| » . |
پيغام مدير : و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو...
و چه زیبا بود آن روز آخر خداحافظی مان که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
برای شنیدن موسیقی روی دکمه پخش کلیک کنید
سایت اخبار دانشگاهی و استخدامی کشور
سایت رسمی محمد رضا پورمند
سایت دانشجویان/بانک مقالات علمی به زبان فارسی
گلوبال فایننس
دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
دانشگاه سرام CERAM Sophia-Antipolis - فرانسه
انجمن علمی دانشکده مدیریت
وبلاگ مصطفی
سحر گلکاری حق
وبلاگ حسن صابري
مدیریت صنعتی رفسنجان ورودی 81
قنیرستان
همکلاسی
عندليبان
فتوبلاگ روشنک
کارتون های کودکی در یوتیوب
بازی رایانه ای پرتاب کفش به بوش
یک لیوان چای داغ!
معاون دانشگاه زنجان دخترک را صیغه کرده بوده!!!!!!1!
فایرفاکس 3
چمران ، شریعتی و درد مشترک
به بهانه سالگرد شریعتی!
مرور سير تاريخي تقابلات آيت الله مرتضي مطهري و دکتر علي شريعتي
وزیر: فیلم واقعه دانشگاه زنجان اشاعه فحشا بود
فیلم افتضاح اخلاقی در دانشگاه زنجان
معرفی برنامه
تصميم گيري مديريتي
موفقیتی بزرگ
یک دهه گذشت
افطاری هشتادی
چند اپیزود پیرامون کنسرت شهرام ناظری با گروه دوستی
سلاممم
عاقبت چاپلوسی
در آستانه سالگرد درگذشت دکتر ونوس
جنگ جاهلانه
سلامی چو بوی خوش آشنایی
برای حلبچه
دامنه آی آر
سرنوشت محتوم
مصطفی
صادق شیرازی
نگار عرب
کاوه مهاجری
فاطمه حقایق
خبات
کیمیا نامدارپور
پوریا
سحر گلکار
امید شجاع دل
پرستو امینیان
لیلا صدر
مجتبی علی یاری
مریم توفیقی
حسین معصومی
محسن هاشمی گهر
حدید گلاب
محمدرضا پورمند
اسرا تفت
سمیه حسینی
نسیبه شبیری
یاسمن فتوره چی
شیرین ریاضی
ستاره یوسفی
سمیه نظری
سام کلاهگر
راحیل شمس
مهرناز مهدی زاده
سید محمود لاجوردی
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشيو
تشکر ( )
سلام به همه دوستان
سومین قرار بچه های ۸۰ هم برگزار شد و باز هم دیدار ها تازه شد. درسته که بیشتر دوستان همدیگه رو ملاقات میکنن ولی این قرار ها باعث میشه دوستانی که کمتر باهمدیگه ارتباط دارند هم فرصتی پیدا کنن که یه گپی باهم بزنن. مسلما به مرور زمان و گرفتاری هایی که تو زندگی همه رو درگیر میکنه باعث میشه که اینجور ارتباط ها کمتر بشه. امیدوارم این قرار ها همچنان ادامه داشته باشه و هر دفعه از دفعات قبل بهتر بشه.
از دوستانی همه که برای این قرار زحمت کشیده بودن هم واقعا ممنونم. دست همگی درد نکنه
لينك ثابت ![]()
نشان دایره سوم ( )
خدا را شکر که این بار هم با همکاری همه دوستان ![]()
![]()
هشتادی در روز پنجشنبه ۳۰ آذر
همدیگر را ملا قات میکنیم
وعده ما
: تهران - خیابان ولی عصر -روبروی پارک ساعی رستوران سنتی حوض خونه
ساعت ۱۱:۴۵ تا ۱۲ آغاز برنامه خواهد بود
برنامه به صرف دیدار دوستان و گپ و گفتگو ی صمیمانه و تجدید دیدار و صرف ناهاری مختصر خواهد بود
کمی تشویش اذهان عمومی ( )
خبر فوق العاده مسرت بخش طرح تجهيز اتوبوسهاي پايتخت به کتابخانه! مرا بر آن داشت که جهت تشویش اذهان عمومی هم که شده سوالاتی چند در این باب مطرح کنم که اگر دوستان بتوانند جهت تنویر افکار تشویش یافته عمومی به آن پاسخ دهند ممنون می شوم:

۱- شما فکر می کنید در اتوبوس های شرکت واحد جایی برای کتابخانه باشد؟
۲- فکر نمی کنید قبل از اینکه مسافر بخواهد در اتوبوس کتاب یا روزنامه بخواند اول باید بتواند سوار اتوبوس شود؟
۳- آیا بهتر نیست بجای تجهیز اتوبوس های پایتخت به کتابخانه، کتابخانه های پایتخت را به اتوبوس مجهز کنیم؟
در آخر از تمام شهروندان عزیز خواهشمند است فرهنگ مطالعه خود را بالا ببرند تا ما این یک وجب جایی را هم که در اتوبوس داریم از دست ندهیم. (این اولین باری است در دنیا که بین فرهنگ مطالعه مردم و میزان وسایط حمل و نقل عمومی در دسترس همبستگی معنی داری پیدا می شود.)
نظام تحمیق ( آزاد )
این روزها رسانه به اصطلاح ملی حالم را بیشتر از همیشه به هم می زند، باز شروع یک فرآیند تحمیق جدید برای حفظ این نظام به اصطلاح اسلامی آغاز شده است، باز حرف از گرفتن حق می زنند این کسانی که خود در مقام عمل هیچ اعتقادی به رعایت حق دیگران ندارند. باز دارند از مردم مایه می گذارند تا بمانند، باز دارند مردم را خرج می کنند تا همچنان بمانند. باز دارند از آزادی خرج می کنند، باز دارند حس وطن پرستی را تحریک می کنند، باز مردم را بازیچه کرده اند. چه پلید مردمانی هستند. باز دارند حرف از انتخاب می زنند. می دانید مانند چیست؟ مانند آن است که شیطان حرف از شرافت بزند. بیشتر از آنکه خنده دار باشد، انسان را از شدت خشم به مرز جنون می رساند.
راستش را بخواهید من شاید رأی می دادم اگر این همه دست و پا زدن این رسانه ملی و آن سران نظام را برای ایجاد صف های نمایشی در پای صندوق های رأی نمی دیدم، این طور که اینها حرف از انتخابات و حضور حداکثری و نظر خواهی از همه می زنند و هر فرصتی را برای یادآوری این واقعه از دست نمی دهند من حالم بدتر می شود. بیشتر از رأی دادن بدم می آید به جای آنکه جلب شوم. می بینم که چطور برای حفظ خود از دموکراسی مایه می گذارند چیزی که کوچکترین اعتقادی به آن ندارند و در پس ذهنشان همیشه این جمله است که: "اکثرهم لا یعلمون" ! ولی آنجا که لازم است که از دموکراسی مایه بگذارند می گویند: "میزان رأی ملت است".
بعضی از دوستان هم می گویند برای اصلاح و اعتراض، باید در این انتخاب منتخبان شرکت جست. می گویند که باید برای "نه" گفتن به رئیس جمهور مهرورز رأی بدهم! شاید راست بگویند، شاید آنها چیزی می دانند که امثال من نمی دانند. حتماً آنها صلاح مملکت را بهتر می دانند ولی به هر حال من به عنوان یک شهروند معمولی اصلاً راجع به رأی دادن حس خوبی ندارم.
به تماشای آب های سپید ( )
شنیدن این مطلب برای من خیلی خوشحال کننده بود که کار مشترک حسین علیزاده و ژوان گاسپاریان، جزء ۵ نامزد نهایی دریافت جایزه گرمی شد. آلبوم " به تماشای آب های سپید " نام داره و واقعا کار زیبایی هست.
همونطور که دوستداران موسیقی می دونند ، جایزه گرمی ، معتبرترین جایزه موسیقی در جهانه و به نوعی اسکار موسیقی حساب میشه .
در سال های گذشته هم دو آلبوم غزل ۲ و فریاد به ترتیب اثر اساتید بزرگوار کیهان کلهر و محمد رضا شجریان ، نامزد دریافت این جایزه شده بودند.
امیدوارم که در این دوره ، این هنرمند ارزشمند موسیقی ما بتونه این جایزه رو از آن خودش کنه.
نامه مادر غضنفر ( )
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم. پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه. ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي. اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي. راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده. همين ديگه .. خبر جديدي نيست. قربانت .. مادرت. راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.
دایره سوم ! ( )
سلام به دوستان عزیز
با توجه به اینکه به آخر فصل پاییز می نزدیکیم و قراره که آخر هر فصل دوستان همدیگر را بزیارتند
بر و بچز عزیز برنامشون را برای ناهار روز پنج شنبه ۳۰ آذر ماه بتنظیمند که چشممون به دیدار همه
عزیزان بروشند
محل برنامه متعاقبا اعلام خواهد شد
کسانی که می تشریفند در اسرع وقت جهت رزرو جا و ... بخبر ند (از خبر کردن دوستان هم دریغ
نورزید)
در سالگرد 16 آذر... ( )
مشت می کوبم بر در پنچه مي سايم بر پنجره ها من دچار خفقانم،خفقان! من به تنگ آمده ام،از همه چيز بگذاريد هواري بزنم: -آي! با شما هستم! اين در ها را باز كنيد! من به دنبال فضايي مي گردم. لب بامي، سر كوهي ، دل صحرايي كه در آنجا نفسي تازه كنم. آه! مي خواهم فرياد بلندي بكشم كه صدايم به شما هم برسد! من هوارم را سر خواهم داد! چاره درد مرا بايد اين داد كند از شما خفته چند! چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟
( )
دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند سفره باز است ولي نان مرا دزديدند
جرمم ابن بود که هي تکيه به باران دادم بي سبب نيست که از چشم خودم افتادم
خودم از پنجره ديدم که مرا مي بردند خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند
شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم ..........
( )
دیدی چه ساده و به سادگی
از شب و ماه و ستاره گفتیم و از هم گذشتیم
دیدی هیچ کس از ما
با ما نبود ! ------------------------------------------
اکوتوریسم ( )
وای عجب عکسایی . . .
باز طبق معمول در این وبگردی های شبانه به سایت جالبی برخوردم که دلم نیامد به دوستان و مخصوصا علاقمندان ایران گردی و اکوتوریسم معرفی نکنم.
اگر این صفحه را باز کنید مجموعه ای از آلبوم های عکس است که خود صاحب سایت در بازدید از مکان های مختلف توریستی ایران و جهان گرفته و انصافا مجموعه زیباییست. شاید از بین همین ها جایی را هم برای اکوتوریسم بعدی هشتادی ها پیدا کردیم.

این عکس هم از همین سایت مربوط به کویر مرنجاب است که دوستان همسفر خاطرات استثنایی آن را به خاطر دارند.
پ.ن: داشت یادم می رفت، این هم سایتی برای علاقمندان به کویرهای ایران (از جمله پوریا)
کی قرار شیرینی بده؟ ( )
سلام
مثل اینکه مدعیان شیرینی دادن در گردهمایی دارد بیشتر میشه
.
اولین نفر کسی که عمو شده و پروپزالش هم تصویب شده.
دومین نفر هم "حدس بزنید"
بله یک ۸۰ ای دیگه هم ...
............
سومین نفر هم ..........
BREAKING NEWS ( )
با سلام به همه برو بچه های با حال MOdiran80
در پی درخواست های مکرر دوستان مبنی بر دانستن نام برادرزاده عزیزم به عرض مبارکتان می رسانم که نام ایشان آقا مهدی می باشد.
و دیگر خبر اینکه پروپوزال(proposal) اینجانب در دانشگاه به تصویب رسید.
با آرزوی موفقیت برای همه دوستان
برای همه قورباغه کوچولوهای مدیر ( )
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند . هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود . جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند... و مسابقه شروع شد .... شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد: اوه,عجب کار مشکلي اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند. یا: هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلنده. قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند... بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند... جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!" و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ... ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.... اين يکي نمي خواست منصرف بشه! بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد ! بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو انجام داده؟ اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟ و مشخص شد که: !!!! برنده ي مسابقه کر بوده !!! نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند-- چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد !هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .چون هر چيزي که مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره پس: هميشه .... مثبت فکر کنيد ! و بالاتر از اون : کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهيد رسيد ! و هيشه باور داشته باشيد : من همراه خداي خودم همه کار مي تونم بکنم اين متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهميت دارند بفرستيد به اون ها کمي اميد بديد !! آدم هاي زيادي به زندگي شما وارد و از اون خارج ميشن ... ولي دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون جا خواهند گذاشت
*موفق باشيد*
باور کنید دستم موقع نوشتن داره می لرزه!!!!!! ( )
این یک حقیقت تلخ است .
مکان : تهران میدان ولی عصر
-خانم.... خانم...
برگشتم! یه دختری حدودا 18 ساله شایدم بیشتر٬ چهره آرومی داشت٬ از من پرسید
باخودم فکر کردم که حتما آدرس جایی رو میخواد. گفتم حدودا٬ کمکی از دستم بر میاد؟....
-گفت:
اینجا مواد فروش میشناسین؟! "کراک" میخوام!!
یکم جا خوردم! اما زود خودم و جمع کردم٬ بعد از چند لحظه نگاه تو چشماش بهش گفتم نه... تو چهرش دقیق شدم٬ صورت آرومی داشت٬ خستگی تو چشماش موج میزد. هرچی بود معلوم بود که هنوز اینقدر تازه کار هست که تو خیابون اونم از یه آدم با تیپ دانشجویی سراغ مواد فروش و میگرفت!
وای که چقد دلم میخواست باهاش حرف بزنم! اما باید بهش چی میگفتم؟... شاید خوب بود که بهش میگفتم راه تو بازگشتی نداره٬ اما اگه از من پرسید بازگشت به چی؟! چه جوابی میتونستم بهش بدم! اصلا از کجا معلوم که اون من و قانع نمیکرد!!
میدونستم که دو قدم اونورتر وقتی که یکی اهلش و پیدا میکنه چه به روزش میاد٬ نمیدونم شاید خودشم میدونست!
آروم از کنارم رد شد که بره اونور خیابون! هنوز دلم میخواست یه کاری واسش بکنم... اما میدونستم که خودم هم به کمک نیاز دارم! تنها چیزی که تونستم بهش بگم این بود: مواظب خودت باش! برگشت و یه لبخند تلخ بهم زد و "رفت".
"رفت"...
به نظر شما در روز چند نفر "میرن"؟! اصلا کی مقصره... کی باید جواب پس بده... اصلا کی میفهمه که ما خسته ایم... کی میفهمه ما بی حوصله ایم...
کی دلش واسه "نسل من" میسوزه
پ.ن : بدون شرح !!!

( )
صدورحکم قتل برای مقاله نویس روزنامه صنعت آذربایجان : درپی استفتاءمقلدین آیت الله فاضل لنکرانی درخصوص تعیین تکلیف دربرابرمقاله توهین آمیزنشریه صنعت کشورآذربایجان به نبی گرامی اسلام (ص)ایشان حکم به قتل نویسنده این مقاله صادرفرمودند.
۲-اظهارات سیروس گرجستانی بازیگر سینما و تلویزیون در برنامه «عبور شیشه ای» در مورد مایکل جکسون، باعث پایان زودهنگام این برنامه تلویزیونی شد.
وی در این گفت و گو با اشاره به یکی از خاطراتش برای ایفای نقش یک انسان عصبی، گفت: داشتم با خود فکر می کردم چگونه باید نقش این فرد را بازی کنم، ناگهان پسرم آمد پیش من و گفت، این سی دی را برو ببین.
وی اضافه کرد: به پسرم گفتم این سی دی ی چیست که او گفت، رقص مایکل جکسون است.من هم رفتم دیدم.خیلی زیبا بود و عجب رقصی می کرد...
در این لحظه، ناگهان «رشیدی» مجری برنامه اعلام کرد که تیتراژ پایانی این مجموعه بالا آمده ودیگر فرصتی نیست.
این مجری همچنین گفت که نقطه پایانی بر این خاطره می گذاریم و از حضور شما در برنامه های بعد استفاده خواهیم کرد که چهره ی «گرجستانی» که به صورت غیرعادی سخنانش قطع شده بود، اندکی درهم شد
۳-تیم پزشکی معالج ناصرعبداللهی مسمومیت این هنرمندراشایعه خوانده وانتشاربرخی خبرها مبنی برمسمومیت دارویی وی راناشی ازبی تقوایی برخی رسانه ها دانسته اند.این منبع گفت :برخی شایعات درخصوص مضروب شدن عبداللهی مطرح است که گفته میشود,آثارضرب وجرح برروی بدن وی بوضوح قابل رویت میباشد.
۴-هدیه احمدی نژادبه زوج قانع زنجانی:
سلام آقای احمدی نژادباتشکرازحضورگرم پرمحبت شمادراستان زنجان نامه ام رابدون مقدمه آغازمیکنم .من وهمسرم درتاریخ 27فروردین 85 تشکیل زندگی داده ایم وبسیارخوشحال ومسرورهستیم که دراوایل زندگیمان باشما ملاقات خواهیم کرد.اما خواهش من ازشما مردمیدان وفاداری ومعرفت این است که به نیت 5تن آل عبا(ع) 5000تومان ویک جلدکلام الله مجیدبه نیت یگانگی خداباامضاویک پیام ازخودتان بعنوان هدیه آغاززندگی برایم ارسال کننیدتازندگیمان بااین اسامی متبرک شود.
۵-

»پسر 16 ساله ای که در یک شب و به طور همزمان با دو دختر ازدواج کرده است با گذشت دو هفته از این عروسی اکنون از زندگی مشترک با دو عروس احساس خوشبختی می کند.
آینده نومینوسید: این داماد نوجوان همراه با همسرانش در خانه پدری زندگی می کند و برای هر عروس اتاق جداگانه ای در نظر گرفته است.
این پسر 16 ساله در روستای دهمیان در یک شب با دو دختر به پای سفره عقد نشست و مراسم عروسی مفصلی برای دو نوعروسش تدارک دید.
این پسر 16 ساله به نام محمد مدتی پیش در روستای دهمیان در مرز کاشمر و نیشابور عاشق دختر همسایه اش شد در حالی که خانواده ها دختر عمه اش را برای او نامزد کرده بودند که قرار بود با دختر عمه اش به نام فاطمه ازدواج کند.
این پسر نوجوان وقتی موضوع ازدواج با دختر همسایه را در خانواده اش مطرح کرد با مخالفت شدید آنها روبه رو شد، چون در سنت آنها رسم بود که حتماً پسر جوان با دختر یکی از بستگان ازدواج کند. ضمن اینکه از بچگی خانواده ها قرار ازدواج این پسر دایی و دختر عمه را گذاشته بودند.
محمد وقتی مخالفت خانواده اش را برای ازدواج با دختر همسایه دید آنها را تهدید کرد که اگر این دختر را برایش نگیرند، روستا و خانواده را برای همیشه ترک می کند و قید ازدواج با دختر عمه اش را می زند.
به این ترتیب خانواده ها موافقت کردند محمد با دختر عمه برای رعایت سنت خانوادگی و با دختر همسایه به خاطر عشق و علاقه ازدواج کند.
داماد نوجوان بالاخره به خواسته اش رسید و شب عروسی هر دو عروس در کنارش نشستند و عاقد خطبه عقد را خواند. هر دو عروس بله را گفتند و محمد لبخند بر لبانس نقش بست چون به آرزویش رسیده بود و نوعروسشان کنارش نشسته بودند. اکنون که حدود دو هفته از عروسی این نوجوان با دو عروس می گذرد وی از زندگی اش راضی است.
او می گوید: من سربازی نرفته ام. امیدوارم حالا با داشتن دو عروس بتوانم معاف شوم چون باید خرج زندگی دو نفر را تامین کنم. در واقع مرد دو خانواده هستم.
قلبم.....! ( )
شيد بده تا به او هديه دهگرماي مرا دارد. ن گفتم: پا کي ات رابه من بده .
به خورشيد گفتم : گرمي ات را به من بده تا به او هديه دهم.
به آسمان گفتم : پا کي ات را به من بده .
گفت : چشمانش پاکي مرا دارند.
از دشت سبزي زندگي اش را خواستم .
گفت : زندگي اش سبز تر از اوست.
از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم.
گفت: قلبش به اندازه اقيانوس است و آرامشش نيز.
از ماه تابندگي صورتش را خواستم .
گفت : وقتي نگاهش مي کنم خجل مي شوم.
به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت . چشمان پاکت . سبزي زندگي ات.
بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم . که به تو هديه کنم جز ...
اين ... بگير نترس مي تپد. براي تو و من چيزي ندارم جز قلبم!
از دشت سبزي زندگي اش را خواستم .
گفت : زندگي اش سبز تر از اوست.
از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم.
گفت: قلبش به اندازه اقيانوس است و آرامشش نيز.
از ماه تابندگي صورتش را خواستم .
گفت : وقتي نگاهش مي کنم خجل مي شوم.
به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت . چشمان پاکت . سبزي زندگي ات.
به خورشيد گفتم : گرمي ات را به من بده تا به او هديه دهم.
گفت : دستانش گرماي مرا دارد.
به آسمان گفتم : پا کي ات را به من بده .
گفت : چشمانش پاکي مرا دارند.
نیکی و بدی ( )
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند،نسخهبرداريكرد.. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كردتامدلنقاشي چهره عيسي بشوم! "مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
-پائولو كوئيلو
عجب صبری خدا دارد ( )
عجب صبری خدا دارد.اگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول ، که ظلم میدیدم از این مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.اگر من جای او بودم ، که میدیدم یکی عریان و سوزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را واژگون می کردم.
عجب صبری خدا دارد.اگر من جای او بودم ، که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.اگر من جای او بودم ، نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره از کف زاهد نمایان تسبیح ، صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.اگر من جای او بودم ، برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.اگر من جای او بودم ، بگرد شمع نورانی ، دل عشاق ، سرگردان سراپای وجود بی وفا ، معشوق را پروانه می کردم ، که میدیدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه این علم عالم سوز دم کش بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دریای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.اگر من جای او بودم ، به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ، تا که میدیدم عزیز نابجایی ناز ،برگی ناروا گردیده، خواهی می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.چرا من جای او باشم.؟؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد. وگرنه من به جای او چه بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.عجب صبری خدا دارد
معینی کرمانشاهی
با کوچه آواز رفتن نیست ...... ( فرهنگی اجتماعی )
درگذشت بابک بیات ، برای من که عاشق آهنگ هاش بودم ( و هستم ) ، خیلی غم انگیزه .
نمی دونم کسی می تونه جای اون رو بگیره ؟ نه ، بابک بیات تک بود ، یکی بود ..... آهنگ های زیبای بابک بیات همیشه در موسیقی متن زندگی من باقی خواهد ماند .
روحش شاد ......
( )
بی تکرار و بی طعنه
از خاک بر می خيزم
تا تنها به تو بگويم:
دوستت دارم
روزهای بی تکرار نبودنهايم
دليل بودن تو بود
و امروز که برای هميشه می روم
تو جاودانه می شوی.
محمدرضا پورمند زمستان ۸۴
( )
پس خاطره ی مرگ...نامش زندگی است...
زندگانی ام به مرگم می گويد:
دوستت دارم....زيرا اگر تو نبودی...
بی گمان من می زيستم
بی آن که زندگانی کرده باشم.........
غاده السمان
( )
کیمیا جان این شعر جواب پست تو هستش راجع به دانشجوی فوتی:
کشاله ی ران کريستف کلمب
از مرگ سبز پر شده است
رانش را لمس کردم
و مرگ لبخند زد
ما در اين تماشاخانه کهنه و جنون آميز جمع شده ايم
تا ميل به زندگی مان را انتشار دهيم
با
ريشخند مقدس کلمات.
به هیمن سادگی..... ( )
دیروز یه دانشجو تو دانشکده ما سکته کرد و به دلیل بی توجهی مسئولین دانشکده از دنیا رفت به همین سادگی.
.مسئول امور آموزشی در اقدامی به یاد ماندنی به بیمار آب قند داده که فشارش بیاد بالا و زنده بشه![]()
امروز اساتید دانشکده به سادگی سر کلاس های خودشون حاضر شدن و همکلاسی های من از ترس اینکه شاید اگر در آزمون دکترا قبول شدن و خواستن گزینش بشن یه وقت خدایی نکرده با مشکل روبرو نشن سر کلاس حاضر شدن و در جواب اعتراض من گفتن .........
خدا کنه هیچ وقت کار آدم به این جماعت خودخواه نیافته.
نمی دونم واقعاْ برای چه کسی باید اظهار تاسف کرد؟؟
( )
....و روز
ادامه راز بلند نگاه توست
آنگاه که پلک می گشایی ...
و آیینه ها
دسته دسته به پیشواز چشم تو می آیند
و سبزه زار چشمان تو
گذر گاه پرندگانی است
که با عبوری دلتنگ ـ دلتنگ
غربت آسمان را مرور می کنند
و انبوه زلال نگاهت
فرصتی است
برای شب و ستاره هایش
و تو
هم چنان ایستاده ای
بر شانه های نجیب خاک
و تقویم روزها را
با سرانگشت خورشیدی ات
- ورق می زنی.
و حتی روز هم که نپاید
مهم نیست
که شب
ادامه راز بلند نگاه توست..
پسری چشم به جهان باز کرد..... ( )
سلام بچه ها
شاید ربطی به وبلاگ ما نداشته باشه. ولی به عرض تمام دوستان می رسانم که بنده عمو(برای اولین
بار) شدم.این خبر را بیشتر برای محضر مبارک جناب حاج آقا امید خان شجاع دل می نگارم
که پسر آقا مرتضی(اخوی بنده)چشم انتظار شماست تا از دامان گرم و الطاف شما درس دین و دنیا را فرا
آموزد. امیدوارم تا در محضر مبارک شما که عالمهای ربانی در برابرتان می بایست لنگ بیاندازند روزی
مانند شما عالمی گرانقدر در عرصه دین و دنیا شود.
با تشکر
رییس اداره کل امور حوزوی استان سمنان
شهرستان دامغان
مجتبی علی یاری
ادامه می دهیم..... ( )
سر در گم از شبانه هاي بيخوابگي
به دنبال تو مي آيم
در تابوتهاي خاطره... كه غسل تعميد را فراموش كردند
تا لذت گناه تا هميشه بر دوش كودكي هايم باشد
من با اين سن...هنوز گوشه اي از اتفاق بودنم را باور ندارم...سكانسهاي ناتمام در زندگيم كم نبوده است اما هيچ كدام سر دردآور تر از ليوان اب در پشت شيشه هاي ياس نبوده است
بي شك نمي داني كدامين ذهن از سردردهاي دائمش لذت مي برد زيرا تنها با سردرد است كه آن گوشه ي اتفاق بودن را فراموش مي كني
تقدير نوعي دست نوشته ي خاك خورده است كه ما هر 2000 سال يك بار مي آييم تا در لباس جديدي اتفاق بيفتيم...و خودمان را با روياهاي صادقه دور بزنيم تا نفهميم كه در فواصل كوتاه بودنمان جدا از تكرار ... بيشتر از اين كه هستيم عمر نمي كنيم
من هميشه در پي توام حتي در خواب رهايت نمي كنم زيرا در عمق روح من طنابي وجود دارد كه از تار عنكبوت هم چسبنده تر است
پس خيال دور شدن را از سرت بيرون كن
من تا اخر اين فواصل با تو مي آيم
و در فاصله ي بعدي باز به تو مي رسم درست در همين لحظه.
تابوتهاي پوسيده ي نو آوري را رها كن
زندگي در تداوم رنج است...يك ان كه بدون رنج زندگي كني مي فهمي حيات تو به همين فكرهاي پوسيده ي روزانه ات بستگي دارد بدون رنج شور بختي شادمانه اي را تجربه مي كني كه سر از چاه تنفر در مي اورد
به تغييرات كوچك دوروبرت نگاه كن
قدت كوتاه تر مي شود اما هنوز اميد داري
اندامت نحيف تر مي شود اما هنوز تميد داري
موهايت ريزش پيدا مي كند اما هنوز اميد داري
دندانهايت عاریه مي شوند اما هنوز اميد داري
پاهايت واريس مي گيرند اما هنوز اميد داري
آمارهاي مرگ و مير در اثر مصرف مشروبات الكلي و سيگار بالا مي رود اما هنوز اميد داري
دوستهايت رهايت مي كنند تا در انزوا بپوسي اما هنوز اميد داري
خانواده ات از تو قطع اميد كرده اما تو هنوز اميد داري
معشوقه ات در بستر هم خوابگي كس ديگري در اوج لذت آه مي كشد...بي تعلق به گذشته اش ... اما تو هنوز اميد داري
دور تسلسل زايشها و مرگها با تو و بدون تو تكرار مي شوند و تو هيچ كاره اي اما هنوز اميد داري
هر روز كه به بلوغ فكريت نزديك تر می شوی دوز قرصهاي خواب و سردردهاي كوفتيت بالا مي رود اما تو هنوز اميد داري
جامعه هر روز به بهانه هاي جديدالتاسيس تحقيرت مي كند اما تو هنوز اميد داري
به فكرهاي خود هم شك مي كني انگار با واقعيات موجو در تناقضند بي هيچ شباهتي با فواصل قبلی ... اما هنوز اميد داري
مي تواني به من بگوئي به چه اميد داري؟
اين سوالي است كه وجه كمكيه به زور زنده داشتن آدم هاست.
اميد كلمه اي كه در تشابه اش با آرزو كمتر كسي شك مي كند
اما اميد كجا و آرزو كجا دو كلمه كه حتي در ساختار ذهني خواننده هم به جاي هم كمتر كاربرد دارد
آرزو را اين طور تعريف مي كنيم:چيزي كه با تمام وجود در طلب آن هستيم
و اميد نيرويي كه به ظاهر انگيزاننده اي براي رسيدن به آرزوست در حالي كه وسيله اي دروغين براي زنده نگهداشتن ماست مانند دستگاه اكسيژن براي يك بيمار مبتلا به نمي دانم چيچيك فلان پزشك صده ي 18 بعد از فواصله ممتد متصل به عصر حاضر ميلادي
مي بينيد حتي در اينجا هم شان انسان رعايت نمي شود ..اولين شرط احساس برتري نسبت به ساير موجودات چيست؟؟تفكر؟؟علم؟؟
ازكجا مي دانيد كه نهنگ فكر نمي كند اشرف مخلوقات است؟
هميشه اين خود ما هستيم كه در ذات خود و در فکر خود بهترينيم
همانطور كه گنجشك مادر فكر مي كند براي جوجه هايش بهترين مادر است
ديد ما مدام تغيير مي كند چه اگاهانه و چه نا اگاهانه
يادتان هست كودكي در شيطنتهاي كوچك روزمره مان شكل مي گرفت و اكنون هر كدام از ما شيطاني در وجودمان داريم كه ظلم و گناهان او را به پاي تقدير مي گذاريم و با اميد به چيزهاي موهوم پيش ساخته ادامه مي دهيم...يكي له مي شود..ما ادامه مي دهيم...يكي اميدش خورد مي شود ما ادامه مي دهيم...يكي ديوانه مي شود ما ادامه مي دهيم...يكي گونه اش با سيلي سرخ است ما ادامه مي دهيم...يكي.......... تا آخرين نفس به حول و قوت اللهي شيطان ذاتمان پيش مي رويم تا وقفه ي بين فواصل ...انتقال روح براي اف-ديسك مجدد و پارتيشن بندي جديد با حذف كليه ي حوادثي كه در اين فاصله رخ داده است...تو در اخرين ثانيه قبل از اين انتقال به كدام گناه خود فكر مي كني؟
من به تو فكر ميكنم.
محمدرضا پورمند زمستان ۸۴
به او که گفتمش بمان و نماند ( )
اين دل نوشته ها را دوستش دارم
همه ي اين كلمات و واژه ها را ... كه نه ... كه تمامي مقصود دلم را
اهل روزگار بدانند
من او را دوست مي دارم
هنوز عطر نگاه او با من است
هنوز آن دستمالي كه اطو كشيده كنج رف است
براي من يعني تمناي او
حتي آن مهري كه به كين آميخته است
هنوز آن گوشه هاي ناياب دلم براي بودن با او بي قرارست
هنوز نامش عزيزترين قشنگي هاست در اين اوقات ناخوش دلتنگي ها...
هنوز.
هیچ کس از جنس ما نبود.... ( )
هيچكس از جنس ما نبود
اينچنين كه هستم
كه بودي
كه بودم
كه هستي
نمي گويم صميمي
نمي گويم خوب
نمي گويم پاك
نمي گويم.....
ولي به خدا قسم
قسم به نان و نمك
به شرم تو
به چشماي قشنگ تو
اندازه ي هرچه دل تنهايي ات بخواهد
با همه ي وجود
وبا هرچه عشق و...
عشق
دوستت دارم.
(کاست بابايی)
کتابخانه دیجیتالی!!! ( )
نمردیم و معنای کتابخانه دیجیتالی آنهم در وسعت ۳۵۰۰۰ متر مربع! را فهمیدیم.
خبر جالبی است. اگر فهمیدید برای من هم توضیح دهید.
لطفا از این ژست روشنفکرانه " تحریم " بیرون بیایید!!! ( )
در استانه انتخابات قرار گرفته ایم ، بسیار مایل بودم که به دور از هیاهوهایی که در زمان انتخابات اوج می گیره به روند پیشرفت انتخابات نگاه کنم . اما باز ساده اندیشی و کج باوری بعضی از دوستان باعث شد تا نکاتی رو تذکر بدهم .
اون چیزی که باعث شد تا در این مورد مطلب بنویسم احساس خطری بود که با تحریم انتخابات برای کشور و جامعه می کردم .
متاسفانه بازهم بعضی از رجال سیاسی تحریم رو الترناتیو مناسبی به جای شرکت در انتخابات پیشنهاد کرده اند .
مهندس عزت الله سحابی یکی از ان دسته از کسانی است که گفته است ملی و مذهبی ها انتخابات رو تحریم می کنند .
سوال اینجاست ایا واقعا تحریم راه مناسبی است برای رسیدن به هدف است ؟
یا اساسا راهی که مهندس سحابی و دوستانش پشنهاد می کنند منتهی به هدف انها که همانا ازادی بیان و .... می شود ؟
نگاه کنید به انتخابات نهم ریاست جمهوری در ایران ، انتخاب گزینه تحریم برای تحریم کنندگان چه سودی داشت جر انکه افرادی ناکارامد و کوته بین بر سر کار امدند ؟
به قول عزیزی انهایی که انتخابات رو تحریم کردند کمتر از انهایی که به احمدی نژاد رای دادن مقصر نیستند .
اما من معتقدم که بسیاری از انهایی که انتخابات رو تحریم کردند و باعث رای اوردن رییس جمهور شدند بیشتر از انهایی که به ایشون رای دادن مقصر هستند . بسیاری از کسانی که به احمدی نژاد رای دادن ماهیت، ایشون رو نمی شناختن ، دلایل بسیاری بود ، بسیاری از انها از لج هاشمی به احمدی نژاد رای دادن اما اونهایی که تحریم کردند غالبا افرادی بودند که سابقه و ماهیت اقای احمدی نژاد رو می شاختند و راه را برای پیشروی رییس جمهور کنونی باز کردند .
اما در حال حاضر شرایط کاملا متفاوت شده ، باید پذیرفت بر خلاف سخنان دولت مردان ،ایران در معرض خطرات جدی قرار گرفته است . چه از لحاظ داخلی که دچار مشکلات افتصادی وفرهنگی بیشتری شده و چه از لحاظ خارجی که مقبولیت ایران در بین مجامع بین المللی از بین رفته است و ایران به عنوان کشوری که ارامش و ثبات منطقه رو تهدید می کنه معرفی شده است . در این شرایط تحریم انتخابات یعنی راه را برای عقب مانده های تاریخی، باز کردن ...افرادی که هنوز در سال های 57 مانده اند ...
لطفا از این ژست روشنفکرانه " تحریم " بیرون بیایید!!!
لیستی که خاتمی معرفی کرده یا حداقل منصوب به خاتمی هست دارای پیام های مختلفی هست ... شاید خاتمی پذیرفته است که رهبر اصلاحات است ، چه بخواهد و چه نخواهد ...
قبول دارم که فرصت سوزی های بسیاری در زمان خاتمیصورت گرفت اما این بار خاتمی شاید درک کرده باشد که باید برای بقای اصلاحات خودش وارد عمل شود ...
پ . ن : یکی از دوستان تعریف می کرد یکی از فعلان دانشجویی که خیلی هم روش حساب میشه ، در انتخابات نهم ، انتخابات رو تحریم کرده بود .... اما به شدت در ستاد یکی از نامزدها فعال بود و بولتن های انتخاباتی ایشون رو در می اورد . و در اخر هم به ایشون رای داد ..... منظور اینکه زیر علم کسی الکی سینه نزنید !!!!!
پ.ن:

آنچه با من ماند... ( )
زخم زبان مردم بی درد ماند و من از پشت زخم خنجر نامرد ماند و من
یک عمر در تزلزل یک عشق گم شدم پایان کار دفتری از درد ماند و من
وقتی که پلک پنجره را بست چشم تو پس کوچه ماند و یک دل ولگرد ماند و من
می خواستم بگویمتان ای روزهای سبز! بغضی به حنجره زرد ماند و من
در گیر و دار حادثه خوب و بودنت درد شکست خوردن بی درد ماند و من
چند شعر بی نام... ( )
۱)
حوا گناه کرد
عشق آفریده شد
آدم برای پاکی
شیطان به جای نفس آفریده شد
و اما
من
یک زنم که مرتکب همان گناه شد
یعنی
با یک نگاه عاشق
آدم پرگناه شد...
۲)
نوشتم عید
مادرم سبز شد
سفره ای انداخت
کودکی ام از مدرسه برگشت
و کسی با خنده پرسید
تکلیف این روزها کی خط می خورد؟
۳)
به نشانی ستاره گم شده ای
برایم بنویسید:
از آیینه به بعد
دختر آسمانم
( )
چه حوصله ای دارند آدم ها
اين گونه سهم لحظه های عميق بيهودگی را
خرج اراجيفی می کنند
که خود نيز باور ندارند
اين گونه بودن جرم است
و مجرم اين حادثه ی تکراری
من و توائيم
که هر روز که نه....
هر لحظه اتفاق می افتيم
در تداوم ديوانگی هامان
و قسم می خوريم به ذات اين و آن
که ديوانه همسايه ی ماست
و ما عاقليم
چون ديوانگی آن را حدس می زنيم...
محمدرصا پورمند ۰۱/۰۲/۱۳۸۵
( )
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: �روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟� دروازهبان: �روز به خير، اينجا بهشت است.� - �چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.� دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: �ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.� - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب �شيطان و دوشيزه پريم�، پائولو كوئيلو
خدایا به داد اسلام و مسلمات برس ( )
با خبر شدیم یکی از اساتید مسلم درس خارج فقه حوزه های علمیه مورد حمله ویروس سرما خوردگی قرار گرفته اند ومدتی است سنگر را خالی کرده اند.از این رو دیشب ما مراسم دعای کمیل را برای شفای ایشان ترتیب دادیم
.از سایر دوستان واساتید هم سطح ایشان خواهشمندیم که دست به دعا برده وبرای این مدرس مکرمه دعا کنند.(اسم ایشان به دلایل امنیتی وسوق الجیشی برده نخواهد شد)![]()
کمکهای داروی خودرانیز به اولین صندوق پستی که دیدید تحویل دهید![]()
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم![]()
من فکر می کنم پس هستم(دکارت) ( )
جام دریا از شراب بوسه خورشید لبریز است،
جنگل شب تا سحر شسته در باران ،
خیال انگیز!
ما، به قدر جام چشمان خود ،
از افسون این خمخامه
سرمستیم
در من این احساس :
مهر می ورزیم ،
پس هستیم !
" فریدون مشیری"
مطمئنم که همه ،تو روز به دریا نگاه کردین و لرزه های قشنگ تشعشع خورشید را رو سطح آب دیدین.مشیری این تشعشعات را گاهی به ستارها که شبها تو آسمونند و روزها تو دریا و گاهی به بوسه خورشید تشبیه کرده.
روحش شاد
بیا ! ( )
...
...
...
درخت از برگ خسته می شود
پائیز بهانه است....
زندگی ما آدما همینجوریه....
یادمون باشه اگه کسی رو کنار گذاشتیم نگیم به خاطر خودش بود....به نفعش بود
بگیم : خودخواهیم ... چون انسانیم.
بیا توی این روزای وانفسا ... ما ها مثه بقیه فکر نکنیم ... پشت خودخواهیامون قایم نشیم... بیا تصور برگ رو از آدما نداشته باشیم ...
دنیا احمدی نژادی می شود! ( )
آقاي احمدينژاد گفت: «دنيا به سرعت در حال احمدينژادي شدن است». در اين راستا، يكي از كارشناسان احمدينژادشناسي برخي از مواردي را كه ميتوانند نشانه احمدينژادي شدن دنيا باشند، فهرست كرد:
1. مردم دنيا به شدت به پوشيدن كاپشنهاي خاكستري
ارزانقيمت متمايل شدهاند.
2. مردم دنيا به تازگي تصميمهاي خلقالساعه
زياد ميگيرند.
3. سورپرايز و «خبر خوش دادن»
به تازگي در بين مردم دنيا، شيوع گستردهاي يافته است.
4. نهضت نامهنويسي
در دنيا راه افتاده است.
5. باجناقهاي تمام دنيا با هم فاميل
شدهاند!
6. دور سر همه مردم جهان هاله نوراني
پديد آمده!
7. مردم دنيا در حال خوشگل تر شدن
هستند!!!
منبع: کمی تا قسمتی بازتاب
ورزش قهرمانی؟؟؟؟؟ ( )
یک هفته ای میشه که مسابقات والیبال قهرمانی جهان در کشور ژاپن در جریان هستش و تیم ایران هم از اسیا در این مسابقات شرکت کرده.ایران در گروه تقریباْ سختی با تیم های چک ایتالیا ونزوئلا و... قرار گرفت و تا امروز که فقط مسابقه با آمریکا باقی مونده همه نتایج رو به حریفان واگذار کرده.ولی اگر بازی ها رو دیده باشید بر این حرف من صحه میزارین که باخت این تیم از جنس باختهایی نیست که تیم ملی فوتبال در جام جهانی داشت.
این تیم با تمام محدویت ها و کمبود امکانات تونسته خودشو در سطح اسیا مطرح کنه.ولی حیف که مسئولان اصلاْ به این تیم توجهی نمی کنن و رئیس فدراسیون والیبال رو به خاطر این موفقیت ها به فدراسیون کشتی انتقال دادن(ترفیع مقام؟؟؟؟)
نمی دونم کی اون وقت می رسه که مسئولان ورزشی ما یک مقدار مسئولانه تر به این موضوعات توجه کنن؟
چشم ها را باید شست... ( )
۱-همیشه تصور کنیم که در یک دنیای شیشه ای زندگی می کنیم...و مواظب باشیم که به طرف کسی سنگ پرتاب نکنیم چون اول دنیای خودمون رو می شکنیم.
۲-دریا باشیم تا که اگر به سوی ما سنگی پرتاب شد سنگ غرق بشه نه اینکه ما متلاطم بشیم..
۳-بدانیم رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند..
۴-و اینکه حادثه ها می توانند زندگی ما را بسازند و یا اینکه بسوزند..
۵-گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است...
