کشتن دیگران را دارید، بی دلیل، از روی غرور، از برای راحتی خویشتن. به خود آیید و ببینید که چه کرده اید، بر سر انسانیت و انسان چه آورده اید. به راستی که برخود ظلم کرده اید. به خود آیید که این تکنولوژی برای انسان سلامتی بیشتر نیاورد، بهروزی نیاورد، خوشبختی نیاورد. آیا واقعاً ما از اجدادمان سالم تریم، آیا روحمان آزاد تر است، آیا ایمانمان به آن چیزی که دوست داریم بیشتر است، آیا متعهدتریم به همنوعانمان، آیا شاد تریم؟!
We Just Read Them ( آزاد )
1.the birth does not make a person a nobleman, but a great person makes noble a birth (dante)
2.small as a peanut big as a giant we`re all the same size when we turn off the light rich as a sultan poor as a mite we`re all worth the same when we turn off the light red black or orange yellow or white we all look the same when we turn off the light so maybe the way to make everything right is for god to just reach out and turn off the light
